Category: علمی

 

 

/*PROFILE CSS TEMPLATE
BEIGE_FULL
www.unity3d.net
GLOBAL STYLES
JAVAD*/
BODY
{
 background-image: url(http://t-iman.com/images/back_shadow.png);
 background-repeat: repeat;
 background-color: #78C488;
 background-position: top;
/*custom cursor for IE, Firefox
cursor: url(./images/sample_styles/beige/cursor.cur), url(./images/sample_styles/beige/cursor.gif), auto;
scrollbar colours*/
 cursor: url(http://cur.cursors-4u.net/cursors/cur-2/cur116.cur), progress;
 scrollbar-arrow-color: #43260C;
 scrollbar-track-color: #E9E2CF;
 scrollbar-shadow-color: #E9E2CF;
 scrollbar-face-color: #E9E2CF;
 scrollbar-highlight-color: #E9E2CF;
 scrollbar-dark-shadow-color: #FFFFFF;
 padding-top: 0px;
/*distance between top of page and content*/
 padding-bottom: 0px;
/*distance between bottom of page and content*/
}
/*all links to bold*/
A
{
 font-weight: bold;
}
/*LOGGED IN Menu Links*/
A.menu_item:link
{
 color: #17526E;
 text-decoration: none;
}
A.menu_item:visited
{
 color: #000080;
 text-decoration: none;
}
A.menu_item:hover
{
 color: #AC0101;
 text-decoration: none;
}
/*Global Links*/
A:link
{
 color: #040BBD;
 text-decoration: none;
}
A:visited
{
 color: #000000;
 text-decoration: none;
}
A:hover
{
 color: #AC0505;
 text-decoration: none;
 cursor: url(http://cur.cursors-4u.net/cursors/cur-2/cur117.cur), default;
}
/*Content Box*/
DIV.content
{
/*background: url(./images/sample_styles/beige/back_content.png);*/
 padding: 6px;
}
/*Applies to most interior content*/
DIV, TD
{
 background-color: transparent;
 font-family: Arial;
/*almost global font*/
 font-size: 11px;
 color: #000080;
}
/*Yourname's profile Bar*/
DIV.page_header
{
 background-image: url(http://t-iman.com/images/Untitled-2.png);
 background-repeat: repeat-x;
 text-align: right;
 line-height: 42px;
 padding-right: 22px;
 font-size: 16px;
 font-weight: bold;
 color: #750101;
 padding-top: 0px;
 padding-right: 0px;
 padding-bottom: 0px;
 padding-left: 0px;
 background-color: #000080;
}
/*Global Headers - Titles*/
TD.header
{
 padding-top: 4px;
 padding-right: 2px;
 padding-bottom: 4px;
 padding-left: 4px;
 border-color: #D9E3F1;
 border-width: 1px;
 border-style: solid;
 border-bottom-style: none;
 background-image: none;
 background-repeat: repeat-x;
 color: #1E5B35;
 background-image: url(http://javadninja.persiangig.com/image/socialEngine/header.png);
}
/*Write Something - Post Comment*/
TEXTAREA
{
 color: #000080;
 height: 100px;
 background-image: none;
 font-size: 12px;
}
IMG.signup_code
{
/*background: #ffffff;*/
 padding: 0px;
 border-width: 2px;
 border-color: #FFFFFF;
}
/*image verification input*/
INPUT.text, INPUT.text_small
{
 border-color: #FFFFFF;
 font-size: 11px;
 font-weight: bold;
 color: #FFFFFF;
 background-color: transparent;
}
/*PROFILE STYLES
Profile box*/
TD.profile
{
 background-color: transparent;
 background-color: transparent;
 border-width: 1px;
/*adjust the width for styling of content borders - 0 to remove borders*/
 border-color: #021091;
/*padding values to vary the distance between interior borders and their content*/
 padding-top: 12px;
 padding-right: 22px;
 padding-bottom: 12px;
 padding-left: 22px;
}
TD.profile_tab A
{
/*background-color: #d0cdb7;/*
padding: 7px 10px 7px 10px;
border: 1px solid #ffffff;
border-left: none;
font-weight: bold;
display: block;
}
td.profile_tab a:hover {
background-color: #d7d4bf;
padding: 7px 10px 7px 10px;
border: 1px solid #c8e8ff;
border-left: none;
font-weight: bold;
display: block;
}
td.profile_tab2 a, td.profile_tab2 a:hover {
background-color: #dedbc4;
padding: 7px 10px 8px 10px;
border: 1px solid #c8e8ff;
border-left: none;
border-bottom: none;
font-weight: bold;
display: block;
}
#profile_tabs_profile {
border-left: 1px solid #d0feda;
}
td.profile_tab_end {
border-bottom: 1px solid #d2ffc8;
}

/* Recent Activity*/
}
DIV.profile_action
{
 border-bottom-width: 1px;
 border-bottom-style: solid;
 border-bottom-color: #C8FFD1;
 font-size: 14px;
}
DIV.profile_action_date
{
 color: #09097E;
 float: right;
 padding-left: 5px;
}
/*Profile Photo*/
TD.profile_photo
{
 padding: 1px;
/*background-color: #B8B6A7;
border:1px #FFFCE2 dotted;*/
}
/*img.photo : double:::: ; div.copyright a:link color: #375764; text-decoration: none; div.copyright a:visited color: #6A6962; text-decoration: none; div.copyright a:hover*/
#INVALID-RULE
{
 color: #222222;
 text-decoration: none;
}
 

ارسال شده: 24 فروردين 1389 - 1 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
Category: روزانه

رئيس جمهور در ادامه و در پاسخ به سوالي درباره طرح هدفمند كردن يارانه‌ها، گفت: با نحوه تصويب لايحه هدفمند سازي يارانه ها در مجلس مردم ضرر مي كنند و راه حل اين است كه با همه پرسي از مردم بخواهيم كه ايا مي خواهند اين قانون اجرا شود يا نه.
احمدي نژاد افزود: پيشنهاد ما اختصاص 40 هزار ميليارد تومان براي هدفمند سازي يارانه ها بود اما نمايندگان مجلس با 20 هزار ميليارد تومان آن موافقت كردند و اصرار دارند آن را اجرا كنيم.
وي گفت: ما اجراي هدفمند سازي يارانه ها را به آنها واگذار مي كنيم و اختيار تام به انها مي دهيم و اگر مي توانند اجرا كنند. احمدي نژاد ادامه داد: نبايد دولت را به انجام كاري كه به ضرر مردم است مكلف كرد و دولت كاري را كه به ضرر مردم باشد اجرا نمي كند.
 منبع: فارس نیوز

ارسال شده: 29 اسفند 1388 - 1 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
Category: روزانه

سایت خبری و تحلیلی و فرهنگی شهید آوینی اقدام به کار عجیب و نسنجیده ای کرده است.


این سایت چهره ی آقای رحیم مشایی را در مهمترین قسمت سایت خود قرار داده و روی آن نوشته که :آقای مشایی به کجا چنین شتابان.

وقتی روی عکس کلیک می کنیم مطالبی علیه آقای مشایی قرار داده اند.

معلومه که خیلی گشته اند که توانسته اند چنین کلکسیونی تهیه کنند.

اما ایراد ما:

1- الان چه ضرورتی وجود دارد که سایت پربیننده ای مثل شهید آوینی و بعضی سایت های خبری وابسته به این سایت تیتر اولشان این مطلب است.

2- آقای رحیم مشایی به کجا می رود که چنین تعبیری را نسبت به ایشان دارید.(به کجا چنین شتابان)

3- ایرادات شما به آقای رحیم مشایی : نامه مقام معظم رهبری است که در آن به هیچ وجه از آقای مشایی بد گفته نشده و همه می دانند در شرایطی که همه ی خبرگزاری ها و سایت های مهم و روزنامه ها چه موافق و چه مخالف رییس جمهور با انتساب آقای مشایی (که نه از روی دلیل کافی و از سر بهانه جویی) مخالفت کرده بودند رهبر معظم انقلاب در نامه ای خصوصی این کار آقای احمدی نژاد را مخالف مصلحت ایشان دانست و آن را موجب حساسیت و سرخوردگی طرفدارانش دانست. این چه ربطی به آقای مشایی داشته است. البته باید بررسی می شد که چرا همه مخالفت می کردند و دلیلشان چه بود؟ آیا راست می گفتند یا نه؟

شما چیزهایی نقل کرده اید و در آخرش گفته اید که آقای مشایی همه ی اینها را تکذیب کرده است. شما به چه حقی مطالبی را مطرح می کنید که دروغ است. آیا نباید در نقل مطالب تقوا داشته باشیم. آیا تخریب آقای مشایی اینقدر مهم است که حتی باید به دروغ هم متوسل شویم.

