پیش از اینها فكر می كردم خدا
خانه ای دارد كنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق كوچكی از تاج او
هر ستاره، پولكی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، كهكشان

رعد وبرق شب، طنین خنده اش
سیل وطوفان، نعره توفنده اش

دكمه ی پیراهن او، آفتا ب
برق تیغ خنجر او ماهتاب

هیچ كس از جای او آگاه نیست
هیچ كس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان،دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود
مهربان وساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم، ازخود، ازخدا
از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می گفتند : این كار خداست
پرس وجو از كار او كاری خداست

هرچه می پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم، كورت می كند
تا شدی نزدیك، دورت می كند

كج گشودی دست، سنگت می كند
كج نهادی پای، لنگت می كند

با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو وغول بود

خواب می دیدم كه غرق آتشم
در دهان اژدهای سركشم

در دهان اژدهای خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم، بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می كردم، همه از ترس بود
مثل از بر كردن یك درس بود

مثل تمرین حساب وهندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله

مثل تكلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود

...

تا كه یك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یك سفر

در میان راه، در یك روستا
خانه ای دیدم، خوب وآشنا

زود پرسیدم : پدر، اینجا كجاست ؟
گفت، اینجا خانه ی خوب خداست!

گفت : اینجا می شود یك لحضه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی، دست و رویی تازه كرد
با دل خود، گفتگویی تازه كرد

گفتمش، پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست ؟ اینجا، در زمین ؟

گفت : آری، خانه او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان وساده و بی كینه است
مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست، معنی می دهد
قهر هم با دوست معنی می دهد

هیچ كس با دشمن خود، قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است...

...

تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان وآشناست

دوستی، از من به من نزدیك تر
از رگ گردن به من نزدیك تر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود

می توانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاك وبی ریا

می توان با این خدا پرواز كرد
سفره ی دل را برایش باز كرد

می توان درباره ی گل حرف زد
صاف وساده، مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سكوت آواز خواند

می توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان وآشنا :
"پیش از اینها فكر می كردم خد

ارسال شده: 17 دي 1390 - 2 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
پاسخهای جالب پسر بچه
Category: طنز


: پاسخهای جالب این دانش اموز باعث شد تا نمره صفر نگیرد. سوال ها و جوابها را بخوانید.



 درکدام جنگ ناپلئون مرد؟
در اخرین جنگش

 اعلامیه استقلال امریکا درکجا امضاشد؟
در پایین صفحه

 چگونه می توانید یک تخم مرغ خام را به زمین بتنی بزنید بدون ان که ترک بردارد؟

زمین بتنی خیلی سخت است و ترک بر نمی دارد


 علت اصلی طلاق چیست؟

ازدواج


 علت اصلی عدم موفقیتها چیست؟

امتحانات


 چه چیزهایی را هرگز نمی توان درصبحانه خورد؟

نهار و شام

 چه چیزی شبیه به نیمی از یک سیب است؟

نیمه دیگر ان سیب


اگر یک سنگ قرمز را در دریا بیندازید چه خواهد شد؟

خیس خواهد شد


 یک ادم چگونه ممکن است هشت روز نخوابد؟

مشکلی نیست شبها می خوابد

 چگونه می توانید فیلی را با یک دست بلند کنید؟

شما امکان ندارد فیلی را پیدا کنیدکه یک دست داشته باشد

 اگر در یک دست خود سه سیب و چهارپرتقال و در دست دیگر سه پرتقال و چهار سیب داشته باشید کلا چه خوهید داشت؟

دستهای خیلی بزرگ

 اگر هشت نفر در ده ساعت یک دیوار را بسازند چهارنفر ان را درچند ساعت خواهند ساخت؟

هیچ چی چون دیوار قبلا ساخته شده!!!
ارسال شده: 14 دي 1390 - 2 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
موضوع انشاء:فیس بوک:)
Category: طنز

 

بنام لایک زنندهء مومنین و بلاک کنندهءظالمین

 


ما بهمراه دوستمان عضو فیس بوک میباشیم . فیس بوک جای خوبی است اما بیشتر اعضایش باهم فامیل هستند و از نام خانوادگیشان میشود فهمید .مثل سبز یا ایرانی یا پرشین یا پارسی .اکثراًهم شبیه هم هستند طوری که ما اوائل فکر میکردیم دوقلو باشند .
وقتی وارد فیس بوک شدیم تازه فهمیدیم که اسم این اقدس چپول دختر همسایه مان پرمیس بوده و چقدر هم خوشگل بوده و ما نمیدانستیم . یک عالمه دوست پسر دارد که مدام برایش عکس میفرستند
. تا کلاس دوم راهنمایی بیشتر درس نخوانده بود اما یک شعرهایی میگذارد در والش که ما معنیش را نفهمیدیم .
از دختر عمویمان پرسیدیم گفت : جز جگر گرفته کپی پیست میکند ایکبیری .
فیس بوک دونفر عضو فعال دارد که مدام حرف میزنند .یکی اسمش کورش است و نام خانوادگیش بزرگ و دیگری هم باید پزشک باشد که به او علی آقای شریعتی میگویند .
هرچقدر از خانه بیرون میرویم واز مردم فحشهای بد بد میشنویم در عوض در فیس بوک همش حرفهای گل و بلبل است و همه مهربانند .
البته یکی دوتا از همسایه هایمان که فحش بدبد میدهند را در فیس بوک شناختیم و دیدیم در فیسبوک قربان صدقهءهمه میروند و از انسانتیت حرف میزنند ،اما نمیدانیم چرا تا خودمان رامعرفی کردیم بلاکمان کردند.
فیس بوک جای عجیبی است .دیروز که به اتفاق پدرمان از کنار مسجد شهر رد میشدیم شنیدیم که حاج آقا طاهری امام جماعت مسجد پشت بلندگو میگفت:این فیس بوک ساخت شیطان است و میخواهد جوانان ما را از راه بدر کند . خدارا شکر میکنیم که حاج آقا طاهری که خودشان هم عضو فیسبوک هستند سنشان زیاد است وگرنه ایشان هم از راه بدر میشدند .
ما خودمان یکبار از ایشان پرسیدیم که چرا خودتان عضو فیس بوکید ؟
ایشان فرمودند: برای تحقیق و بررسیه مکر دشمنان در آنجا عضو شده ایم .
گفتیم : چرا فقط با دخترها دوست میشوید و عکس برایشان میفرستید؟
ایشان گفتند: میخواهیم براه راست هدایتشان کنیم و منظورمان امر به معروف است.
دوباره پرسیدیم ؟پس چرا اسمتان را گذاشته اید پسر بلا؟
ایشان اخم کردند و گفتند: شما اصلاً ما را چجوری در فیسبوک شناختید؟
گفتیم ،خوب آخر عکستان را دیدیم که کلّهءخودتان را روی بدن آرنولد چسبانده اید.
دیگر نشنیدیم ایشان چه گفتند چون یک چک بما زدند که تا دوساعت گوشمان بوق اشغال میزد .
خلاصه ما فیسبوک را دوست میداریم، آنجا اقدس چپول پرمیس جیگر میشود ،ابرام شتر خفه کن پسر آریایی میشود، همه مهربانند و حاج آقا طاهری هم آهنگ رپ میگذارد و گاهی هم حرفهای قشنگ میزند و از چک زدن خبری نیست .
فیسبوک پر است از شریعتی و کورش و این آقاهه که تازه عضوش شده ،استیو جابز .
راستی ما نمیدانستیم خارجیها انقدر قشنگ فارسی مینویسند همین آقای جابز یکیش .
این بود انشای ما
ارسال شده: 12 دي 1390 - 1 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]



چقدر در حق حسین جفا کاریم!

حنان از پدرش سدیر شنید که می گفت:
روزی امام صادقعلیه السلام فرمود: «سدیر! آیا هر روز قبر حسین(ع)را زیارت می کنی!؟»

گفتم «فدایت شوم؛ نه.»
فرمود «چقدر شما جفاکارید! پس حتماً هر جمعه زیارت می کنید!»

گفتم «نه.»
فرمود «پس حتماً هر ماه زیارت می کنید!»

گفتم «نه.»
فرمود «پس حتماً هر سال زیارت می کنید!»

گفتم «معمولاً اینطور است.»
فرمود «چقدر شما در حق حسین(ع)جفا کارید!

آیا نمی دانی که خداوند دوهزار هزار ملکِ تشنه و غبارآلود دارد
که دائم مشغول گریه و زیارت قبر حسین(ع)اند!؟

آن وقت تو ای سدیر! چه شده که هر جمعه پنج بار، و هر روز یکبار او را
زیارت نمی کنی!؟»

گفتم «فدایت شوم؛ فاصله بسیار زیادی میان ما و قبر اوست.»

فرمود «بر پشت بام رو! به راست و چپ روی کن؛ سپس روی به آسمان کن؛ و بعد
روی به سوی قبر او کن و بگو

«السَّلَامُ عَلَیْكَ یَا أَبَاعَبْدِاللَّهِ، السَّلَامُ عَلَیْكَ وَ
رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ». با این کار، اجرِ زیارت قبر او برای
تو مکتوب خواهد شد. و اجر هر زیارت، معادل یک حج و یک عمره است.»

__________________________
- الكافی، جلد ۴، صفحه ۵۸۹
* عَنْ حَنَانٍ عَنْ أَبِیهِ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه
السلام: «یَا سَدِیرُ! تَزُورُ قَبْرَ الْحُسَیْنِ فِی كُلِّ یَوْمٍ؟»
قُلْتُ: «جُعِلْتُ فِدَاكَ لَا» قَالَ: «فَمَا أَجْفَاكُمْ!» قَالَ:

«فَتَزُورُونَهُ فِی كُلِّ جُمْعَةٍ» قُلْتُ: «لَا» قَالَ:
«فَتَزُورُونَهُ فِی كُلِّ شَهْرٍ» قُلْتُ: «لَا» قَالَ: «فَتَزُورُونَهُ
فِی كُلِّ سَنَةٍ» قُلْتُ: «قَدْ یَكُونُ ذَلِكَ» قَالَ: «یَا سَدِیرُ!
مَا أَجْفَاكُمْ لِلْحُسَیْنِ! أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ
جَلَّ أَلْفَیْ أَلْفِ مَلَكٍ شُعْثٌ غُبْرٌ یَبْكُونَ وَ

یَزُورُونَ لَا یَفْتُرُونَ وَ مَا عَلَیْكَ یَا سَدِیرُ أَنْ تَزُورَ
قَبْرَ الْحُسَیْنِ فِی كُلِّ جُمْعَةٍ خَمْسَ مَرَّاتٍ وَ فِی كُلِّ
یَوْمٍ مَرَّةً!؟» قُلْتُ: «جُعِلْتُ فِدَاكَ؛ إِنَّ بَیْنَنَا وَ
بَیْنَهُ فَرَاسِخَ كَثِیرَةً» فَقَالَ لِی: «اصْعَدْ فَوْقَ سَطْحِكَ؛
ثُمَّ تَلْتَفِتُ یُمْنَةً وَ یُسْرَةً، ثُمَّ تَرْفَعُ رَأْسَكَ

إِلَى السَّمَاءِ، ثُمَّ انْحُ نَحْوَ الْقَبْرِ وَ تَقُولُ «السَّلَامُ
عَلَیْكَ یَا أَبَاعَبْدِاللَّهِ، السَّلَامُ عَلَیْكَ وَ رَحْمَةُ
اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ» تُكْتَبُ لَكَ زَوْرَةٌ وَ الزَّوْرَةُ حَجَّةٌ
وَ عُمْرَةٌ»







--

قال الصّادق علیه السلام:

… همانا خداوند، دنیا را همچون سایه تو آفریده؛ اگر در پی آن باشی تو را
به سختی و مشقت اندازد و هرگز به آن نخواهی رسید و اگر آن را پشت سر
اندازی، خود به دنبال تو آید در حالی که تو آسوده ای.