بعد از اینها که بگذریم مگر شما نمی دانید که اهل تفکر سخنان خلاف مشهور می زنند.

نمی شود که بگردیم و از یک مسئول رده دوم و سوم مطالبی ذوقی و خلاف مشهور را بیابیم و آنها را تیتر اول سایت ها کنیم.

همیشه این گونه بوده است که در موارد انحراف در عقاید جامعه علمای بزرگ ما قد علم می کرده اند و با بیانی قدرتمند و محققانه نظرات انحرافی را پاسخ می دادند.

سؤال من اینجاست که چرا بزرگان فکری ما عکس العملی را در برابر آقای مشایی نداشته اند. آیا آیت الله جوادی و یا آیت الله مصباح یزدی که سردمداران مبارزه با انحرافات عمیق فکری در سالهای اخیر بوده اند عکس العملی نشان داده اند؟

اصلاً آیا آقای مشایی در مقام ایجاد تفکر و ترویج یک عقیده ی خاص است که چنین مطالبی لازم باشد.

اینکه آقای مشایی رییس سازمان حج را برکنار کرده دلیل بر بد بودن و انحراف ایشان است.

اینکه شما از سایت تابناک مطالبی علیه ایشان نقل قول می کنید چه معنایی می تواند داشته باشد. یعنی شما از شیطنت های این سایت بی خبر هستید. این سایت همه ی بیانیه های میر حسین را منتشر می کرد و در دوران ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد ذربین دست گرفته بود و عیوب این دوران را بزرگ نمایی می کرد و نقش زایادی را در تخریب دولت نهم ایفا کرد و حتی بعد از انتخابات تمام تلاشش را کرد تا فضایی غبار آلود از انتخابات ایجاد کند.

آیا نقد چنین سایتی اولویت داشت و یا نقد مدیری که رییس جمهور از آن دفاع می کند؟

اما مسئله ی اسراییل. سایت آقای مشایی گواه این است که چه قدر ایشان در تخریب چهره ی جهانی اسراییل نقش داشته است. شکایت ایشان از دولت اسراییل در سازمان ملل و سخنرانی های مکرر ایشان علیه اسراییل و تشویق کشورها به تحریم گردشگری در اسراییل و سخنرانی ها ی دیگر ایشان گواه این مسئله است که آقای مشایی مخالف اسراییل است و نه موافق ایشان.

این در حالی است که عده ای مخالف استراتژی انقلاب علیه اسراییل هستند.

اینکه ایشان در جایی مردم اسراییل را از دولتش جدا کرد نمی تواند دلیل بر ضد اسراییلی نبودن ایشان باشد. در شرایطی که مردم اسراییل علیه دولتشان راهپیمایی کردند و خواستار پایان جنگ و خونریزی شدند این شائبه را بوجود آورد که یک مسئول دست چندم در یک محفل کوچک چنین اظهاراتی بکند. آیا ایشان بعد از آن ما جرا چنین چیزی را تکرار کردند؟

اینکه آقای مشایی در یک مصاحبه ی خبری راجع به انرژی هسته ای صحبت کند جرم است. به چه حقی می گویید که نباید ایشان راجع به انرژی هسته ای صحبت می کرد.

اینکه آقای مشایی می گوید به تعداد انسانها خدا هست. این جمله را خیلی از بزرگان نقل کرده اند و ظاهراً این جمله از روایات ماست و اینکه خدا نمی تواند محور وحدت باشد جمله ی قابل تاملی است که باید دید منظر آقای مشایی چه بوده و مگر نه اینکه مرحوم فردید می گفت خدای بازرگان از خدای کمونیستها بدتر است.

اگر کسانی مخالف عقاید ایشاتن هستند باید در فضای مباحث عقیدتی ایشان را نقد کنند( اگر بتوانند)

من لازم می دانم بعضی از عبارتهای آقای احمدی نژاد(سردمدار مخالفت با اسراییل و احیا گر تفکر امام خمینی و مدافع مهدویت) را در مورد آقای مشایی نقل کنم:

يکي از افتخارات من در زندگي و يکي از نعمت هايي که خدا به من داده آشنايي با اين برادر پاک اسفنديار رحيم مشايي است.

من با سخنان خود نمي خواهم شيريني سخنان مشايي را کم کنم

اگر در چند سال گذشته اين سازمان (گردشگری )يک سازمان جنبي و حاشيه اي بود امروز اين سازمان يکي از مهمترين دستگاه هاي کشور است.کارزيبايي که در اين دوره انجام شد فعاليت در حوزه ميراث معنوي بوده است.

يکي از افتخارات من در زندگي و يکي از نعمتهايي که خدا به من داده آشنايي با اين برادر پاک است.

ايشان مانند يک چشمه زلال است و يک ذره غش ندارد و هماني است که نشان مي دهد.
بيان احساس من درباره مشايي نياز به يک برنامه جداگانه دارد افزود:من از مشايي به دليل پذيرش حضور در دولت تشکر مي کنم.



پیشنهاد ما این است که سری به سایت آقای مشایی بزنید و خودتان قضاوت کنید.
 

ارسال شده: 07 اسفند 1388 - 2 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
معنی تفکر
Category: تفکر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

تفکر یعنی سیر از جزء به کل

 

متفکر به سمت پرسش های بزرگ سیر می کند.

 

همیشه دغدغه ی یک متفکر بزرگ این است که : بزرگترین پرسش زمانه چیست؟

 

ملاک بزرگترین پرسش زمانه این است که: با یافتن پاسخ آن ، مسائل مهم بشر روشن می شود و یا بزرگترین و بنیادی ترین تغییرات را به همراه دارد.

 

آقای دکتر داوری در جایی بزرگترین پرسش زمانه را  (نسبت بین دین و مدرنیته) معرفی می کند.

 

لذا همّ خود را عملا مصروف همین پرسش کرده است.

 

آیا نه این است که آینده ی ما به این پرسش بستگی دارد.

 

اکر کسی ثابت کند که پرسشی مهمتر و بزرگتر از این پرسش وجود دارد، پس او متفکری بزرگتر از دکتر داوری است.

 

اما به پرسش بزگ برمی گردیم.

 

نسبت بین دین و مدرنیته چیست؟

 

برای رسیدن به پاسخ باید به دو سؤال بزرگ پاسخ بدهیم.

 

1-       دین اسلام چیست؟

 

2-       مدرنیته چیست؟

 

من الان کاری به پرسش دوم ندارم.

 

اما پرسش اول: دین اسلام چیست؟

 

در واقع ما باید سؤال از ذات و ماهیت دین اسلام بکنیم.

 

ذات و ماهیت هر شیء، نسبتی است که با بشر دارد.

 

در واقع ما باید این پرسش را مطرح کنیم که: دین اسلام چه نسبتی با بشر دارد؟

 

در اینجا لازم است متذکر شوم که قطعا مدون این نسبت بشر نیست.

 

واضع این نسبت خود دین اسلام است.

 

حالا دوباره پرسش را مطرح می کنیم.

 

دین اسلام نظرش را جع به نسبت بین دین و بشر چیست؟

 

اما هنوز پرسش مبهم است.

 

دوباره پرسش را مطرح می کنیم:

 

دین اسلام چه کسانی را دین دار تر و چه کسانی را بی دین تر می داند.

 

باز هم عمیق تر و واضح تر سوال را تکرار می کنیم:

 

کمال بشر از نظر دین چیست؟

 

و این همان پرسشی است که عمیق تر و دقیق تر از آن نمی توان یافت.

 

کمال بشر از نظر دین اسلام چیست؟

 

آقای داوری در جایی این مطلب را مطرح کرده اند که فارابی باطن اسلام را فلسفه می دانست.

 

مگر باطن اسلام چه بوده که فارابی فلسفه را به جای آن قرار داده است؟

 

باطن اسلام چیست؟

 

پرسش را عمیق تر مطرح می کنم:

 

اسلام چه کسانی را راهیافته به اعماق دین می داند و چه کسانی را می گوید قشری و سطحی؟

 

و باز به همان پرسش قبلی می رسیم که:

 

کمال بشر از نظر دین اسلام چیست؟

 

ملا صدرا در تعریف فلسفه متعالیه می گوید: استکمال النفس بالمعرفت الحقائق الموجودات.

 

عرفا (که نظر آقای داوری هم متمایل به آنهاست): کمال بشر را در قرب به خدا می دانند.

 

تحقیقات من نشان می دهد که از نظر اسلام کمال بشر به ایمان است.

 

عده ای هم کمال را به حب خدا و اهل البیت می دانند و آقای میرباقری نیز کمال را در ولایت می داند.

 

 هر کدام از نظرات فوق تاثیرات بخصوصی بر روی افراد و جامعه و تاریخ داشته اند ولی آنچه مسلم است اینکه زمانه ی ما تحت تاثیر ملاصدرا است.