--

ارسال شده: 11 دي 1390 - 2 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
صبح روز كریسمس یعنی عید پاك ارامنه، آقا فرمودند خانة چند ارمنی و عاشوری اگر برویم خوب است. ما آدرسی از ارامنه نداشتیم. سری به كلیساهایشان زدیم كه آنها از ما بیخبرتر بودند. رفتیم بنیاد شهید، دیدیم خیلی اطلاعات ندارند. كمی اطلاعات خانوادة شهدا را از بنیاد شهید، مقداری از كلیساها و یك سری هم توی محلهها پیدا كردیم و با این دیدگاه رفتیم. صبح رفتیم گشتیم توی محلة مجیدیه شمالی، دو سه تا خانواده پیدا كردیم. در خانوادهها را زدیم و با آنها صحبت كردیم.

توی خانواده مسلمانها ما میرویم سلام میكنیم و میگوییم از هیئت آمدیم از بسیج، پایگاه ابوذر، بالاخره یك چیزی میگوییم و كارتی نشان میدهیم. بین ارمنیها بگوییم كه از بسیج آمدیم كه بالاخره فرهنگش... بگوییم از دادستانی آمدیم كه باید دربروند. كارت صداوسیما نشان دادیم و گفتیم از صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران هستیم. امشب شب كریسمس كه شب پاك شماهاست میخواهیم فیلمی از شماها بگیریم و روی آنتن بفرستیم.
برای نماز مغربوعشا با یك تیم حفاظتی وارد مجیدیه شدیم. گفتیم اسكورت كه حركت كرد به ما ابلاغ میكنند، میرویم سر كارمان دیگر. اسكورت هم به هوای این كه ما توی منطقه هستیم با بیسیم زیاد صحبت نكنند كه مسیر لو نرود، روی شبكه بالاخره پخش میشود دیگر. چیزی نگفتند. یك آن مركز من را صدا كرد با بیسیم گفتم به گوشم.
موردمان را گفت كه شخصیت سر پل سیدخندان است. سر پل سیدخندان تا مجیدیه كمتر از سه چهار دقیقه راه است. من سریع از ماشین پیاده شدم. در خانه را زدم. خانمی از گل بهتر آمد دم در، در را باز كرد. ما با یاالله یاالله خواستیم وارد شویم، دیدیم نمیفهمد كه. بالاخره وارد شدیم. چون كار باید میكردیم. گفتیم نودال و اَمپِكس و چیزایی كه شنیده بودیم، كارگردان و اینها بروند تو.
كارگردان رفت پشتبام پست بدهد، اَمپِكس رفت توی زیرزمین پست بدهد، آن رفت توی حیاط پست بدهد. پست بودند دیگر حالا. فیلممان بود. یك ذره كه نزدیك شد، بیسیم اعلام كرد كه ما سر مجیدیه هستیم. من هم با فاصلهای كه بود به این خانم چون آماده بشود، اینجوری جلوی آقا نیاید، گفتم: ببخشید! الآن مقام معظم رهبری دارند مشرف میشوند منزل شما.
گفت: قدم روی چشم، تشریف بیاورد. گفتید كی؟
من اسم حضرت آقا را گفتم. ـ داستان بازرگان و طوطی را شنیدهاید ـ، تا اسم آقا را گفتم افتاد وسط زمین و غش كرد. فكر كردیم چه كنیم داستان را؟ داد بیداد كردیم، دو تا دختر از پله آمدند پایین. یاالله یاالله گفتیم و بهشان گفتیم كه مادرتان را فعلاً جمع كنید. مادر را بردند توی آشپزخانه.
دخترها گفتند: چه شد؟
گفتم: ببخشید! ما همان صداوسیمای صبح هستیم كه آمده بودیم. ولی الآن فهیمدیم كه مقام معظم رهبری میآیند منزلتان، به مادرتان گفتیم غش كرد. فكری كنید.
تا اجازه نگرفت وارد خانه نشد
اینها شروع كردند مادر خودشان را به حال آوردند. فشارشان افتاده بود، آب قند آوردند. بیسیم اعلام كرد كه آقا پشت در است. من دویدم در خانه را باز كردم. نگهبانی هم كه باید كنار در میایستاد، رفت دم در. كارهای حفاظتیمان را انجام دادیم. آقا از ماشین پیاده شد تا وارد خانه بشود. آمد توی در خانه نگاه كرد و گفت: سلام علیكم.
گفتم: بفرمایید.
گفت شما؟
نه اینكه ما را نمیشناخت، گفتند، تو چه كاره ای یعنی؟ گفتیم: صاحبخانه غش كرده.
گفت: كس دیگری نیست؟
یاد آن افتادیم كه دو تا دخترها هم میتوانند به آقا بگویند بفرمایید. گفتیم آقا شما بفرمایید داخل.
گفت: من بدون اذن صاحبخانه به داخل نمی آیم.
معنی و مفهوم حفاظت، خودش را اینجا از دست نمیدهد. مهمتر از حفاظت این است. بدون اذن وارد خانه كسی نمیشود. رهبر نظام است باشد، ارمنی است باشد، ضدحفاظتترین شكل ممكن این است كه مقام معظم رهبری توی خیابان اصلی توی چهارراه، با لباس روحانیت با آن عظمت رهبری خودشان بایستند، همة مردم هم ایشان را ببینند و ایشان بدون اذن وارد خانه كسی نشوند.
من دویدم رفتم توی آشپزخانه. به یكی از این دخترها گفتم آقا دم در است بیایید تعارف كنید بیایند داخل.
لباس مناسبی تنشان نبود. گفتند: پس ما لباسمان را عوض كنیم.
به آقا گفتیم: كه رفته اند لباس مناسب بپوشند، شما بفرمایید داخل.
گفتند: نه می ایستم تا بیایند.
چند دقیقه ای دم در ایستادند. ما هم سعی كردیم بچه هایی كه قد بلند دارند را بیاوریم، مثل نردبان دور ایشان بچینیم كه ایشان پیدا نباشد. راه دیگری نداشتیم. چند دقیقه معطل شدیم. چون دانشجو بودند لباس دانشجویی مناسب داشتند. یكی از دخترها، دوید و آقا را دعوت كرد و آقا رفتند داخل اتاق. این خانم پیش آقا رفت و خوش آمد گفت. بعد گفت كه مادرمان توی این اتاق است، الآن خدمت میرسیم.
رفتند بیرون. آقا من را صدا كرد گفت اینها پدر ندارند؟
گفتم: نمیدانم. چون صبح نپرسیده بودم.
گفت بزرگتر ندارند؟ برادر ندارند؟
رفتیم آن اتاق پشتی. گفتم: ببخشید، پدرتان؟
گفتند، مرده.
گفتیم، برادر؟
گفتند، یكی داشتیم شهید شده.
گفتیم، بزرگتری، كسی؟
گفتند، عموی ما در خانة بغلی مینشیند.
فكر كردیم بهترین كار این است كه عمو را بیاوریم بیرون. حالا چه كلكی بزنیم عمو را از خانه بیرون بیاوریم؟ با این هیبت و این تیپ و قدوقواره، همه دو متر درازی و لباسها، شكل، تیپ و اسلحه. هرچه هم بخواهی بگویی من كسی نیستم، قیافه ات تابلو است.
در بغلی را زدیم. یك آقایی آمد دم در سلام كردم. گفتم، ببخشید! امر خیری بود خدمت رسیدیم.
این بندة خدا نگاه كرد، یك مسلمان بسیجی، خانة یك ارمنی آمده، چه امر خیری؟ خودش تعجب كرد. رفت لباس پوشید آمد دم در. محترمانه باهاش پیچیدیم توی خانة برادر خودش. داخل خانه كه شدیم، نگهبان او را بازرسی كرد. نگاه كرد، پیش خودش گفت، برای امر خیر مگر آدم را بازرسی میكنند؟
بعد از بازرسی قضیه را بهش گفتیم. گفتیم: رهبر نظام آمده اینجا، اینها چون بزرگتری نداشتند، خواهش كردیم كه شما هم تشریف بیاورید.
او را داخل كه بردیم و آقا را كه دید، مُرد. یك جنازه را یدك كردیم و بردیم نشاندیم روی صندلی كنار آقا. اینها به خودی خود زبانشان با ما فرق میكند. سلام علیك هم كه میخواهند بكنند كلی مكافات دارند. با مكافاتی بالاخره با آقا سلام و احوالپرسی كرد و درنهایت یك همدمی را برای آقا مهیا كردیم.
حضرت آقا چایی و شیرینیشان را خورد
رفتیم توی این اتاق بالای سر مادر و با التماس دعا، مادر را هم راه انداختیم. آمدند رفتند بالا، لباس مناسب پوشیدند و آمدند پایین. وقتی وارد اتاق شد، آقا تعارفشان كردند در كنار خودشان، كنار همان عمویی كه نشسته بود. بعد هم گفتند: مادر! ما آمده ایم كه حرف شما را بشنویم؛ چون شما دچار مشكل شده بودید، دوستان عموی بچه ها را آوردند.
دخترها آمدند نشستند. آقا اولین سؤالشان این بود كه شغل دخترها چیست؟
گفتند: دانشجو هستند.
آقا خیلی تحسینشان كرد و با اینها كلی صحبت كردند، توی این حالت، این دختر سؤال كرد كه آقا آب، شربت، چیزی برای خوردن بیاورم؟
اینها همه اش درس است. من خودم نمیدانستم كه بگویم بیاورد یا نیاورد؟ آقا میخورد یا نمیخورد؟ نمیدانستم. رفتم كنار آقا، از آقا سؤال كردم، گفتم: آقا اینها میگویند كه خوردنی چیزی بیاوریم؟ چایی چیزی بیاوریم؟
آقا گفتند: ما مهمانشان هستیم. از مهمان میپرسند چیزی بیاورند یا نیاورند؟ خُب اگر چیزی بیاورند ما میخوریم.
بعد خود آقا گفتند: بله دخترم! اگر زحمت بكشید چایی یا آبمیوه بیاورید، من هم چایی، هم آبمیوة شما را میخورم.
اینها رفتند چایی، آبمیوه و شیرینی آوردند. خود میوه را هم آوردند. خُب توی خانة مسلمانها اینطوری است. یك نفر چند تا میوه پوست میكند میدهد دست آقا، آقا هم دعا میكند. همانجا به پدر شهید، مادر شهید، پسر شهید و یا همسر شهید آن خوراكی را تقسیم میكنیم، همه یك قسمتی از این میوه میخورند كه آقا به آن دعا كرده. توی ارمنیها هم همین كار را باید میكردیم؟ واقعاً نمیدانستیم.
چایی آوردند، آقا خورد، آبمیوه آوردند، آقا خورد، شیرینی آوردند، آقا خورد. آقا حدود چهل دقیقه توی خانه ارمنیها نشستند و با اینها صحبت كردند. مثل بقیة جاها آقا فرمودند: عكس شهیدتان را من نمیبینم. عكس شهید عزیزمان را بیاورید ببینم.
توی خانة مسلمانها چهار تا عكس بزرگ شهید وجود دارد كه توی هر اتاقی یكی هست. میپریم و میآوریم. اینها رفتند آلبوم عكسشان را آوردند. آلبوم عكس هم متأسفانه برای شب عروسی شهید بود. آلبوم را گذاشتند جلوی آقا. صفحة اول یك عكس دوتایی. یادگاری فردین با دوستش گرفته بود آن وسط بود. آقا همینجوری نگاه میكردند، شروع كردند به صحبت كردن، همینجوری صفحهها را ورق میزدند تا تمام شود. تمام كه شد گفتند: خُب! عكس تكی شهید را ندارید؟
یك عكس تكی از شهید پیدا كردند و آوردند گذاشتند جلوی آقا. آقا شروع كردند از شهید تعریف كردن. گفت: خُب! نحوة اسارت، نحوة شهادت اگر چیزی داشته به من بگویید.
ما فهمیدیم نام این شهید بزرگوار، شهید «مانوكیان» است، به اندازة شهیدان «بابایی»، «اردستانی» و «دوران» پرواز عملیاتی جنگی داشته است. هواپیمایش f۱۴، بمبافكن رهگیر بوده و بالای صد سُرتی پرواز موفق در بغداد داشته. هواپیمایش را توی دژ آهنی بغداد میزنند. شهید، هواپیما را تا آنجا كه ممكن است، اوج میدهد. هواپیما در اوج تا نقطة صفر خودش، كه اتمسفر است بالا میآید و بقیهاش را بهسمت ایران سرازیر میشود. چهار تا موتور هواپیما منهدم میشود. هواپیما لاشهاش توی خاك ایران میافتد، ولی چون دیگر سیستم برقی هواپیما كار نمیكرده، نتوانسته ایجكت كند و نشد كه چتر برای شهید كار كند. هواپیما به زمین خورد و ایشان به شهادت رسید.
ارمنیای بود كه حتی حاضر نشد، لاشة هواپیمای جمهوری اسلامی بهدست عراقیها بیافتد. آن خانواده، این فرزندشان است. این بزرگوار در نیروی هوایی مشهور است. دربارة شهادتش و اخلاقش تعریف كردند.
مادر شهید گفت: امروز فهمیدم كه علی(ع) كیست
مادر شهید گفت: آقا! حالا كه منزل ما هستید، من میتوانم جملهای به شما عرض كنم؟
آقا گفت: بفرمایید، من آمدم اینجا كه حرف شما را بشنوم.
گفت: ما با شما از نظر فرهنگ دینی فاصله داریم، در روضههایتان شركت میكنیم، ولی خیلی مواقع داخل نمیآییم. روز شهادت امام حسین(ع)، روز عاشورا و تاسوعا به دستههای سینهزنی امام حسین(ع) شربت میدهیم. میآییم توی دستههایتان مینشینیم، ظرف یكبارمصرف میگیریم، كه شما مشكل خوردن نداشته باشید، چون ما توی ظرف آنها آب نمیخوریم. توی مجالس شما شركت میكنیم و بعضی از حرفها را میشنویم. من تا الآن نمیفهمیدم بعضی چیزها را.
میگفتند، در دین شما بانویی ـ كه دختر پیامبر عظیمالشأن اسلام(ص) است ـ را بین درودیوار گذاشتهاند، سینهاش را سوراخ كردهاند. میخ، مسمار به سینهاش خورده. نمیفهمیدم یعنی چی. میگفتند مسلمانها یك رهبری داشتند به نام علی(ع). دستش را بستند و در سه دورة ۲۵ ساله، حكومتش را غصب كردند. نمیفهیمدم یعنی چی. گفتند، در ۲۵ سالی كه حكومتش غصب شده بود، شغلش این بود، آخر شب نان و خرما میگذاشت روی كولش میرفت خانه یتیمهایش. این را هم نمیفهمیدم. ولی امروز فهمیدم كه علی(ع) كیست.
امروز با ورود شما به منزلمان، با این همه گرفتاریای كه دارید، وقت گذاشتید و به خانة منِ غیر دین خودتان تشریف آوردید. اُسقُف ما، كشیش محلة ما به خانة ما نیامده است، شما رهبر مسلمین هستید. من فهمیدم علی(ع) كه خانة یتیمهایش میرفت چهقدر بزرگ است.
از ورود آقای خامنهای به منزلشان، به علی(ع) و ۲۵ سال حكومت غصب شدهاش و زهرا(س) پی برد. خُب! این برود مشهد، امام رضا(ع) شفایش نمیدهد؟
بعد از بازگشت حضرت آقا، پاسداران را توبیخ كردند

ما چهل دقیقه با این خانواده بودیم. عین چهل دقیقه، به اندازة چند كتاب از اینها درس گرفتیم. آقا در خانة ارامنه آب، چایی، شربت، شیرینی و میوهشان را خورد. بعضی از دوستهای ما نخوردند. كاتولیكتر از پاپ هم داریم دیگر. رهبر نظام رفته، خورده، پاسدار، من نوعی، نخوردم. حزباللهیتر از آقا هستم دیگر.
با آنها خداحافظی کردیم و بهسمت دفتر به راه افتادیم. وقتی رسیدیم آقا فرمودند: این بچهها را بگویید بیایند. آمدند. گفتند: این کار احمقانه چه بود که شما کردید؟ ما مهمان این خانواده بودیم. وقتی خانهشان رفتیم چرا غذایشان را نخوردید؟ این اهانت به اینها محسوب میشود. نمیخواستید داخل نمیآمدید.
ارسال شده: 10 دي 1390 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
هرچند یکبار، ایمیل هایی درباره ایران میگیریم که عکسهای خنده دار را نشان میدهد
و موضوعآن " فقط در ایران " یا "only in Iran" است.

این ایمیل ها اگرچه خنده به لب مینشاند و بعدی از ابعاد جامعه ایران را نشان میدهد،
اما در ایران چیزهایی هم هست که ساده از کنارشان میگذریم.
اگر مدتی از ایران دور باشید، این نکات زیبا بیشتر خود را نشان میدهند.


در قهوه خانه ساده بالای کوه، سفارش املت دادیم.
کنار دست فروشنده نوشته بود: ما را درFacebookملاقات کنید.
بازفکر کردم در کجای دنیا میشود اینچنین املت خوشمزه و نان لواشی پیدا کرد که فروشنده اش هم تا این حد به روز باشد؟
چون من تا حدی دنیا دیده هستم، به تجربه میگویم: هیچ کجا..



هنگام برگشتن خانمی با مانتو و روسری و ظاهری مرتب در حال فروختن گل بود.
آنقدر ظاهر با کلاسی داشت که برای خرید گل پنجره را باز کردیم.
شخصیت با وقاری داشت.
وقتی گفتیم به شما نمی آید گل بفروشید، با کلامی تکان دهنده گفت:
بی کس هستم، اما ناکس نیستم.. زندگی را باید با شرافت گذروند.
کجای دنیا میتوان این سطح از فلسفه و حکمت را، در کلام یک گلفروش یافت؟



به خانه که رسیدیم همسرم یادش افتاد چیزهایی را نخریده است.
بهسوپری نزدیک خانه رفتم و خرید کردم. دست کردم دیدم کیفم همراهم نیست.
گفتم ببخشید پول نیاوردم، میروم بیاورم و در حالیکه مبلغ کالایی که خریده بودم کم نبود،
مغازه دار با اصرار گفت نه آقا قابل شما رو نداره ببرید و با کلامی جدی و قاطع کالا را به من داد.
تشکر کردم و در راه خانه فکر کردم کجای دنیا چنین اعتمادی به یک غریبه وجود دارد؟
تازه پول را هم که آوردم فروشنده با تعجب گفت: آخه چه عجله ای بود؟



شب در حالیکه پشت لپ تاپم داشتم کار میکردم، یکباره صدای آکاردئون یکی از ترانه های خاطره انگیز را سر داد.
در کوچه نوازنده ای با زیباترین حالت و مهارتی خاص مینواخت.
به دنبال صدا رفتم و پنجره را باز کردم.
یکی آمد و به او نزدیک شد و گفت از طبقه هشتم آمدم پایین فقط بخاطر این ملودی قشنگی که میزنی.
با رضایت پولی به زو داد و رفت...حساب کردم دیدم پولی که در این کوچه گرفت را اگر در ده کوچه گرفته باشد، درآمد ماهانه خوبی دارد.
در کجای دنیا کسی میتواند در کوچه ای سرودی را سر دهد؟ من جایی ندیده ام.



میتوان همه رخدادهای بالا را منفی دید.
چرا باید خانمی با وقار گل بفروشد..؟
چرا فردی که به کامپیوتر وارد است باید بالای کوه املت درست کند..؟
چرا باید نوازنده ای ماهر در کوچه بنوازد...؟؟ و از این دست نگاههای منفی که خیلی ها دارند..
اما هیچ راه حلی هم ندارند که مثلا این مرد اگر در کوچه ننوازد، چه مشکلی حل خواهد شد؟
و آیا نگاههای منفی ما کمکی به حل مشکلات دنیا میکند؟
من هر چه را دیدم مثبت میدیدم.



بعضی از ما چیزهایی را برای خودمان ذهنی کرده ایم در حالیکه در عمل وجود ندارند..
و آنچه را نیز که وجود دارد، چشم ما نمی بیند و ذهن ما درک نمیکند.
مثلا آدمها را به دو گروه "باکلاس" و" بی کلاس" تقسیم کرده ایم..!
ماکسیما، پرادو و بنز با کلاس، و پیکان و پراید بی کلاسند.