 

این همه انفعال و غربزدگی شیعیان در طول تاریخ و عدم تحرک بزرگان دین در برابر تمدن غرب همه ریشه در نگاهی دارد که فیلسوفان مدون آن بوده اند.

 

راه حل چیست؟

 

طرح پرسش یا طرح پاسخ؟

 

آری پرسش بزرگتر و راه گشا تر از پاسخ است.

 

اما مشکل بزرگ دیگری وجود دارد.

 

فیلسوفان تعریفی وارونه از تفکر دارند.

 

آنها تفکر را ضرب دانایی ها و رسیدن به مطالب جدید می دانند.

 

این یعنی از کل به جزء رفتن.

 

مثلا از تشکیک وجود به تشکیک قدرت رسیدن و از تشکیک علم و قدرت به تشکیک حیات پی بردن.

 

متاسفانه صدرایی ها تفکر واقعی را پریشانی و سرگردانی می دانند و سیر دور شدن از تفکر را رسیدن به کمال.

ارسال شده: 04 اسفند 1388 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
خدای ملا صدرا
Category: فلسفه اسلامی

ملا صدرا اصلالت الوجودی بود.
اما محی الدین نه اصالت الوجودی بود و نه اصالت الماهیتی.
خدای ملا صدرا مجرد است ولی خدای محی الدین نه مجرد است و نه مادی.
خدای هردو صاحب صفات و اسماء است ولی خدای محی الدین موجودی در برابرش است و خدای ملا صدرا موجودی در درونش.
برای روشن تر شدن مطالبم خوب است پیرامون خدای ملا صدرا کمی توضیح بدهم.
همه ی ما عقل داریم و با آن فکر می کنیم.
عقل ما برای یافت کلیات است.
حالا تصور کن کسی ادعا کند که عقل یک شیء بیرونی است و ما قوه ی ارتباط با عقل را داریم و نه خود عقل را.
حالا تصور کن که شروع کنند راجع به این موجود صحبت کنند.
آن را صاحب هزار اسم بنامند.
ارتباط با آنرا کمال بشر تعریف کنند.
قلب را محل ارتباط با چنین موجودی بدانند.
خدای ملاصدرا عین العقل است.

آقای رضا کریمی:

۱. خدای ملاصدرا عین العقل است.می گوید: عقل یک شیء بیرونی است. پس خدای ملاصدرا بیرونی است.
2. خدای محی الدین موجودی در برابرش است و خدای ملا صدرا موجودی در درونش.
این دو جمله در تناقض نیستند؟

جواب:

بسم الله الرحمن الرحیم

این دو جمله ظاهری تناقض آمیز دارند.

خدای ملاصدرا از جنس عقل است و این عقل یک موجود بیرونی است. از طرفی فیلسوف ما می خواهد با آن ارتباط پیدا کند.

لذا معنی قلب را عوض می کند و می گوید قلب انسان ساحت و شان و جایگاه ارتباط با خداوند است.

چه ارتباطی؟

رؤیت.

در واقع نفس انسان از آن جهت که بنیان و ذات و روحش از جنس مجردات( عقل) است می تواند مجردات را رؤیت کند.

گاهی این رؤیت در حد احساس حضور و معنویت است و گاهی از جنس صورت های واضح(عالم خیال) و گاهی از جنس ارتباط و تماس عقلی که بالاترین نحوه ی شهود است. آنها معتقدند که از اولیا الله یک نفر توانسته به این شهود دست یابد :آیت الله جوادی ملکی تبریزی

در واقع فیلسوف اسلامی با قلبش و با حال و هوای معنویش به سر می برد .

حتی وقتی به نماز می ایستد تمام وجودش لذت معنوی می شود و دائما حالات خوش معنوی دارد.

به خصوص وقتی به سجده می رود نگاهش به قلبش است و قلبش درونش است و خدایش تنها از راه قلبش با او تماس می گیرد  و خود را برای بنده اش می نمایاند.

حال خوش معنوی بزرگترین معجزه و دستاورد فلسفه اسلامی است.

در تفکر ایمانی حال خوشی در کار نیست.

قلب محل ارتباط با خداوند هم نیست.

انسانها قلب دارند و کار قلب وجود بخشیدن به چیزهایی است که در بیرون قابل لمس نیستند.

اینکه ما خداوندی را قبول داریم  که دیده نمی شود و عده ای هم وجودش را نمی پذیرند ولی عده ای دیگر وجودش را می پذیرنه همه مربوط به قلب است.

قلب می پذیرد که خدایی در برابر تو است و در اینجا کار قلب به پایان میرسد.

حالا خدایی در برابر تو است. در برابرش به خاک می افتی و سجده می کنی و برای رضایش شهید می شوی.

این شما و این دو معنی متفاوت از قلب. به قرآن و روایات رجوع کنید و قضاوت کنید.

ارسال شده: 04 اسفند 1388 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
Category: فلسفه اسلامی

 

برای نشان دادن اهمیت نقد فلسفه اسلامی لازم است اسامی بزرگانی که تحت تآثیر فلسفه اسلامی بودند را بیان کنم.

1-      فارابی(مؤسس فلسفه اسلامی که در قرن پنجم هجری میزیسته و معتقد بوده که فلسفه باطن اسلام است)

2-      ابن سینا( که در واقع شارح و دنباله رو فارابی است و فلسفه را در راستای اسلام تغییر داد تا ادعای فارابی را اثبات کند)

3-      سهروردی(که سعی کرد عرفان را در فلسفه منحل کند)

4-      ملا صدرا ( که کار بقیه را به اتمام رساند و توانست فلسفه ای را بیافریند که با اصل اسلام مشتبه شود. بعد از ملا صدرا همه شاح این فیلسوف هستند)

5-      علامه طباطبایی( احیا گر فلسفه ی ملا صدرا و بزرگترین شارح ایشان. علامه تمام عمر خود را وقف ترویج فلسفه و پرورش شاگردانی همچون شهید مطهری کرد.

بزرگترین کاری که علامه انجام داد نوشتن تفسیر المیزان بر اساس نگاه ملاصدرا به دین  بوده است. این تفسیر با وجود تمام نقاط قوتی که دارد ثمری جز فیلسوف پروری ندارد.

نهضتی که علامه طباطبایی ایجاد کرد نتیجه اش فهم فلسفه ی صدرایی است.

در واقع ویژگی شاگردان علامه این است که حکمت متعالیه را می فهمند و شرح می دهند و سعی می کنند همه ی تفکرات جدید را منحل در فلسفه اسلامی کنند.)

6-      شهید مطهری ( شهید مطهری یک متفکر بزرگ نبود. او بهترین شاگرد علامه طباطبایی بود که علامه طباطبایی نیز به این مطلب معترف بود. او در واقع شاگرد و شارح ملا صدرا بود. شهید مطهری سخنرانی بلیغ و نویسنده ای زبر دست بود که با توجه به مطالعات انبوهش توانست کتابهای زیادی را بنویسد. در واقع شهید مطهری توانست موضوعات زیادی را با نگاه صدرایی تبیین کند. او در جایی می نویسد اسلام همان فلسفه است. متاسفانه برخی شهید مطهری را تئوریسین انقلاب معرفی می کنند و از اینکه ایشان از رهبران نهضت انقلاب اسلامی بوده نتیجه گرفته اند که فلسفه ی ایشان ربطی به این انقلاب دارد. فلسفه اسلامی بُعد عملی ندارد و اصلاً امکان ندارد که از فلسفه اسلامی انقلابی با این همه عظمت اتفاق بیفتد. امروزه تمام کتابهای دینی آموزش و پرورش و حتی کتابهای دانشگاهی همان مطالب شهید مطهری است که به صورت های مختلف به جای دین به نوجوانان و جوانان شیعه خوارنده می شود.)

7-      آیت الله جوادی آملی( که توانست موضوعات دینی را در حجم وسیعی فلسفی کند و به عنوان بزرگترین مفسر شیعه خود را مطرح کند. ایشان حدود ده هزار سخنرانی ضبط شده دارند که شاید همه ی آنها کتاب شوند و ایشان رکورد نوشتن کتاب را در طول تاریخ بشکنند.)

8-      آیت الله مصباح یزدی

9-      آیت الله حسن زاده آملی

10-  علامه جعفری

11-  استاد اصغر طاهرزاده

آیا نه این است که شرایط به گونه ای تغییر کرده که ما فیلسوفان را عالم دین می دانیم.

آیا نه این است که هرکسی که خلاقیت فکری داشته باشد بلافاصلا جذب شاگردان علامه طباطبایی وی شود و همه ی عمر خود را مصروف فهم حکمت متعالیه کند.