حالا در جاده گیر کنید، به هردلیل...، چه تمام شدن بنزین، چه خرابی ماشین...
امتحان کنید حتی یک ماکسیما و پرادو و بنز بخاطر کمک به شما توقف نمیکند
و اگر کسی به کمکتان بیاید یا
پیکاندارد یا پراید یا وانت... کدام با کلاس ترند؟


میتوانید به رخدادهای یکروز عادی از زندگی فکر کنید، در آن تلخ و شیرین بسیار وجود دارد.
ارسال شده: 07 دي 1390 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
کار خیر

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا بخواند ...‎

در این داستان مهم نفس انجام کار مثبته اصراری در نوع کار مثبت نیست:
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.
لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را
پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در
همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر
لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را
پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما
در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا
بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان
تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به
مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ
بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم
از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می
شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او
نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا
خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما
شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را
تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید.
من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم
و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد
برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد
خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما
بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را
خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

نتیجه اخلاقی داستان:
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی
دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با
سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می
تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.
این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید. اگر ارسال این پیام شما
را به زحمت می اندازد یا وقتتان را زیاد می گیرد،
پس آن کار را نکنید. اما پاداش آن را که زیاد است نخواهید گرفت. آیا آسان
نیست که فقط کلید "ارسال" را فشار دهید و
این پاداش را دریافت کنید؟

ستایش خدایی را است بلند مرتبه!
ارسال شده: 07 دي 1390 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
Category: طنز

arabic

في ربيع العام الماضي كنا قد ذهبوا جميعا للحج
حين يعود، وفتاة جميلة النوع الذي كان معنا.
كان قلبي التسول لي :
"اذهب، وقل لها أحبك..... لها أيا كان يريد أن يكون، يكون! وماذا يريد أن يقول، ويقول"!
قلت لقلبي سرا، وأنا سمعت هذا في الرد :
"بوي! كيف أنت جاهل! جئت للحج أو للغمز؟"


german

Im Frühjahr letzten Jahres waren wir alle für Wallfahrt gegangen
Während zurück, hübsch und freundlich Mädchen, das war mit uns.
Mein Herz war mir zu betteln:
"
Geh, sag ihr, ich liebe sie ..... was auch immer sein werden! Und was sagen will, sagen will!"
Ich erzählte meine geheime Herz, und ich hörte als Antwort:
"
Junge! Wie Sie unwissend bist Du gekommen, Pilgerfahrt oder liebäugeln?"

french

Au printemps l'année dernière nous étions tous partis pour le pèlerinage
Bien que le dos, jolie et gentille fille qui était avec nous.
Mon cœur était pour me supplier de:
«
Allez, lui dire que je l'aime ..... tout ce veut être, l'être! Et ce qui veut dire, mot à dire!"
J'ai dit à mon cœur secret, et j'ai entendu cela à la suite:
«
Boy! Comment vous êtes ignorants! Vous venez de pèlerinage ou à lorgner?"
italian

Nella primavera dello scorso anno eravamo andati tutti al pellegrinaggio
Tempo fa, bella e gentile ragazza che era con noi.
Il mio cuore era pregandomi di:
"
Va ', dille che io amo lei ..... qualunque cosa vuole essere, essere! E che cosa vuole dire, dire!"
Ho detto al mio cuore segreto, e ho sentito questo in risposta:
"
Ragazzo! Come sei ignorante! venite per pellegrinaggi o ad occhieggiare?"

Korean

모든 순례에 대한 봄에는 작년에 우리가 있었을 사라
수개월 전에, 예쁘고 친절한 소녀 누가 우리와 함께했다내 마음이 나를 위해 구걸했다 :
"
말해, 가서 그녀를 뭐든간에 있어야 ! 그리고 무슨 말을,하고 싶은 말은 싶은 그녀 ..... 사랑해!"
비밀 마음을 얘기, 그리고 대한 응답으로이 말씀을 듣고 :
"
이봐! 당신은 무식한 방법이야!거나 순례 추파를 던지다가?"

Spainish

En la primavera del año pasado estábamos todo se ha ido de peregrinación
Tiempo atrás, muy amable y una niña que estaba con nosotros.
Mi corazón me pedía:
"
Ve, dile que la amo ..... lo que quiere ser, ser! ¿Y qué quiere decir, por ejemplo!"
Le dije a mi corazón secreto, y oí esto en la respuesta:
"Muchacho! ¿Cómo estás ignorantes! Usted viene de peregrinación o comerse con los ojos de?"
english

In spring last year we were all gone for pilgrimage
While back, pretty and kind girl who was with us.
My heart was begging me to:
"
Go, tell her I love her ..... whatever wants to be, be! and what wants to say, say!"
I told my secret heart, and I heard this in response:
"
Boy! how you're ignorant! you come for pilgrimage or to ogle?"

Russian

Весной прошлого года мы все пошли на паломничество
Некоторое время назад, довольно и вид девушка, которая была с нами.
Мое сердце было просил меня:
"
Пойди, скажи ей, что я ее люблю ..... все хотят быть, то быть! А что хочет сказать, говорю!"
Я сказал мою тайну сердца, и я услышал это в ответ:
"
Мальчик! Как вы невежественны! Вы приходите на паломничество или строить глазки?"


Chinesse

在去年春天,我们都去朝圣阵子,漂亮,善良的女孩谁是我们的
我的心哀求我
去,告诉她我爱她想要什么.....是,是!想说什么,说
我告诉我的秘密的心,我听到的反应是
小子!你如何无知!你是来朝圣或抛媚眼


و بالاخره ایرانی:

پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت
برگشتنی یه دختر خوشگل با محبت
همسفر ما شده بود همراهمون میومد
به دست و پام افتاده بود این دل بی مروت
میگفت بروووو بهش بگوووووو
آخه دوسش دارم
میگفت بگو
هرچی میخواد بشه بشه هرچی میخواد بگه،بگه!
راز دلم رو گفتم اینو جواب شنفتم:
تو زواری!پسر!چقدر نادونی!اومدی زیارت یا که چشم چرونی؟
ارسال شده: 06 دي 1390 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
Category: روزانه

کلیسای نامرئی واقع در بلژیک بصورتی طراحی شده است که فقط از یک زاویه مخصوص بصورت کلیسا نمایان خواهد شد. در بقیه زوایا تقریبا چیزی از کلیسا مشخص نیست.














 
ارسال شده: 06 دي 1390 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
Category: سیاسی

 گریه کن سرباز


نظامی زن انگلیسی که پس از بازگشت از ماموریت خود در عراق، فرزندش را در آغوش می فشارد.

 

آهای سرباز، آهای مادر!...
گریه کن، تو حق داری گریه کنی. شاید ماهها و سالهاست که فرزندت را ندیده ای.
فرزند دلبندت را. کودک معصومی که تاب دوری مادر نداشته و حتماً از تو بیشتر، برایت دلتنگی می کرده.
گریه کن سرباز، گریه کن تا سبک شوی...
گریه کن، بخاطر گوهر مادری که از تو ستانده اند، و در عوض تو را مفتخر! کرده اند به این لباسها.
این لباسها که اصلاً به قامت تو سازگار نیست...
گریه کن که تاج زن بودن از سرت افتاده...
گریه کن که هیچ لذتی به پای مادری نمی رسد و تو را محروم کرده اند، ذائقه ات را خراب کرده اند...ا

 
اما
من چند حرف دیگر با تو دارم سرباز...
تو مادری، حق داری بچه ات را دوست داشته باشی... حق داری برایش دلتنگ شوی...ا

 
سوالی از تو دارم :
این کودک را می شناسی؟
می بینی پدرش با چشمان بسته، چگونه صورتش را لمس میکند؟
می بینی چگونه کفشهایش را درآورده تا در آغوش پدر، گم شود ؟
این پدر یکی از زندانیان تو و دوستان توست در عراق...
چه میشد اگر اجازه میدادی این پدر، بچه اش را ببیند؟
فکر کردی فقط خودت به فرزندت عشق می ورزی؟

 

این دختر را چطور؟
حتماً او را دیده ای...
در کوچه پس کوچه های بصره... پای برهنه می دوید و خنده کودکانه ای بر لب داشت...
الان به نظرت لکه های سرخ روی لباسش، نقش گلهای سرخ است یا رد پائی از خون تازه ؟
یا لکه های قرمز روی زمین، گلبرگهای پرپر شده گلهای پیراهن اوست؟
صورت ظریف او را با اسلحه ای که در کنارش به دست گرفته ای چه کار؟
ببین چه گریه ای میکند؟ چه خونی از صورتش جاری است؟
این رنگین تر است یا خون فرزندت که اینچنین در آغوشش کشیده ای؟
حال این دخترک را خوب ببین. نتیجه کارتو وهمکاران توست و تا ابد با شما خواهد ماند.
این است آنچه برای این دختر و مردمش هدیه برده ای...ا

 
این پدر را میشناسی؟

دارد به چه حالی، جسم بی جان دخترش را میگذارد کنار بقیه جنازه ها.
یادت هست؟ همین چند شب قبل، خانه شان را بمباران کردید.
تو و همقطارانت.

 
این را چطور؟
این اما مال افغانستان است.
شاهکار قدیمی تر شما.
اما مگر زخم این پدر کهنه می شود؟
این هم کادوی یکی دوسال قبل توست برای کوکان افغان.........ا

 
از این دست اگر بخواهم برایت بیاورم، بسیارست...
سردشت ، حلبچه ، قانا... صبرا و شتیلا... و ....فلسطین و ....ا

 
...............
...............
...............