من همه ی کسانی را که نام بردم انسانهای بزرگی می دانم که نه تنها منحرف نیستند بلکه به دلیل اهل فکر بودنشان به حقیقت نزدیکترند. از ثمرات تفکر صدرایی، انفعال و وارونه بینی دین است ولی با این حال همه ی بزرگان اهل فلسفه ی ما بسیار پرهیزگار و اهل زهد و پارسایی بوده و هستند.

ارسال شده: 04 اسفند 1388 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
معنای وجود
Category: فلسفه

بسم الله الرحمن الرحیم

فهم معنای وجود یعنی به عمیق ترین لایه تفکر سیر کردن

قوام وجود به موجود است.

بهتر است تعدادی از موجودات اطرافمان را نام ببریم

همسرم

پدرم

مادرم

خانه ام

صندلیم

تهران

خیابان ولیعصر

تیم ملی فوتبال

و...

همگی هستند.

اما بعضی چیزهایی که بودند ولی الان نیستند.

جوی آبی که کنار منزلمان بود ولی الان دیگر نیست.

باغهایی که در محله مان بود و دیگر نیست.

با این که با بعضی موجودات و غیر موجودات را مثال زدیم با معنی وجود روشن نیس.

وجود از بدیهی ترین معانی است که هر انسان با آن به سر می برد ولی متفکر معنای آن را به تفصیل می فهمد.

برای روشن شدن معنای وجود باید از موجوداتی اسم برد که نزدیک به عدم هستند.

موجوداتی که بود و نبودشان یکی است.

مثل فلان دوستمان که مدتهاست باهاش هیچ ارتباطی نداریم.

می گوییم دیگر فلانی برای من بود و نبودش فرقی نمی کند.

چه چیز هایی اینگونه اند: آن موجوداتی که اگر نباشند زندگی من و رفتار و روحیات من هیچ گونه تغییری نمی کند.

در عالم موجودات زیادی هستند ولی همه ی آنها در یک نسبت وجودی نیستند.

پسر همسایه شما برای هستیش برای شما ضعیف است ولی برای پدر و مادرش خیلی شدید است. لذا اگر بمیرد زندگی پدر و مادرش آشفته می شود ولی زندگی شما هیچ تغییری نمی کند.

سالها پیش همسر شما برای شما وجود نداشت ولی اکنون وجود دارد هرچند که از ابتدا موجود بود.

ممکن است از شما طلاق بگیرد و بود و نبودش برای شما یکی بشود.

وجود نسبتی است که بین انسان و موجود برقرار می شود.

وجود شدت و ضعف دارد.

گاهی شده که شما یک نرم افزار را بر روی کامپیوترتان نسب می کنید و مدتی مشغول آن می شوید و بعدا حذفش می کنید. در واقع آن نرم افزار برای شما موجود شد -وجودش شدید شد-معدوم شد.

حتی بعضی اوقات بعضی از دوستانتان وجودشان شدید تر می شود و گاهی وجودشان ضعیف تر می شود.

اگر انسان با موجودی در اوج شدت وجودی باشد و آن را از دست بدهد انگار که تکه ای از وجودش را از دست داده است.

وجود ارتباطی تنگانتگ با تاپیرگذاری موجود دارد. هر موجودی به اندازه وجودش تاثیر گذار است و تاثیر گذاریش به اندازه وجودش است. مثلا در محله شما ۵ مسجد است. برای اینکه معلوم شود کدام وجودش شدیدتر است و کدام ضعیف تر بهتر است ببینیم کدام مؤثرتراست.کدام فعال تر است. کدام مردم بیشتری را در خود جای می دهد و نماز گزار و فعال بیشتری دارد. کدام یک اگر حذف شود جامعه را متاثر تر می کند.

لذا همه در ارتباط با وجود به سر میبرند.

مثلا اگر کسی مسئول فرهنگی یک مسجد شد تمام تلاشش وجود بخشیدن به مسجد است. هر چند ما آن را تعبیر به مدیریت کنیم.

خیلی از اقواممان وجودشان ضعیف است و لذا سال به سال هم نمی توانیم سراغشان برویم.

بعضی از دوستانمان هم وجودشان شدید است و دوست داریم لحظه به لحظه ببینیمشان.

دانستن هم از جنس وجود است ام پایین ترین مرتبه وجود را دارد.

مثلا شما از وجود موجودی با خبر می شوید و این یعنی نوعی اتباط بسیار ضعیف وجودی.

شما همه از وجود گالیله با خبر هستید ولی از وجود برادرش بی خبر هستید. این خبر، برادر گالیله را برای شما موجود کرد. حالا به شما بگویندکه این خبر دروغ بوده. چه اتفاقی می افتد .هیچ

ولی وجود پیغمبر اکرم برای یک مسلمان خیلی فراتر از اطلاع است. لذا بود و نبودش او را متحول می کند.

وجود خدا نیز برای افراد مختلف مختلف است.

دکتر داوری وجود را معنی قرب می دهد و متمایل به این نظر است که کمال بشر به قرب است.

در فلسفه اسلامی معنی وجود وارونه می شود و موجود نفس الامری وجودش ملاک قرار می گیرد و از وجود تعریفی ارائه میشود که با آن تعریف فلسفه اثبات شود و بسط بیابد.

ارسال شده: 04 اسفند 1388 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
به سوی حقیقت
Category: فلسفه اسلامی

بسم الله الرحمن الرحیم

اینکه چرا باید به سوی حقیقت حرکت کرد دلیل نمی خواهد.

فرق انسان و حیوان در کشش به سوی حقیت است.

فلسفه اسلامی هم سمت وسوی حقیقت دارد و از همین روست که در عالم اسلام رویید و بالنده شد.

اما فلسفه و تفکر غرب حقیقت خواهی را رها کرد و قدرت را به جای حقیقت نشاند.

اینکه دانشجویان ما به هر چیزی نگاه می کنند در پی کشف قدرت و انرژی نهفته ی آن هستند، ریشه در تفکر غربی دارد.

معنای حقیقت در فلسفه اسلامی وارونه شده است و در واقع فلسفه معنای جدیدی به حقیقت داده است.

چگونه؟

فلسفه نسبت انسان با حقیقت را دانایی تعریف می کند و لذا فیلسوفان در پی دانستن حقیقت هستند.

مثلا فیلسوف می گوید حقیقت انسان روح اوست و فیلسوف با دانستن این موضوع کارش به پایان می رسد.

مگر چه نسبتی باید بین انسان و حقیقت وجود داشته باشد؟

تحقق.

انسان حقیقت را چیزی می داند که باید محقق شود.

لذا وقتی شما می گویید حقیقت را باید پذیرفت نه اینکه حقیقت را معنا کنید بلکه شما باید پذیرف را معنا می کنید.

یعنی شما به دوستتان می گویید این موضوع یک حقیقت است و تمام.

اینکه باید بپذیریم،یک قانون خشک نیست بلکه آنچرا باید پذیرفت همان حقیقت است.

حقیقت یعنی : باید باشد.

آنچه باید باشد حقیقت است و این را کسی به بشر یاد نداده. این سرشت بشر است که در پی حقیقت است و نسبت به آن کرنش می کند.

در کجای راه فیلسوفان اسلامی به خطا رفته اند؟

در معنای وجود.

فیلسوفان اسلامی وجود را- که از آن بشر است- یکجا به خداوند هدیه کردند.

آری وجود از آن انسان است.(و این هدیه ی خداوند به انسان بوده است)

در بحثی که پیرامون معنی وجود کردیم روشن شد که بشر به وسله ی وجود با موجودات اطرافش ارتباط بر قرار می کند.

مثلا صندلی نیست و شما آنرا می سازید و صندلی هست می شود. آری شما به آن وجود بخشیده اید.

از ویژگی های خوب تفکر غربی این است که معنای وجود را وارونه نکرده است.

از همین روست انسانها در عالم غربی بهتر و بیشتر می سازند.

فقط چون بشر امروز پشت به حقیقت کرده و قدرت را جهت خود قرار داده لذا تلقی صحیح از معنای وجود او را به ظلمات نفسانیات کشانده است.

بشر امروز شتابان از حقیقت دور می شود.

اما فیلسوفان ما نشسته اند و حقیقت را نظاره می کنند.

حقیقت یعنی آنچه باید باشد.

حالا یا هست.

 و یا نیست و بشر باید برای هست شدنش تلاش کند.

وجود بخش، انسان است.

این که ما می توانیم به موجوداتی وجود ببخشیم و یا وجودشان را کم و زیاد کنیم همه و همه موهبت الهی است که در قبال آن مسئول هم هست.

اگر فردای قیامت خداوند از این قدرت موهبتی سؤال کرد که در چه راهی و بر چه اساسی مصرفش کردی چه باید جواب بدهیم.