 
گریه کن سرباز
گریه کن، اما نه فقط برای دلتنگی فرزندت ...
شاید نپذیری، اما من در گریه های تو هیچ عاطفه ای نمی بینم سرباز!
گریه کن برای انسانیتی که در زیر پای تو و رهبرانت لگد مال شده...
گریه کن برای عاطفه ای که در وجودت مرده...
گریه کن برای شرف و آزادگی که از دست داده اید...ا







--
رنج اگر هست، نه از جاده، که از "ماندن"هاست
ورنه سرباخته را زحمتِ سردرد نبود
...
یا حق


 

ارسال شده: 06 دي 1390 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
دعوت ارباب
نزدیک *عملیات رمضان* بود.
همه آماده می شدند برا عملیات و معمولا کسی *مرخصی* نمی گرفت تا بعد از عملیات.
ولی یه جوون اومد و گفت اگه امکانش هست اجازه بده من برم شهرمون؟!
گفتم برا چی؟
گفت آخه *عروسیمه و کارت هم پخش کردیم* و خانواده مدام زنگ می زنن و می گن چرا
نمیایی؟!
بهش اجازه دادم برگرده.
گفت:
ازم راضی هستی؟
گفتم :
آره. برو ولی مراسمت تموم شد *یک هفته ای برگرد* چون نیرو نیاز داریم.
*خداحافظی کرد* و راه افتاد.
عصر همون روز که بچه ها داشتن برا عملیات تجهیزات می گرفتن یکی رو دیدم کنار
تانکر آب، داره *وضو* می گیره.
خیلی شبیه اون جوون بود.
رفتم جلوتر *دیدم همونه.*
تعجب کردم و پرسیدم مگه نرفتی برا عروسیت؟
گفت:
چرا؛ حتی تا نزدیک *پلیس راه اهواز* هم رسیدم ولی یه دفعه یادم اومد
که برا مجلس عروسی ام *کارت دعوتی هم به اباعبدالله(ع) دادم*
و ایشون رو هم دعوت کردم.
دیشب هم *خواب* دیدم مراسم عروسیم تو *گودال قتلگاه* برپاست
و *امام حسین(ع)* و *حضرت زهرا(س)* هم اومدن.
تا یاد این خواب افتادم دیگه نتونستم برم و برگشتم.
حالا هم اگه سالم برگشتم از عملیات، میرم برا عروسیم و گرنه که دعوت شده ام.
]
همون شب گردانمون وارد عمل شد و به خط زد.
صبحی که داشتم بین *مجروحها و شهدامون* می گشتم چشمم به همون جوون خورد.
*خوابـــش تعبیــر شده بود و اربابــش حسیـــــن(ع) دعوتـــش کـرده بـود...*


 

--

ارسال شده: 06 دي 1390 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
همسر شهيد عابدي از شهداي هشت سال دفاع مقدس در نامه اي به همسر شهيد باكري پاسخي خواندني به نامه منتصب به وي در سايت نوري زاد داده است. متن كامل اين نامه كه  نداي انقلاب آن را منتشر كرده به شرح زير است:

خواهر عزيزم سلام

 

امروز در سايت آقاي نوري زاد بانامه اي مواجه شدم كه وي ادعا كرده بود اين نامه متعلق به شماست. باتوجه به محتواي نامه باور اين ادعا برايم سخت است البته در گذشته مواضع نا مأنوس و تعجب برانگيز از شما خوانده بودم ولي اينبار كمي متفاوت بود، لذا بر آن شدم به عنوان يك همسنگر سابق و انشاءالله همسنگر فعلي و همسنگر آينده، نكاتي را به عرضتان برسانم.

ازجهاتي من و شما شباهتهايي با هم داريم از جمله همسر شهيد و معلم بودن شباهت ديگر تأكيد بر آرمان شهدا، راه امام، اسلام، انقلاب، حجاب در يك كلام و همه ارزشهاي اسلامي وانقلابي است اما تفاوت هايي هم داريم كه به برخي از آنها اشاره مي كنم.

۱.

بنده برخلاف شما به پديده هاي سياسي و اجتماعي احساسي و يك بعدي نگاه نمي كنم. به عنوان مثال همچنانكه درنامه منتسب به شما آمده عبور ماشين نيروي انتظامي از روي يك فرد را مي بينم و آنر ا تقبيح مي كنم اما عبور ماشيني ديگر با سرعت ۱۴۰ كيلومتر از روي بدن بسيجي شهيد غلام كبيري در ميدان كاج سعادت آباد را هم مي بينم و آن را نيز محكوم مي كنم.
۲.

بنده هرگونه افراطي گري را تقبيح مي كنم از اين رو به شيوه مقابله خشن با اغتشاشگران در خيابان بدون انجام تدبير لازم براي تفكيك مردم عادي و عابران پياده اعتراض دارم اما معتقدم با اغتشاشگران واقعي كه به دستور صداي آمريكا، بي بي سي و رضا پهلوي به خيابان مي آيند و چادر از سر زنان مومنه مي كشند و صدها بانك را به آتش مي كشند، مرگ بر اصل ولايت فقيه مي گويند يعني همان چيزي كه همسران من و شما براي پاسداراي از آن و به فرمان ولي فقيه زمان به جبهه رفتند و جان عزيز خود را تقديم كردند. شعار نه غزه، نه لبنان سر مي دهند، شعار بهايي، بهايي حمايتت مي كنيم سر مي دهند، مانند گرگهاي گرسنه يك بسيجي نوجوان را محاصره مي كنند و لباس از تنش درمي آورند و ده ها جنايت ديگر مرتكب مي شوند، با چنين سگان وحشي هم بايد قاطعانه تر از قبل برخورد كنند.
۳.

بنده برخلاف شما معتقدم اگر همين پاسداران و بسيجياني كه آقاي نوري زاد معلوم الحال ناجوانمردانه و همسو با آمريكا و اسرائيل به ايشان حمله مي كنند، نبودند آن گرگهاي وحشي نه به تو رحم مي كردند نه به من و نه حتي به زن و بچه هاي آقاي نوري زاد و من براي اين ادعاي خود دليل دارم از جمله به ياد شما مي آورم همايش جنبش سبز را در برج ميلاد قبل از انتخابات كه هنگام پخش يك كليپ به محض ظاهر شدن تصوير شهيدان همت و باكري جماعت سبزي يكصدا هو مي كنند. مي توانيد در مورد اين مسأله تحقيق كنيد.

از جمله پاره كردن پرچم عزاداري سيد الشهدا در روز عاشورا و كف و سوت زدن آنها در روز عزاي كائنات دقيقا مانند منافقين و طرفداران بني صدر در روزعاشوراي سال ۵۹ كه موجب تأثر شديد امام(ره) گرديد وايشان در يكي از سخنراني هاي خود به همين مسأله اشاره كردند.

از جمله ضرب و شتم يك معلم در مقابل چشمان زن و بچه اش فقط به خاطر اينكه ريش داشت طوري كه از هوش رفت و صدا و سيما نيز هم صحنه ضرب و شتم او را بارها پخش نمود و هم مصاحبه با وي را در بستر بيماري و حتما شما نيز اين فيلمها را مشاهده كرده ايد.

۴.

خانم اميراني بنده برخلاف شما و آقاي جوانفكرمعتقد نيستم كه آقاي ميرحسين را دشمن در ترشي نگه داشته بود و او را به ترشي تشبيه نمي كنم. من او را به ماري سمي تشبيه مي كنم كه در آستين نظام پرورش يافته بود تا در روز موعود زهر خودرا بريزد و به خيال خامش نظام را از پاي در آورد اما مردم ما در روز ۹ دي اين مار را زير پاي خود له كردند.
۵.

بنده برخلاف شما تظاهرات ۵۰ ميليون نفري ۹ دي در سراسر كشور را در دفاع از ظلم نمي دانم بلكه در مقابل خيانت و ظلم مي دانم، خيانت و ظلمي كه توسط آمريكايي ها، انگليسي ها، اسرائيلي ها، رضا پهلوي، مسعودرجوي ها و ميرحسين ها، كروبي ها، خاتمي ها و ... مديريت مي شد كه اگر مانندبنده اهل رصد رسانه ها باشيد نمي توانيد اين واقعيت راانكار كنيد. در حالي كه مقامات آمريكايي و غربي علنا اعلام كردند كه حامي جنبش سبز هستند و تمام توان رسانه اي خود را در حمايت از جنبش سبز به ميدان آوردند هيچ آدم عاقل و منصفي نمي تواند غربي بودن جنبش سبز را انكار كند. 

خانم اميراني توصيه مي كنم كتاب سايه عقابها، صفحه ۳۲۳ را بخوانيد كه توسط فردي به نام اميررضا پرحلم در سال ۸۴ منتشر شده است. درصفحه مذكور آقاي مك كين از مقامات آمريكايي حتي نام جنبش را هم اعلام مي كند «جنبش سبز» و دهها شواهد و قرائن ديگر كه نديدنشان از سوي شما بسيار عجيب است.

۶.

 
بنده برخلاف شما آقاي نوري زاد را نه تنها حر نمي دانم بلكه پست تر از حرمله مي دانم كه وقتي عرصه را بر ولي خود تنگ ديد نه تنها به دفاع از او برنخاست بلكه براي عقب نماندن از ملك ري و غنائم ديگر از هنر تيراندازي خود نهايت استفاده را كرد تا بهتر از شمر و سنان و عمر سعد تير به قلب ولي زمان بنشاند. 
من امثال نوري زاد را پست تر از مسعود رجوي و رضا پهلوي مي دانم چون در حالي كه به اذعان خودش در آغوش گرم پدر آرميده بود خنجر از آستين به در آورد و در سينه پدر فرو كرد.
خانم اميراني مي داني چرا امثال نوري زاد چنين خيانت بزرگي را مرتكب شدند چون گمان كردند فتنه پر رعد و برق سبز كار انقلاب را يكسره خواهد كرد و آنگاه نه تنها سر ايشان بي كلاه خواهد ماند بلكه به جرم حاميان ديروز نظام ولايي محاكمه خواهند شد.
از اين جهت من او را موجودي حقير و پست و پليدتر از تمام خائنان تاريخ مي دانم كه حتي ارزش توجه هم ندارند، نوري زاد تشنه شهرت است و داعيه ليدري جنبش سبز را دارد. اين مسأله را برخي از جنبش سبزي ها هم فهميده اند. لذا به او و لاطائلاتش وقعي نمي نهند و از شما تعجب است كه براي چنين موجود حقيري نامه مي نويسي(اگرانتساب نامه مذكور به شما درست باشد)
خانم اميراني اگر واقعا به دنبال كشف حقيقت هستيد در نامه اي ديگر از آقاي نوري زاد چند سئوال كنيد.
يكي در مورد نظر وي راجع به حجاب، دوم در مورد امام، سوم در مورد انقلاب و بعد در مورد آمريكا، اسرائيل و جنايت هاي آنها و اگر دنبال شفافيت هستيد هر پاسخي داد آن را منتشر كنيد و اگر اينكار را نكرديد، با عرض پوزش من شما را صادق نخواهم دانست و افكار عمومي نير تكليف خود را با شما خواهد دانست.

۷.

خانم اميراني آيا مصاحبه آقاي نوري زاد با بي بي سي را نشنيدي كه ۳۳ سال انقلاب را دوران خفقان ناميد. 

 

آيا توهين اخير او به امام را در سايتش نخواندي كه امام بزرگوار ما را همرديف جباران زمان خوانده بود و همين الآن كه اين نامه را براي شما مي نويسم دوستان خبر دادند آن مقاله توهين آميز به امام را از سايتش برداشت.

آيا آن مقاله نوري زاد را نخواندي كه در آن از بهائيت عذرخواهي كرده بود و براي آنها اشك تمساح ريخته بود. جماعتي كه تاريخ صد و پنجاه سال اخير كشورمان پر است از جنايات ايشان.

۸.