آیا خواهیم گفت که آنچه را باید وجود -حقیقت-می بخشیدیم، وجود بخشیدیم و بقیه را در حاشیه قرار دادیم.

ویا می گوییم آنچرا که بشر را قدرتمند می کرد را وجود بخشیدیم و حقیقت را رها کردیم.

ویا می گوییم که ای خدا آنچه داده بودی را همان روز اول به خودت بازپس دادیم و تماشاگه راز شدیم.

آنکه رو به قدرت کرده، خود را مدار حقیقت کرده.

آنکه حقیقت را وارونه کرده در واقع حقیقت را وا نهاده است.

دکتر داوری در جایی اشاره دارند که بشر امروز به جای حقیقت گرا، واقع گرا شده است.

همچنین در جایی دیگر مَثَل فیلسوفان اسلامی را مَثَل کسی می داند که خلاف جهت تابش خورشید حقیقت حرکت می کند.

بگذریم.

مؤمن کیست؟

او اولا در پی حق است.

سپس خداوند متعال و پیامبر عظیم اسلام را بزرگترینحقیقت عالم می یابد.

او برای خودش به خدا و پیامبر وجود می بخشد و در واقع این حق را ادا می کند.

او اکنون با خدا و با پیامبر و با قیامت زندگی  می کند.

مومن یعنی کسی که در یک نسبت ویژه ی وجودی با خدا زندگی می کند.

از کجا می گویم.

از آنجایی که کافر خدا را قبول ندارد. یعنی با خدای بزرگ در نسبت وجودی نیست.

مگر نه اینکه ایمان در برابر کفر است.

خدای مؤمن نه تنها هست بلکه وجودش هم شدید است. چراکه خداوند حقیقت بزرگی است.

علاوه بر این مؤمن دیگران را دعوت به ایمان می کند.

چرا؟

چون روشنگری و دفاع از حقیقت دلیل نمی خواهد.

تنها راه رسیدن به حقیقت تفکر است.

دکتر داوری در تعریف تفکر فرمودند : تفکر سیر به سوی حقیقت است.

خداوند متعال در قرآن کریم خود را حق مطلق معرفی می کند (هو الحق) و می گوید مؤمنین می دانند که خداوند حق است.

از طرفی همه ی حق ها و حقیقت ها را منسوب به خود می داند و می گوید همه ی حقیقت ها در پرتو حقیقت بزرگ روشن می شوند.(الحق من ربک)

در جای جای قرآن مؤمنین را ستوده و آنها را اهل هدایت و اهل بهشت دانسته و کار را تا جایی پیش بردا که همه ی انسانها را اهل خسران دانسته و مؤمنین را استثنا کرده و با آنها آموخته که برای قوام ایمانشان همدیگر را تو صیه به حق و صبر کنند. ان الانسان لفی خسر...

ارسال شده: 04 اسفند 1388 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
تفکر قرآنی
Category: تفکر قرآنی

مفسر سعی می کند به سؤالاتی که معمولا پیرامون آیات قرآن مطرح می شود پاسخ بگوید و از همین روست که پیرامون بعضی از وقایع تاریخی تحقیق می کند. مثلا معمولا سؤال می شود که منظور خداوند از اسماعیل صادق الوعد کیست وآیا او همان حضرت اسماعیل است.

آرام آرام نظرات امامان معصوم نیز پیرامون آیات قرآن جمع آوری شد و که در موارد زیادی اهل البیت به سؤالات مردم پیرامون آیات پاسخ داده اند و یا اینکه در مسائل و حوادث مختلف به بعضی آیات احتجاج کرده بودن. جمع آوری این روایات کار بسیار مهمی بود که تفسیر قرآن را تا حدود زیادی متکامل کرد.

بعد ها تفاسیر قرآنی نوشته شدند که در واقع کشکول آیات محسوب می شدند. در این روش مفسر سعی داشت که هر حرف ، حدیث ، داستان ، نقل قول ،  شان نزول و واقعه تاریخی که سراغ دارد را پیرامون آیات بنویسد.

این نوع تفسیر از قاعده و قانون خاصی پیروی نمی کند و تا حدود زیادی مسائل اختلافی را نمی تواند حل کند. به خصوص رواج چنین تفاسیری علاوه بر سطحی کردن فهم قرآن به نحوی از نظر روانی موجب بی ارزش شدن قرآن می شود. از طرفی مخاطب قرآن را دور از دسترس می پندارد و معتقد می شود که تفاسیر واسطه ی فهم قرآن هستند(و نه برای پاسخ به ابهامات قرآن) و از طرفی با رجوع به این تفاسیر حجیم امید فهم تفسیر را از دست می دهد( یعنی نگاه که می کند می بیند اگر همه ی عمر ش را هم که وقت بگذارد نمی تواند همه ی تفسیر قرآن را یک دور بخواند) و از همه بد تر اینکه وقتی رجوع می کند و با حرفهای سطحی و سبک  روبرو می شود از قرآن دل زده می شود و دیگر نشاط ارتباط و انس با قرآن را از دست می دهد.

تفسیر نمونه نمونه ی اینگونه تفاسیر است.

تفسیر المیزان

علامه طباطبایی کار بسیار بزرگی را در مورد تفسیر قرآن انجام داده اند.

علامه با طرح این پرسش که

 روش اهل البیت در تفسیر و فهم قرآن چیست؟

تفسیر قرآنی که تا جمع آوری روایات پیرامون قرآن پیش آمده بود را یک گام به جلو برد.

علامه به جای این که روایات را ذیل آیات ذکر کند سعی کرد تا روش اهل البیت را پیرامون تفسیر و فهم قرآن کشف کند. لذا علامه خود را شاگرد واقعی اهل البیت می داند و نه آنهایی که تفسیر روایی نوشته اند.

اگر شما اهل خواندن المیزان باشید می دانید که علامه روایانت را به عنوان شاهد ( و نه دلیل) و آن هم در پیان تفسیر(به نشانه اینکه نقل روایات جزو تفسیر نیستند) می آورد و در پایان نقل هر روایت این نکته را تذکر می دهند که : من هم همین مطلب را از آیه مورد نظر استخراج کردم( یعنی اینکه روش من همان روش اهل البیت است).

علامه طباطبایی متوجه شده بود که همه ی قرآن یک معنا را دنبال می کند و انگونه نیست که بعضی از سوه ها یک غرض  و بعضی غرض دیگری داشته باشند. لذا با بیان اینکه این قرآن از خداوند واحدی نازل شده که در طول بیست و سه سال احوالات و اغراضش متفاوت نشده است می گوید که ما می توانیم در فهم بعضی از آیات به آیات دیگر احتجاج کنیم. از همین رو علامه تلاش بسیاری کرد تا تفسیر قرآن به قرآن را بهترین و کار آمد ترین نوع تفسیر معرفی کند.

تا قبل از علامه ، مفسرین آیات قرآن را طایفه طایفه می دانستند و طوری تفسیر می کردند که طایفه ی قبلی هیچ ربطی به طایفه بعدی نداشت. مثلا سوره ای را انتخاب می کردند و می گفتند که این سوره شامل سه طایفه از آیات است. طایفه اول که شامل 5 آیه می شود به وصف خداوند پرداخته و طایفه دوم که شامل 5 آیه است به داستان انبیا پرداخته و طایفه سود که شامل 10 آیه است قیامت را به تصویر کشیده است.

علامه طباطبایی متوجه شده بود که چینش آیات در سوره با حساسیت بسیار زیاد خود نبی مکرم اسلام و از روی دستوراتی که جبرئیل امین به او می داده چیده شده است و لذا هر سوره غرض واحدی دارد. یعنی طایفه های هر سوره نه تنها جزایر پراکنده نیستند، بلکه در کنا هم چیده شده اند تا مخاطب آن سوره را به سرمنزل مقصود همان سوره برسانند. لذا علامه در ابتدای شروع هر سوره ابتدا غرض آن سوره را بیان می کند و بعد تلاش می کند تا ربط بین آیات سوره را به مخاطب نشان دهد.

تا اینجا تا حدود زیادی معنای تفیسر قرآن روشن شد. ما نیز نظر علامه طباطبایی را پیرامون روش تفسیر می پذیرم و معتقدیم روش ایشان بهترین و کامل ترین روشی است که تا کنون ارائه شده است.

تفاوت تفسیر قرآن و تفکر قرآن

تفسیر قرآن به پرسشهای بزرگ پیرامون قرآن پاسخ نمی دهد.

مثلا اینکه چه نسبتی بین ما و قرآن باید وجود داشته باشد.

لازمه ی جواب به این پرسش این است که یک نفر عمر و انرژی خود را صرف قرآن کند و از کلیت دین اسلام و آیات قرآن این نسبت را کشف کند.