خانم اميراني يا بايد ادعاهاي فوق را منكر شوي و ادعا كني كه دروغ است، در حالي كه همه ديده اند و خوانده اند و شما نمي تواني تكذيب كني، نمي تواني توهين هاي نوري زادبه امام و انقلاب را تكذيب كني، نخواهي توانست حمايت آشكار آمريكاو اسرائيل رااز اين جماعيت انكار كني مگر اينكه خداي نا كرده اصلا خانم اميراني دركار نباشد و عده اي در بي اطلاعي او از فضاي سياسي به نام او نامه مي نويسند، يا اينكه اگر مطلع هستيد پس نتيجه گيري بسيار نگران كننده خواهد بود، يعني آنگاه خداي ناكرده بايد باور كنيم كه همسر شهيد باكري هم به روي همه ارزشها و آرمانهاي آن شهيد عزيز و ديگر شهيدان پاي گذاشته و در دام منافقين خبيثي مانند محمدنوري زاد افتاده است.
۹.

خانم اميراني فتنه سال ۸۸ به بهانه تقلب شعله ور شد و خسارات جبران ناپذير مادي و معنوي فراواني بركشور واردكرد آيا تاكنون وقت كرده ايد در مورد صحت و سقم اين ادعا و دروغ بزرگ تحقيق كنيد؟
۱۰.

آيا تا به حال از خودتان سئوال كرده ايد كه مدعيان تقلب چرا تاكنون حتي يك برگ سند دال بر تقلب رو نكرده اند. آيا همه اين حوادث به خاطر آن دروغ بزرگ نبود؟

خانم اميراني در صورت صحت ادعاي انتساب نامه مذكور به شما مي گويم فاين تذهبون؟

همسر شهيد عابدي

۲۹/۹/۹۰
ارسال شده: 06 دي 1390 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام ) فرموده است: در شگفتم برای کسی که از چهار چیز بیم دارد، چگونه به چهار کلمه پناه نمی برد!


۱- در شگفتم برای کسی که ترس بر او غلبه کرده، چگونه به ذکر «حسبنا الله و نعم الوکیل» (آل عمران ایه ۱۷۱) پناه نمی برد. در صورتی که خداوند به دنبال ذکر یاد شده فرموده است: پس (آن کسانی که به عزم جهاد خارج گشتند، و تخویف شیاطین در آنها اثر نکرد و به ذکر فوق تمسک جستند) همراه با نعمتی از جانب خداوند (عافیت) و چیزی زاید بر آن (سود در تجارت) بازگشتند، و هیچگونه بدی به آنان نرسید.


۲- در شگفتم برای کسی که اندوهگین است چگونه به ذکر «لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین» (سوره انبیاء آیه ۸۷) پناه نمی برد. زیرا خداوند به دنبال این ذکر فرموده است: «پس ما یونس را در اثر تمسک به ذکر یاد شده، از اندوه نجات دادیم و همین گونه مومنین را نجات می بخشیم.» (سوره انبیاء آیه ۸۸)


۳- در شگفتم برای کسی که مورد مکر و حیله واقع شده، چگونه به ذکر «افوض امری الی الله، ان الله بصیر بالعباد» (سوره غافر آیه ۴۴) ... پناه نمی برد. زیرا خداوند به دنبال ذکر فوق فرموده است: «پس خداوند (موسی را در اثر ذکر یاد شده) از شر و مکر فرعونیان مصون داشت.» (سوره غافر آیه ۴۵)


۴- در شگفتم برای کسی که طالب دنیا و زیباییهای دنیاست چگونه به ذکر «ماشاءالله لا قوه الا بالله» پناه نمی برد، زیرا خداوند بعد از ذکر یاد شده فرموده است: «مردی که فاقد نعمتهای دنیوی بود، خطاب به مردی که از نعمتها برخوردار بود) فرمود: اگر تو مرا به مال و فرزند، کمتر از خود می دانی امید است خداوند مرا بهتر از باغ تو بدهد.»

ارسال شده: 29 آذر 1390 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
دفتر مشق سارا
معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ...
دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!
دخترک چونه ی ......لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد..
(قدر زندگیه خودمان را بدانیم)



ارسال شده: 29 آذر 1390 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
 
مادرم، می دانم اگر سر بریده ام را هم برایت بیاورند به جبهه های نبرد پرتاب می کنی.
برادرم! وقتی تابوتم از کوچه‌ها می‌گذرد مبادا که به تشییع من بیایی وقت تنگ است به جبهه برو تا سنگرم خالی نماند.
هر گاه دلم هوای بهشت می کرد از فراز خاکریز افق را می نگریستم. 
ای امام! بر من ببخش که فقط یکبار به فرمانت شهید شدم.
بی من اگر به کربلا رفتید از آن تربت مشتی همراه بیاورید و بر گورم بپاشید، شاید به حرمت این خاک خدا مرا بیامرزد.
بار الها! اگر لایق بهشت هستم به جای بهشت کربلا نصیبم کن تا تربت پاک حسین (ع) را در آغوش گیرم.


 


 

ارسال شده: 27 آذر 1390 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
ابوعلی سینا....
Category: علمی

شیخ الرئیس حجة الحق ، شرف الملك ، امام الحكماء ابو علی حسین بن عبدالله بن حسن بن علی معروف به ابن سینا سال 370  در افشه یا خُرمیثـَن متولد شد .

پدرش اهل بلخ بود و  در دوره فرمانروایی نوح بن منصور، پادشاه سامانی، كارگزار روستای خرمیثن شد. مادرش، ستاره، از مردم اَفشَنه -  روستایی نزدیك خُرمیثَن -  بود. پس از چند سال، خانواده عبدالله به بخارا رفت . ابوعلی در آنجا به آموختن زبان عربی و قرآن و ادبیات پرداخت. منطق و مقدمات ریاضی را، درخانه، نزد ابوعدالله ناتلی آموخت، اما در علوم طبیعی و پزشكی استادی نداشت و از راه خود آموزی این دانش ها را فرا گرفت. پس از اندك زمانی، در پزشكی چنان شهرت یافت كه پزشكان مشهور به شاگردی نزد او می آمدند .  وی در ده سالگی حافظ  قرآن كریم شد و نزد ابوعبدلله ناتلی منطق و هندسه و نجوم آموخت . هفده ساله بود كه برای درمان بیماری نوح بن منصور دعوت شد و او را درمان كرد. به پاداش این خدمت اجازه یافت تا در كتابخانه سلطنتی به مطالعه بپردازد . بر اثر مطالعه كتابهای كم نظیری كه در این كتابخانه بود به آگاهیهای تازه ای در زمینه پزشكی و فلسفه دست یافت.

ابن سینا دردوران كودكی و نوجوانی در خانه شاهد بحث ها و گفتگوهای پدر و برادر بزرگش در زمینه موضوعات اعتقادی، مذهبی و فلسفی بود. ابوعبید جوزجانی، یكی از شاگردان و نزدیكان او، در زندگینامه ابن سینا، از زبان او می نویسد: " پدرم به دعوت یكی از داعیان اسماعیلیه به آن مذهب گروید. برادرم نیز این مذهب را پذیرفته بود. من بیشتر وقتها به بحث هایی كه میان آنها در می گرفت گوش می دادم. آنچه آنها می گفتند درك می كردم، ولی دل من بر آن قرار نمی گرفت، هر چند كه مرا نیز به آن كیش می خواندند . شاید یكی از عواملی كه ابن سینا را به پژوهش درباره عقیده ها و اندیشه های گوناگون فلسفی و علمی علاقه مند كرد همین شیوه تربیت او در دوره خردسالی بود.

ابن سینا در بیست و دو سالگی پدرش را از دست داد. در این هنگام، بر اثر ضعف دولت سامانی ، بخارا دچار آشفتگی شده بود. ابن سینا از بخارا به خوارزم رفت. خوارزم در آن زمان مركز دانشمندان وپژوهشگران بود و امیران آن سرزمین كه از خاندان مأمونیان بودند، دانشمندان را گرامی  می داشتند. ابن سینا نیز از بزرگداشت و توجه آنها برخوردار شد و مدتی به آسایش خاطر در آنجا به كار و پژوهش پرداخت. اما خوارزم، پس از چندی ، به تصرف محمود غزنوی در آمد و دانشمندان از آنجا پراكنده شدند. بعضی از آنها به دعوت محمود به غزنه، پایتخت غزنویان، رفتند. ابن سینا كه با خشونت محمود در سیاست و مذهب مخالف بود، دعوت او را نپذیرفت و از بیم جان از خوارزم گریخت. پس از اقامت كوتاهی در چند شهر، به جرجان رفت. نوشتن كتاب " قانون " را دراین شهر آغاز كرد. یك سال بعد، از آنجا به ری و قزوین و سپس نزد شمس الدوله دیلمی، فرمانروای همدان، رفت. بیماری قولنج شمس الدوله را درمان كرد و وزارت او را پذیرفت. ابن سینا در همین دوره، كه سرگرم كارهای سیاسی و اداری بود، به نوشتن كتاب " شفا "  پرداخت. پس از مرگ شمس الدوله، جانشین او ، ابن سینا را چهار ماه زندانی كرد. ابن سینا در زندان رساله ای عرفانی، به نام " حَی بن یَقظان " ، و كتابی در پزشكی، به نام " قولنج " ، و چند رساله دیگر نوشت. پس از رهایی از زندان، چندی گوشه گیر و نیمه پنهان در خانه دوستانش زندگی كرد. سپس، پنهانی همراه شاگردش، ابوعبید جوزجانی، و برادر خود به اصفهان رفت. دراصفهان با استقبال علاءالدوله كاكویه، فرمانروای اصفهان، رو به رو شد و چهارده سال دراین شهر در آرامش زندگی كرد. دراین سال ها كتاب های ناتمام خود را به پایان رساند و كتاب های تازه ای در زمینه فلسفه، ریاضی و موسیقی نوشت . در حمله مسعود غزنوی به اصفهان، برای برانداختن فرمانروایی علاءالدوله، خانه ابوعلی  تاراج شد و بعضی از نوشته های او از میان رفت. اما ابن سینا تا پایان عمر در دستگاه علاءالدوله باقی ماند و سرانجام در سال 428 سفری كه با علاءالدوله به همدان می رفت، در راه بیمار شد و در پنجاه و هشت سالگی در گذشت و آرامگاه وی در همان جا برپا گردید  .

زندگینامه ابن سینا، نوشته ابوعبید جوزجانی، دردست است. بخشی از این زندگینامه از زبان ابوعلی سینا بازگو شده است و بخشی از آن خاطرات جوزجانی درباره اوست.