اختلاف در بین مفسرین، اختلاف بر سر بعضی آیات است که معمولا ثمر چندانی ندارد ولی اختلاف در ساحت تفکر قرآنی بزرگ و تاثیر گذار می باشد.

مثلا سالها پیش تفسیر علمی قرآن رواج پیدا کرد که مفسرین سعی داشتند با استفاده از علوم و کشفیات جدید آیات قرآن را تشریح کنند(تا مثلا قرآن را در قرن بیستم احیا کرده باشند).

این نوع روکرد به قرآن را نمی توان با تفسیر قرآن نقد کرد. بلکه لازم است در سطحی عمیقتر به چنین مسائلی پرداخت.

مفسر در پی ابهام زدایی از آیات قرآن است و متفکر در پی پاسخ به سوالات اساسی بشر.

در تفکر قرآنی، به کلیت قرآن پیرامون یک مسئله احتجاج می شود و در تفسیر قرآن مفسر دلیل می آورد تا فهم خود را از آیات اثبات کند.

مثلا اینکه از نظر قرآن کمال بشر چیست و چگونه حاصل میشود.

ایجا دیگر جایی نیست که مفسر بتواند پاسخگو باشد. هرچند لازمه ی جواب به این پرسش رجوع به تفسیر است. تفسیر قرآن مقدمه ی ورود به تفکر قرآن است ولی نه اینکه مسئله علت و معلول باشد و مثل دو دو تا چارتا باشد و هر کسی که به تفسیر مسلط باشد بتواند به این سوال پاسخ بدهد.

بعضی از مفسرین اهل تفکر هستند و فقط همانها می توانند به پرسشهای اساسی پیرامون قرآن جواب بدهند.

کدام پرسش پیرامون قرآن از همه ی پرسشها مهمتر است؟

پاسخ این پرسش بسیار بزرگ و راهگشا است.

این نیاز به تفکر دارد و مفسر نمی تواند به این پرسش بزرگ پاسخ دهد. مفسر می تواند مشکلات فهم یک متفکر را حل کند و مثلا معانی آیات را برایش روشن کند.

البته نباید نتیجه بگیریم که باید متفکر قرآنی از همه ی تفسیرها کاملا مطلع باشد و تفسیر آیات را مو به مو بداند. بلکه او باید بر کلیت قرآن مسلط باشد و محققانه جوهره ی قرآن را پیرامون هر مسئله بیابد.

متفکر قرآنی مرزهای قرآن را می شکند و به پرسشهایی که بیرون از قرآن است پاسخ می دهد.

مثل اینکه ما از نسبت بین قرآن و مدرنیته سوال می کنیم و متفکر به این پرسش پاسخ می دهد.

این در حالی است که مفسر قرآن مسئول فهم صحیح از متن قرآن است و کاری به پرسشهای دیگر ندارد.

وقت مفسر بیشتر پیرامون آیات مبهم و مجمل می گذرد و این در حالی است که متفکر قرآن کلیت آیات قرآن را مهم می داند و برای آنها وقت می گذارد.

این پرسش که کدام یک از آیات قرآن مهمتر هستند؟ یک پرسش بزرگ است که متفکر باید به آن پاسخ دهد و نه مفسر.

مفسر قرآن به این سؤال پاسخ می دهد که جریان اصحاب کهف در کجا و در چه تاریخی اتفاق افتاد و بالاخره آنها چند نفر بودند و سرنوشت آنها چه شد.

اما متفکر قرآن پرسشهای عمیقی که پیرامون این داستان است را پاسخ می دهد. مثلا اینکه این داستان را چرا خداوند در قرآن نقل کرد. از بیان آن چه غرضی را داشت. با بیان این داستان می خواست که می چه بشوم. چه نسبتی بین من و این داستان وجود دارد؟ آیا می خواست که من این داستان را بدانم؟ آیا می خواست که من آن را حفظ کنم؟ آیا می خواست که من با شنیدن آن ایمانم را زیاد کنم؟ در دنیای امروز چه نسبتی بین من و این داستان وجود دارد؟ در دنیایی که ارزش هر چیز به سودی است که آن چیز به ما می رساند.

المیزان و تفکر

نه تنها تفسیر المیزان خالی از تفکر نیست بلکه علامه طباطبایی قرآن را بر اساس تفکر تفسیر کرده است.

در واقع در المیزان ، تفسیر به خدمت تفکر در آمده است. یعنی المیزان تفسیر یک دست نیست بلکه انعکاس تفکر علامه است.

ما دو نوع تفسیر داریم. مرحله ی قبل از تفکر و مرحله ی بعد از تفکر.

معنای تفسیر اول همان بود که تا الان گفتم.

و اما معنای نوع دوم تفسیر این است که وقتی تفکری ساخته و پرداخته می شود این امکان وجود دارد که متفکر بر اساس همان تفکر بر گردد و دوباره قرآن را تفسیر کند.

مثلا متفکر متوجه می شود که مهمترین آیه قرآن فلان آیه است و این آیه نسبت به آیات دیگر همچون ستون است برای برپا شدن چادر.

حالا که به چنین مسئله ای پی برد باز می گردد و آیات قرآن را با توجه به این مسئله تفسیر و معنی می کند. در واقع تفسیر نوع دوم انعکاس تفسیر اول بوسیله ی آیینه ی تفکر است.

تفکر آیینه شده تا تفسیر نوع دوم شکل بگیرد.

تفسیر المیزان، تفسیر نوع دوم است.

البته من معتدم برای ورود به تفکر قرآنی لازم است ما به تفسیر نوع اول رجوع کنیم و نوشتن این نوع از تفاسیر قرآن را به حجاب خواهد برد.

تفکر علامه طباطبایی

گفتیم که تفسیر المیزان انعکاس تفکر ایشان است. اما تفکر ایشان چیست که انعکاس آن المیزان باشد.

در اینجا نکته ی بسیار ظریفی وجود دارد که لازم است پیرامون شبهه ای که راجع به فلسفه اسلامی مطرح است صحبت کنیم.

بعضی اشکال می گیرند که چرا در فلسفه اسلامی،از آیات و روایات به عنوان مقدمه براهین استفاده شده است. مگر نه اینکه تفاوت فلسفه و کلام در این است که کلام مقدماتش آیه و روایت است و فلسفه مقدماتش اولیات.

پاسخ این پرسش به ما کمک می کند تا بفهمیم تفسیر المیزان چه نسبتی با تفکر دارد.

ملا صدرا آیات و روایات را به عنوان مقدمات به کار نبرده است بلکه تفکر ایشان مان تفسیر فلسفی از آیات و روایات است.

یعنی ملا صدرا آیات و روایات را در فلسفه منحل می کند تا در دستگاه فلسفی قابل فهم شوند. لذا می توان گفت که ملا صدرا توانست همه ی قرآن را به زبان فلسفه(یعنی با مقدمات اولیات و صورت برهانی) بیان کند.

تفکر ملا صدرا همان انحلال قرآن در فلسفه است.

اینکه ابن سینا قائل به معاد روحانی بوده را حتما شنیده اید. حالا اگر بخواهیم قرآن را بر اساس تفکر ابن سینا تفسیر کنیم چه می شود. همه ی آیات معاد را باید حمل بر مجاز کنیم.

اما ملا صدرا توانست معاد جسمانی را اثبات کند.

چرا که بتواند معادی را اثبات کند که آن معاد به قرآن نزدیکتر باشد.

شما چه فکر می کنید؟ آیا فکر می کنید که تا قبل از ملا صدرا همه فکر می کردند معاد روحانی است و ملاصدرا نظر ها را بر گرداند؟

جواب این پرسش خیلی روشن است. تا قبل از ابن سینا هیچ مسلمانی قائل نبود که معاد روحانی است.

وقتی این نظر از ابن سینا شنیدند تعجب کردند.

اصلا می خواهم بگویم که کسی منظور مطلب عجیب غریب ابن سینا را نمی فهمید.

بعدها ملا صدرا معاد جسمانی را اثبات کرد.

مگر مردم چیز دیگری را قائل بودند؟

نه.

پس این کار بسیار مهم ملا صدرا برای چه بود.

اولا برای اینکه فلسفه بتواند مفسر دین شود لازم بود متحول شود.

دوم اینکه اگر متحول نمی شد فلسفه همچنان مطرود و منزوی باقی می ماند.

خوب حالا که فلسفه متحول شده چه باید کرد؟

این هم خیلی معلومه.  

فلسفه چرا متحول شده؟ چون بتواند مفسر اسلام باشد. خوب حالا که شده پس باید شروع به تفسیر دین بر اساس فلسفه بکن.

در اینجا لازم است تفاوت بین تفکر و فلسفه را توضیح دهم

تفکر یعنی رجوع به پرسشهای بزرگ

فلسفه یعنی تفسیر عالم

تفسیر عالم که تفکر نیست.

ممکن است که یک فیلسوف به همه ی پرسشهای بزرگ ما پاسخ دهد ولی سیر پاسخ یک فیلسوف با یک متفکر بسیار متفاوت است.

در واقع فیلسوف در پی پاسخ به پرسشهای بزرگ نیست بلکه تلاش می کند عالم را بر اساس فلسفه بنگرد و بعد از چنین یافتی تلاش می کند بوسیله ی فلسفه به پرسشهای مطرح شده پاسخ دهد.

فلسفه ویرانگر تفکر است.

فلسفه به جای تفکر می نشیند و به جای طرح پرسشهای بزرگ تلاش می کند با رای و نظر خود دین را تفسیر کند.

نه این که فلسفه یک چیز است و تفسیر دین چیز دیگر. بلکه فلسفه ی اسلامی همان تفسیر فلسفی از دین است.

علامه طباطبایی هم اهل فلسفه است.

او احیاگر فلسفه ی اسلامی در سالهای اخیر می باشد.

پس با توجه به مطالبی که پیرامون فلسفه اسلامی گفتیم من باید حرفم را پس بگیرم. اینکه گفتم تفسیر المیزان انعکاس تفکر است.

نه. المیزان عین فلسفه است و نه انعکاس فلسفه.

البته از جهتی هم انعکاس فلسفه است. اما به شرطی که فلسفه را الفاظ خشکی بدانیم که معمولا دانشجویان فلسفه باید آنها را بخوانند.

اما من به بعد دیگری از فلسفه نظر دارم.

فلسفه همان تفسیر دین است و هرچند این تفسیر بوی تفکر دارد ولی از تفکر تهی است.

هر چند می دانم که نتوانستم مقصودم را بیان کنم ولی امید دارم که دوستانم بر روی فلسفه بیشتر تفکر کنند.

شاید با طرح این پرسشها ماهیت فلسفه اسلامی روشن شود.

چرا تا کنون تفکر قرآنی به وجود نیامده است؟

چرا اهل فلسفه مخالف بوجود آمدن تفکر قرآنی هستند؟

اولین گام

اولین گام در ورود به تفکر قرآنی این است که از نظر قرآن کمال بشر به چیست؟

پاسخ قرآن ایمان است. البته این ادعای ماست.

ممکن است کسانی بگویند قرآن کمال بشر را به قرب می داند و یا کمال بشر به محبت است.

تفکر پنهان در المیزان کمال بشر را به معرفت می داند.

یعنی علامه معتقد بوده که سیر کمال بشر از جهل به علم است.

چه علمی؟ علم به حقایق اشیاء( در همینجا لازم است تذکر دهم که معنی حقیقت در فلسفه اسلامی وارونه شده است)

علامه برای علم مراتب قائل است و معتقد است که عالی ترین درجه ی علم با شهود به دست می آید.

شاید شما نظر علامه را بپذیرید ولی به نظر ما آنچه از کلیت آیات قرآن فهمیده می شود ایمان است و نه معرفت و شهود.

سؤال بعد اینکه مهمترین و کلیدی ترین آیات قرآن کدامند.

علامه آیه (نری ابراهیم ملکوت السموات و الارض) را از مهمترین آیات می دانست و به نظر ما آیات پیرامون ایمان از مهمترین آیاتند.

سؤال بعد اینجاست که نسبت ما با قرآن چه نسبتی باید باشد؟

علامه معتقد بود که قرآن آمده تا ما را به شناخت و تماشاگهی برساند ولی ما معتقدیم که نسبت ما با قرآن باید ایمانی باشد. 

این مهم نیست که کدام نظر را قبول کنیم. مهم ایجاد تفکر ایمانی است. ایجاد بستری که به پرسشهای اساسی پیرامون قرآن بپردازد. اگر این بستر بوجود بیاید آرام آرام حقیقت خود را می نمایاند و ما شاهد احیاء بشریت به واسطه ی قرآن خواهیم بود.

ارسال شده: 04 اسفند 1388 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
Category: غربزدگی

 