ابن سینا نخستین فیلسوف در ایران و جهان اسلام است كه كتابهای منظم و كاملی درباره فلسفه نوشته است. دو فیلسوف بزرگ یونانی، ارسطو و فلوطین، و فارابی، فیلسوف بزرگ ایرانی، در شكل دادن به فلسفه ابن سینا تاثیر بسیار داشته اند ابن سینا، بیش از همه، از فلسفه ارسطو بهره گرفته است ؛ او اندیشه های فلسفی ارسطو و پیروان این فیلسوف یونانی را در كتاب " شفا "  گرد آورد. ارسطو معتقد بود كه به یاری عقل و استدلال می توان به حقیقت دست یافت. ابن سینا نیز در فلسفه خود از همین روش پیروی كرد. با این همه، او در فلسفه دیدگاهی نو داشت كه تا اندازه ای با فلسفه ارسطو متفاوت بود. ابن سینا فیلسوفی بود دارای استقلال فكر. تأثیر اندیشه های فلسفی یونان در او چنان نبود كه او را بازگو كننده ساده این عقیده ها بشناسیم. ابن سینا به الهیات اسلامی توجه داشت و كوشش كرد تا اندیشه های اسلامی را در فلسفه خود وارد كند. در ان زمان، ابن سینا، درباره پیدایش جهان، با دو اندیشه فلسفی و دینی روبه رو بود: یكی آن كه جهان ، آغاز زمانی ندارد، دیگر آن كه جهان سرآغازی داشته است و خداوند در زمان معینی آن را از نیستی به هستی آورده است. ابن سینا در برابر این دو عقیده ، اندیشه ای نو بیان داشت. او گفت كه جهان درآغاز از وجود خداوند صادر شده است. اوگفت كه نمی توان تصور كرد كه آفرینش جهان از لحاظ زمانی با خداوند فاصله داشته باشد. با این همه، گروهی او را به سبب بیان این عقیده" كافر" خواندند.

آثار بزرگ فلسفی ابن سینا كتاب های " شفا " ، " نجات " ، " دانشنامه علایی " ، و " اشارات "  است، ولی در میان آنها كتاب " شفا "  بیش از همه شهرت یافته است. این كتاب دارای چهار بخش ( منطق، طبیعیات، ریاضیات، والهیات ) است و تأثیری فراوان در فكر فیلسوفان ایران و جهان اسلام داشته است. ترجمه شفا به زبان لاتینی نیز در اندیشه گروهی از فیلسوفان اروپا دارای اثری عمیق بر جای گذاشته است .

ابن سینا، در پایان زندگی، به تالیف كتابهایی پرداخت كه نشانه دست یافتن او به اندیشه ای نو در فلسفه بوده است. یكی از این كتابها " حكمة المشرقیه "  است. از این كتاب تنها دیباچه و بخش منطق آن در دست است و بخش اصلی، كه شامل تفسیر این فلسفه بود، از میان رفته است.

زندگی ناآرام، كارهای سیاسی و توجه اساسی به فلسفه سبب شد كه ابن سینا كمتر به درمان بیماران و كار عملی در پزشكی بپردازد. با این همه، در كتاب " قانون " ، هنگام بحث درباره یك بیماری یا به كار بردن دارو، از تجربه های شخصی خود نمونه های فراوان آورده است. او اكتشافها و روشهایی نو در دانش پزشكی داشته است كه در این كتاب و دیگر رساله های پزشكی او باقی است. ابن سینا برای برخی از بیماریهای جسمانی علتهای روانی یافت و با روشی نو به درمان آنها پرداخت.

كتاب " قانون "  جوهر همه دانش پزشكی تا زمان ابن سیناست . در این كتاب درباره تشریح اعضای بدن انسان، جراحتها پس از عمل جراحی، و نیز درباره طبقه بندی داروها و شیوه استفاده از آنها به تفصیل سخن به میان آمده است. قانون یكی از پر ارزشترین كتاب های پزشكی جهان بوده است. ترجمه این كتاب به زبان های اروپایی مدت شش قرن كتاب درسی رشته پزشكی دانشگاههای اروپا بود. " قانون "  از نخستین كتابهایی است كه پس از اختراع چاپ در اروپا انتشار یافت  ابن سینا دراروپا به آویكنا و آویسنا شهرت داشته است.

ابن سینا درعلوم طبیعی، فیزیك، شیمی، ستاره شناسی، ریاضیات و موسیقی نیز استاد بود. او علوم طبیعی و ریاضی را جزئی از فلسفه ی دانست. براساس اندیشه های فلسفی خود، حركت، نیرو، خلاء، نور و حرارت را توضیح داد. در گفتگوی مشهورش با ابوریحان بیرونی ، وجود خلاء، و تبدیل فلزها به یكدیگر را غیر ممكن دانست.

رساله های مهم او درباره علوم طبیعی و ریاضی ، همراه با رساله های او در منطق و الهیات، دركتاب " شفا " آمده است. ابن سینا پاره ای از ابزارها و شیوه های رصد كردن را اصلاح كرد و خود به رصد كردن ستارگان پرداخت. او در بخش ریاضیات كتاب " شفا "  و آثار دیگر خود، به طور دقیق و مفصل، درباره موسیقی بحث كرده است . همچنین ابن سینا نظریه های علمی فارابی را درباره موسیقی كامل كرد.

ابن سینا نخستین دانشمندی است كه در ایران پس از اسلام به آموزش و پرورش كودكان توجه داشت. او در كتاب قانون و شفا و رساله تدابیرالمنازل در این باره سخن گفته و یاد آور شده است كه در تربیت كودكان توجه به ایمان، اخلاق، تندرستی، سواد ، هنر و پیشه ، بسیار ضروری است.

یكی از استعدادهای شگرف دیگر ابن سینا ، استادی او در فن نویسندگی بود. نوشته های او را بیش از 130 كتاب و رساله دانسته اند كه نام بیشتر آنها را شاگردش، ابوعبید جوزجانی ، در زندگینامه او آورده است. بیشتر آثار مهم ابوعلی سینا، به زبان فارسی نوشته شده است كه مهمتر از همه  ، " دانشنامه علایی "  است.

" دانشنامه علایی " نخستین كتاب فلسفی به زبان فارسی و دارای پنج بخش است: منطق، طبیعیات، هیئت، موسیقی، و الهیات. او ، در این كتاب، برای بعضی از اصطلاح های علمی و فلسفی، كه در آن زمان به زبان عربی بود، برابرهای فارسی آورده است، مانند چیزی به جای كمیت، چه چیزی به جای ماهیت، گویا به جای ناطق، پهلو به جای ضلع، و سه سو به جای مثلث، ابن سینا به نوشتن همه كتاب توفیق نیافت. پس از مرگ او، ابوعبید جوزجانی بخش هیئت و موسیقی را از روی نوشته های عربی او به فارسی برگرداند و كتاب را بر اساس طرح ابوعلی سینا به پایان رساند . از نوشته های دیگر او به زبان فارسی ، رساله نَبضِیّه یا رساله رگ شناسی است.

ابن سینا شعر نیز می سرود. او به جز قصیده هایش ، كه دارای مایه های فلسفی و عرفانی هستند، دو منظومه درباره منطق و پزشكی سروده است. منظومه پزشكی او بسیار شهرت یافت و از قرن سیزدهم تا هفدهم میلادی چند بار به زبان لاتینی ترجمه شد.

ابن سینا نه تنها در زمان خود، بلكه دردوره های بعد نیز در میان مردم شهرت بسیار داشته است. به همین سبب داستان ها و افسانه های بسیاری درباره كودكی، كار و هوشمندی او به وجود آمده است. در برخی ازاین افسانه ها او حكیمی است كه زندگی می بخشد، خردمندی است كه همه چیز می داند، و هوشمندی است كه از رازهای پنهان باخبراست.

نمونه ای از نوشته های فارسی ابوعلی سینا

"... باید مَر خادمان مجلس وی را كتابی تصنیف كنم به پارسی دری كه اندر وی اصل ها و نكته های پنج علم از علمای حكمت پیشینگان گردآورم، به غایت مختصری: یكی علم منطق كه وی علم ترازوست، و دوم علم طبیعیات كه علم آن چیزهاست كه به حس بشاید دید و اندر جنبش و گردشند، و سوم علم هیئت و نهادعالم و حال و صورت و جنبش آسمانها و ستارگان ، چنانكه باز نموده اند...، چهارم علم موسیقی و باز نمودن سبب ساز و ناسازی آوازها ونهادن لحنها، و پنجم علم آنچه بیرون از طبیعت است..."

 

ارسال شده: 27 آذر 1390 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
داستان کوتاه
يك مسلمان سالخورده بر روي يك مزرعه در كوهستان هاي كنتلكي شرقي همراه با نوه نوجوانش زندگي مي كرد.
پدر بزرگ هر روز صبح زود بر روي ميز آشپزخانه مي نشست و قرانش را مي خواند.
نوه اش تمايل داشت عين پدر بزرگش باشد و از هر راهي كه مي توانست سعي مي كرد از پدربزرگش تقليد كند.
يك روز نوه پرسيد: پدربزرگ ، من تلاش مي كنم كه مثل شما قران بخوانم اما آن را نمي فهمم و آنچه را نمي فهمم سريع فراموش مي كنم و در نتيجه آن كتاب را مي بندم. چه كار بايد انجام بدهم كه قران را خوب بخوانم ؟
پدربزرگ به آرامي از گذاشتن زغال سنگ در كوره بخاري دست كشيد و جواب داد: اين سبد زغال سنگ را داخل رودخانه بگذار و هنگام برگشتن براي من يك سبد اب بياور.
پسر اين كار را انجام داد،آن چنان كه به او گفته شده بود ، اما همه ي آب قبل از اينكه او به خانه برسد به دبيرون نشت كرد .
پدربزرگ خنديد و گفت: تو مجبور هستي كه اندكي سريع تر سبد را جابجا كني ; واو را به طرف رودخانه فرستاد تا دوباره با آن سبد تقلا كند.
اين دفعه پسر سريعتر دويد اما سبد قبل از اينكه او به خانه برگردد خالي مي شد . پسر نوجوان به پدر بزرگش گفت : حمل كردن آب با سبد غير ممكن است ، و به همين دليل او رفت و به جاي سبد يك سطل آورد .
پيرمرد گفت: من سطل آب نمي خواهم ، من يك سبد آب مي خواهم . تو به اندازه كافي تلاش نكردي و سپس پير مرد از خانه خارج شدتا تلاش دوباره پسر را تماشا كند . د ر اين مرحله پسر ميدانست كه اين كار بي فايده است ، اما مي خواست به پدربزرگش نشان دهد كه هر چقدر هم سريع بدود ،باز هم قبل از اينكه به خانه برگردد آب به بيرون نشت ميكند .
پسر دوباره سبد را داخل آب رودخانه كرد وسخت دويد ، اما زماني كه رسيد سبد دوباره خالي بود .
پسر گفت: ديدي پدربزرگ ، اين بي فايده است . پيرمرد گفت : تو فكر ميكني اين كار بي فايده است؟ به داخل سبد نگاه كن !
پسر به داخل سبد نگاه كرد و براي اولين بار متوجه شد كه سبد تغيير كرده بود.
آن سبد زغالي قديمي كثيف، تغيير شكل يافته بود و اكنون داخل و بيرونش تميز بود.
اين است رويدادي كه وقتي قران مي خواني اتفاق مي افتد، شايد تو درك نكني يا همه چيز را به خاطر نياوري ، اما درون وبيرون تو تغيير خواهد كرد.
اين كار خداست در زندگي ما !
ارسال شده: 26 آذر 1390 - 1 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

حدود شصت سال پیش یک آخوند به روستائی رسید.

با دیدن مسجد قدیمی آن روستا متوجه شد که مردم این روستا مسلمان هستند

و با خوشحالی به نزد کدخدا رفت و اعلام کرد که میتواند پیش نماز آن روستا باشد.

کدخدا که سالها بود نماز نخوانده بود و نماز جماعت را که اصولا در عمرش ندیده بود،

با خودش فکر کرد که اگر به این مرد روحانی بگویم که من نماز بلد نیستم که خیلی زشت است،

بنابراین بدون آنکه توضیحی بدهد، موافقت کرد.

همان شب او تمام اهالی را جمع کرد و برایشان موضوع آمدن پیش نماز را شرح داد

و در آخر گفت که قواعد نماز را بلد نیست و پرسید چه کسی از میان شما این قواعد را میداند؟

نگاه های متعجب مردم جواب کدخدا بود.

دست آخر یکی از پیرترین اهالی روستا گفت “تا آنجا که من میدانم برای مسلمان بودن لازم نیست خودت چیزی بلد باشی،

کافیست هرکاری که پیش نماز کرد، ما هم تقلید کنیم”

با این راه حل، خیال همه اسوده شد و برای اقامه نماز به سمت مسجد قدیمی حرکت کردند.

مرد روحانی در جلوی صف ایستاد و همه مردم پشت سرش جمع شدند.

آقا دستها را بیخ گوش گذاشت و زمزمه ای کرد، مردم هم دستها را بالا بردند

و چون دقیقا نمیدانستند آقا چه گفته است، هرکدام پچ پچی کردند.

آقا دستها را پائین انداخت و بلند گفت الله اکبر، مردم هم ذوق زده از آنکه چیزی را فهمیدند فریاد زدند الله اکبر.

باز آقا زیر لب چیزی خواند، مردم هم زیر لب ناله میکرند.

آقا دستهایش را روی زانو گذاشت و چیزی گفت، مردم هم دستهایشان را روی زانو گذاشتند

و ناله ای کردند، آقا دوباره سرپا شد و گفت الله اکبر، مردم هم سرپا شدند و فریاد زدند الله اکبر.

آقا به خاک افتاد و چیزهائی زیرلب گفت، مردم هم روی خاک افتادند و هرکدام زیر لب چیزی را زمزمه کردند.

اقا دو زانو نشست، مردم هم دو زانو نشستند.

در این هنگام پای آقا در میان دو تخته چوب کف زمین گیر کرد و ایشان عربده زدند آآآآآآآآخ،

مردم هم ذوق زده فریاد کشیدند آآآآآآآآآآخ.

آخوند در حالی که تلاش میکرد خودش را از این وضعیت خلاص کند، خود را به چپ و راست می انداخت

و با دستش تلاش میکرد که لای دو تخته چوب را باز کند، مردم هم خودشان را به چپ و راست خم میکردند

و با دستانشان به کف زمین ضربه میزدند.

آخوند فریاد میکشید “خدایا به دادم برس” و مردم هم به دنبال او به درگاه خدا التماس میکردند.

آقا فریاد میکشید “ای انسانهای نفهم مگر کورید و وضعیت را نمیبینید؟”

مردم هم دنبال آقا همین عبارت را فریاد میزدند.

آقا از درد به زمین چنگ میزد و از خدا یاری میخواست، مردم هم به زمین چنگ زدند و از خدا یاری خواستند.

باری بعد از سه چهار دقیقه، آقا توانست خود را خلاص کند

و در حالیکه از درد به خود میپیچید، نگاهی به جمعیت کرد و از درد بی هوش شد.

جمعیت هم نگاهی به هم کردند و خود را روی زمین انداختند و آنقدر در آن حالت ماندند تا آخوند به هوش آمد.

آن مرد روحانی چون به این نتیجه رسید که به روستای اشتباهی آمده است، بدون توضیحی روستا را ترک کرد و رفت.

اما از آن تاریخ تا امروز مراسم نماز جماعت در آن روستا برقرار است.

البته مردم چون ذکرهای بین الله اکبرها را متوجه نشده بودند، آنها را نمیگویند،

در عوض مراسم انتهای نماز را هرچه با شکوه تر برگزار میکنند

و تا امروز دوازده کتاب در مورد فلسفه اعمال آخر نمازشان چاپ کرده اند.

البته انحرافات جزئی از اصول در آن روستا به وجود آمده و در حال حاضر آنها به بیست و دو فرقه تفکیک شده اند،

برخی معتقدند برای چنگ زدن بر زمین، کفپوش باید از چوب باشد، برخی معتقدند، چنگ بر هرچیزی جایز است.

برخی معتقدند مدت بیهوشی بعد از نماز را هرچقدر بیشتر کنی به خدا نزدیکتر میشوی

و برخی معتقدند مهم کیفیت بیهوشیست نه مدت آن.

باری آنها در جزئیات متفاوتند ولی همه به یک کلیت معتقدند

و آن این است که یک عده باید مرجع باشند و بقیه تقلید کنند

ارسال شده: 26 آذر 1390 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
قاصدک عاشق
قاصدک مسافر گلزاری بود که گل مریم آن گلزار فرایش خوانده بود. به گل مریم که رسید زبانش بند آمد. زیبایی همیشگی مریم و بوی خوشی که در فضا به مشام می رسیدقاصدک را از خود بی خود کرده بود.گل مریم که می دانست قاصدک از راه دوری فقط برای دیدن او آمده استخود را جمع و جور کرد و گفت: قاصدک سفرت چگونه بود؟؟؟
قاصدک محو تماشای مریم شده بود و چیزی نمیگفت. دوباره پرسید:
قاصدک ! در سفر خطری تو را تهدید نکرد اصلا برای چی اومدی؟؟؟؟
باز هم قاصدک ساکت ماند... دلش نمی آمد از خطرهایی که برایش پیش آمده بود برای مریم بگوید و او را نگران کند.
گل مریم با اخم ادامه داد:
حتما راحت سفر کردی!! اما هیچ به ذهنت رسیده که از خودت بپرسی به من چی گذشته؟؟ می دونم که هیچی نمیدونی!! توی این مدتی که رفتی سفر، من کلی چشم انتظارت بودم... چه شب هایی که نخوابیدم ، چه روزهایی که اشک ، راه نگاهم رو سد کرده بود.. اما مطمئنم که تو هر شب راحت می خوابیدی و حتی یک روز هم به من فکر نمیکردی !! به این که مریم بدون تو نابود می شه .....
بغض گلوی قاصدک را فشار داد.. اما مریم در حالیکه پشتش به قاصدک بود بی توجه ادامه داد:
آره! تو از اول هم عاشق من نبودی! فقط حرفشو میزدی. فقط این من بودم که عاشق تو بودم می دونم!! تو همیشه منو بخاطر خودت می خواستی نه بخاطر من!! ولی من تو رو بخاطر خودت می خواستم. چه روزها و چه شب هایی که من خودم را به آب و آتیش میزدمتا ازت خبری بگیرم. اما تو ! حتی برای تو مهم نبود من از دوریت چه حالی پیدا کردم !! می دونی چرا ؟؟؟ چون همیشه من عاشق تر بودم و میگفتم . اگه تو هم عاشق بودی می گفتی . اما چون هیچ وقت حرف نزدی پس نمی تونی عاشق باشی....
اشک در چشمان قاصدک جاری شد. اما دستش را روی دهانش گرفت تا مریم صدای هق هقش را نشود.
- می دونم چرا هیچی نمیگی !! چون حرفی نداری بزنی . بی انصاف!! اصلا با خودت هیچ فکر نکردی دل مریم دیگه نمی تونه عاشق کسی جز تو بشه؟؟ آخه چرا تنهام گذاشتی؟؟ مکه گناه من چی بود جز عاشقی؟؟ خوب شد فهمیدم ادعای عاشقی تو دروغ و پوچه !! من چقدر ساده بودم که وقتی می گفتی جونت رو فدا میکنی، باور می کردم ... آه مریم ساده بیچاره...
این بار قاصدک تمام دستانش را روی دهانش گذاشت. اما با هر قطره اشک ، یکی از دستان قاصدک پرپر می شد و بر روی زمین می ریخت.
در همین حال....
چشمان گریان قاصدک که به زحمت باز می شد، پسرکی را در پشت گل مریم دید که به سمت او می آمد. پسرک با خیال چیدن گل مریم به آنها نزدیک می شد . مریم بی خبر از اتفاقی که در حال وقوع بود همچنان قاصدک را به خاطر سفرش سرزنش میکرد. نگرانی تمام وجود قاصدک را فرا گرفته بود.
گام های پسرک هر لحظه نزدیک و نزدیکتر میشد.
ناگهان فکری به ذهن قاصدک رسید...
سراسیمه از روی گل مریم به هوا جهشی کرد و خود را روی نوک بینی پسرک انداخت. پسرک که خیال کرد زنبوری روی بینی اش نشسته ، به سرعت ضربه ای به قاصدک باور آورد و قاصدک را به دو نیم کرد و از ترس از همان مسیری که آمده بود برگشت.
گل مریم که پریدن قاصدک را احساس کرد ، بی خبر از اتفاقی که( در نزدیکی او )افتاده بود ، این بار با چشمان گریان فریاد زد:
آره ! برو قاصدک! تو هیچ وقت نخواستی به حرفای من گوش کنی . تو هیچ وقت نفهمیدی عشق ینی چی ! تا زنده ام نمی بخشمت قاصدک! هیچ وقت هیچ وقت... آرزو میکنم یک روز خوش نداشته باشی و هر روز بد بیاری . صدامو می شنوی قاصدک؟؟؟؟....
قاصدک در حالی که بر روی گلبرگ های گل شقایق افتاده بود و نفس های آخرش را می کشید با صدای ضعیفی که فقط گل شقایق می شنید جواب داد :
فروغ این گلزار !مریم من ! مواظب خودت باش
شقایق که برگ هایش با خون دل قاصدک گلی شده بود ، قاصدک را در آغوش خود کشید و گفت :

از این پس عشق را به همه ی دنیا خواهم آموخت همان طوری که تو به من آموختی قاصدک عاشق.....


داستانی از کتاب شعله عشق


منبع: زندگی ساعتی(وب دوستم
آخرین زنده ی کره ی زمین)


ارسال شده: 26 آذر 1390 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

 |  1 2 3 4 ...  6  | صفحه بعد
کپی رایت 2014  -  سوالات رایج  -  قوانین و مقررات  -  ابزارهای نت ایران  -  معرفی نت ایران  -  تماس با ما