سال گذشته اواخر ماه صفر برای تبلیغ به خوزستان رفتیم. گروه جهادی تبلیغ از برا بچه های فداکاری تشکیل شده بود که تصمیم گرفته بودند جاهایی تبلیغ بروند که تا کنون کسی اونجا نرفته و نخواهند رفت.
من برای اولین بار تبلیغ می رفتم و موقع رفتن تازه متوجه شدم که دارم با بچه های گروه جهادی تبلیغ میرم.
از گروه جهادی فقط همون فیلمی که از توی بیست تا سی پخش شده بود را می دونستم. اینکه برای رسیدن به محل تبلیغ با سیم بکسل از روی درّه ها رد می شند و از رودخانه ها می گذرند.
قبل از حرکت بچه ها را جمع کردند و مسئول گروه جهادی(حجت الاسلام غلامی) برای بچه ها خاطره تعریف کرد.
یکی از خاطراتش را من باز گو می کنم.
می گفت وقتی رسیدیم سر جاده ما را از ماشین پیاده کردند و گفتند که جاده باریک کنار کوه را بگیر و برو تا برسی- وقتی اینا را می گفت با خودم می گفتم که خدا به دادمون برسه بازم خوب شد که خانوم بچه ها را با خودم نیاوردم- می گفت همینطور که از کنار دره ها رد می شدم دیدم صدای سگها میاد. سگها اومده بودند به استقبالم. اما وقتی دیدند من روحانی هستم گفتند که نباید حاجاقا را بگیریم.- خنده ی حضار- بالاخره صاحبشون اومد و مرا نجات داد. بعد نهارم داد و راهنماییم کرد. بازم به راهم ادامه دادم. وقتی به دم دمای روستا رسیدم دیدم که همه روستا اومدند تماشا. تا حالا جونور اینجوری ندیده بودند- خنده حضار- همه ساکت بودند و مرا تماشا می کردند تا اینکه یه پیرزنی که از همه با تجربه تر بود اومدش و به مردم گفت که این پیغمبر خداست. بعد ما را حسابی تحویل گرفتند.
وقتی حرفهای مسئول گروه تموم شد من هم حساب کار خودم را کردم.
از قم تا اندیمشک را با قطار رفتیم. توی قطار بچه ها شروع کردند خاطرات محرمشون را تعریف کنند.
می گفتند اینجایی که می ریم نه برقی هست و نه آبی. مردمش هم همه بیکارند و دستشون را به کمرشون میزارند و همینطور قدم می زنند. می گفتند که ما خیلی پر رو بودیم و مرتب خودمون را دعوت می کردیم خونه هاشون. می گفتند که اونا ما را نماینده دولت می دونستند.
از همه جالبتر اونجایی بود که از سگ هاشون تعریف می کردند. همونجا متوجه شدم که به جای خطرناکی دارم سفر می کنم. تغریبا همه بچه ها زخم خورده ی سگها عشایر بودند.
از حرفهای بچه ها متوجه شدم که زبونشون هم قابل فهم نیست. من هم دیگه اومده بودم و نمی شد کاریش کرد.
بعد از اندیمشک به اهواز رفتیم و از اونجا با یه اوتوبوس داغون به مسجد سلیمان رفتیم. همونجایی که برای اولین بار چاه نفت زدند.
مسجد سلیمان از شهر ها بسیار غریب و عقب نگه داشته شده است و اصلا نمی شود گفت که اینجا هم جزو ایران است. بچه ها می گفتند که از اول انقلاب تا حالا به این جا رسیدگی نشده تا مردمش از اینجا کوچ کنند. برای راه اندازی چاههای نفت لازم بود که شهر سکنه نداشته باشه؟
از اونجا تا اندیکا را با همون اوتوبوس اومدیم. خیلی از راه جاده خاکی بود. بالاخره بعد از این همه راه رسیدیم به یک مدرسه شبانه روزی.
قبل از رسیدن به مدرسه دیدم اتوبوسمون نگه داشت و یکی از بچه ها که با خانوم و بچه دو ساله اش دونبالمون بود پیاده شد. تو اون ظلمات بهش گفتند رد جاده باریک خاکی را بگیر و برو. من هم فقط خدا را شکر می کردم که با خانومم نیومدم.آخه مسئول ثبت نام خیلی اصرار داشت که من با خانومم بیام.
وقتی توی مدرسه مستقر شدیم دیدم که فقط چند تا لامپ کم مصرف روشن میشه و بقیه لامپا و مهتابی ها روشن نمی شه. بچه ها گفتند که علتشاین است که برق خیلی ضعیفه .
من هم به خاطر اینکه خودم را آروم کنم پیش بچه های عشایری که اونجا بودند رفتم و باهاشون صحبت کردم.
از حال و هوای روستاهاشون پرسیدم. می گفتند که روستا هامون خوب و بد داره و مثلا روستای ما همشون سیّد هستند و روستای کناریمان همشون دزدند. من نتونستم این حرفها را قبول کنم ولی بعدا متوجه شدم که راست می گفتند.
 قرار شد فردا تقسیم شویم. فردا صبح همه ی بچه ها سوار حدوداً پنج تا مینی بوس شدند و به محل تبلیغ فرستاده شدند. بنا شد مرا یه جای خوب بفرستند. مسئولمان اعلام کرد که در هیچ کدام از روستا ها مبایلها خط نمی دهد. من هم که مرتب با خانومم در ارتباط بودم بهش زنگ زدم و باهاش یه خداحافظی مفصل کردم.
اولش سوار یه مینی بوس شدیم ولی بعد پیادمون کردند. من هم همونجا ساکم جابجا شد و کتابی که از آقای داوری آورده بودم تا بخونم از دستم رفت. کسی حاضر نبود ما را ببره. آخه جاده ی خیلی بدی داشت. بالاخره از آموزش و پرورش یه مینی بوس اومد و ما را سوار کرد.
بچه ها یکی یکی پیاده شدند. یکی از بچه ها که خیلی هوای من را داشت گفت من با تو پیاده میشم و اول شما را مستقر می کنم و بعد به روستای بعدی میرم. بازم یه کمی دلم آوروم گرفت. هرچه نزدیکتر می شدیم بیشتر دلم می جوشید. بالاخره رسیدیم.
بعد از پیاده شدن رفتیم توی مدرسه کنار جاده. رفتیم توی اوتاق معلم ها. یه سلون نسبتا بزرگ که ظاهر چندان خوبی هم نداشت. هنوز ساکم را نذاشته بودم که دوستم شروع کرد با یکی از معلم ها بحث کنه. اون معلمه انصافا با سواد بود و فراتر از چارچوب دین بحث می کرد. دوستم هم حسابی کم آورده بود. من هم نخواستم وارد بحثشون شوم. یکی از معلمها وارد سالن شد و با ما سلام و احوال پرسی کرد. همین که دید من با لحجه غلیظ اصهانی صحبت می کنم از من سراغ آقای طاهرزاده را گرفت.
بهش گفتم من از شاگردان پابه قرص آقای طاهرزاده بوده ام و حتی جلد کتابهاشو من طراحی کرده ام. گفت ما مجموعه خوبی در شهر ایذه داریم و کتابهای آقای داوری را کار می کنیم و اخیرا شروع کرده ایم کتابهای استاد طاهرزاده را با بچه ها کار می کنیم.
دوستم هم ساکت شد و گوش می کرد. اون معلم خودش را معرفی کرد. بهروز آرش، آقای آرش که خیلی اهل مطالعه بود گفت که ما انتقاد های جدی به آیت الله جوادی داریم. من هم که تازه خطم را از آیت الله جوادی و استاد طاهرزاده جدا کرده بودم به وجد اومدم و گفتمئ من هم همینطور. دوستم گفت که من به مباحث غربشناسی خیلی علاقه دارم و بنا شد که بعد از برگشت به قم در جلساتی که توی قم داشتم شرکت کند. بعد آقای آرش دوستم را رفت با موتور سیکلت برسونه. حدود شش هفت ساعت بعد اومدش و من فهمیدم در منطقه ی خیلی وسیعی تبلیغ اودیم. با وجود آقای آرش همه چیز عوض شده بود. منی که در بین بچه طلبه ها به شدت احساس غربت می کنم در اعماق خوزستان احساس غربت نمی کردم.
آقای آرش که واقعا با هم همزبان بودیم حال و هوای اونجا را برایم توضیح داد و یکی از بچه های باهوش عشایر را همراهم کرد تا بدون ترس از سگها به خونه ها سر بزنم. هر روز چند ساعت به خونه عشایر می رفتم و بقیه ی وقتم را با معلم متفکر آقای آرش سر می کردم.
اما بگذارید از عشایر برایتون بگویم.
این طرف جاده خاکی مدرسه ابتدایی و راهنمایی دو نوبته وجود داشت که نوبت صبح آن از ساعت 9 شروع می شد و تا ساعت 11 ادامه پیدا می کرد و نوبت بعد از ظهر هم تا ساعت 3 بیشتر نبود. اونجا آبادترین روستای منطقه بود. بچه های روستاهای دیگر معمولا از ساعت 8 صبح به طرف مدرسه حرکت می کردند تا برای نوبت بعداز ظهر به مدرسه برسند. وسیله هم وجود نداشت. همه اهل پیاده روی بودند. گاهی معلم ها هم برای رسیدن به ماشین مجبور می شدند ساعتها پیاده روی کنند.
روستای ما برق داشت ولی تلوزیون ها اونجا خط نمی دادند. خانه های اونجا هم کپری بود و خیلی نیاز به نور لامپ نداشت. دور تا دور روستا کوه بود و خانه ها کنار یک آبراه ساخته شده بود. بعضی از خانه ها طوری بود که وقتی از خانه بیرون می آمدیم ممکن بود به پایین آبراه بیفتیم. اونجا خانه ها حول یک جوی بزرگ بی آب ساخته شده بود. خانه ها از سنگهای نسبتاً بزرگ ساخته شده بود. طاق خانه ها هم از الوار بود. هر خانه از یک یا دو و یا سه اوتاق درست شده بود و معمولا محوطه ای کوچک در جلوی اوتاقها خالی بود تا به عنوان حیاط استفاده شود. حیاط خانه ها دیوار نداشت و لی درون اوتاقها از دور پیدا نبود. یعنی درب اوتاقها را طوری ساخته بودند که از بیرون دید نداشته باشد. ولی حیاط خانه ها را می شد ببینیم. اوتاقها معمولا در نداشت و بعضی ها که وضعشان بهتر بود درب هم گذاشته بودند. توی روستا هیچ راه عبوری وجود نداشت و با دردسر می شد به خونه ها سربزنیم. علتش هم این بود که عشایر در طبیعت تصرف چندانی نمی کردند.با اینکه بیش از هزار سال است که در آنجا عشایر زندگی می کنند ولی طبیعت هنوز بکر و دست نخورده است.
وسط هر اتاق جایگاه آتش وجود داشت و عشایر بوسیله آتش وسط اتاقشان هم خانه را گرم نگه می داشتند و هم غذا و نان خود را تهیه می کردند. طاق اتاقها هم سوراخ بود و سقف همه ی اتاقاه از دود آتش کاملا سیا شده بود.این خانه ها مخصوص زمستان بود و ماههای گرم سال تقریباً خالی از سکنه می شد.
منطقه ی اندیکا و مسجد سلیمان لر هستند و به زبان لری صحبت می کنند. در این مناطق معمولا مردم عشایر هستند و از طریق دامداری و کوچ نشینی امرار معاش می کنند.
زندگی عشایری با زندگی شهری بسیار متفاوت است. به نظر من ما شهر نشینها نمی توانیم حال عشایر را درک کنیم.
سالها پیش وقتی برای دیدن مناطق جنگی در بیابانهای خشک دور افتاده، عشایر را می دیدم که با یک چادر کوچک و تعدادی بسیار کم و بدون هیچ امکاناتی در دل بیابان زندگی می کنند متعجب می شدم.
عشایر را نمی توان به راحتی مورد شناسایی قرار داد و مثلاً آنها را عقب افتاده تعریف کرد.
این نوع نگاه نسبت به روستاها و عشایر یک نگاه غربزده است و ما را از شناخت حقیقی آنها دور می کند.
من برای اینکه بتوانم تصویر روشنی از عشایر ترسیم کنم لازم است تفاوت های روستا و عاشایر را بگویم.
روستا به مجموعه ای از مردم گفته می شود که در منطقه ای خوش آب و هوا جمع شده اند و در واقع آن منطقه را آباد کرده اند. دغدغه ی روستا ها آب و هوا و زمین است کشاورزی شغل اصلیشان می باشد. دامداری در روستاها محدود است. روستاییان در زمین تصرفات قابل توجهی می کنند و گاهی زمین خشک را تبدیل به باغهای سرسبز می کنند. امنیت روستا ها معمولا پایین است و مردم روستا دغدغه ی قدرت ندارند.
مردم عشایر دغدغه ی قدرت دارند. آنها آبادگر نیستند و به دنبال مناطق سرسبز و وسیعی هستند که بتوانند در آنجا سکنی گزینند. آنها حتی برای مقابله با سرما و گرما کوچ می کنند. لذا دلبسته مکان نیستند و همیشه وقت دارند. زنان عشایر همه ی زندگی عشایر را به دوش می کشند و مردان آنها خود را آماده و قدرتمند نگه می دارند. در طول تاریخ عشایر کمترین آسیبها را تجربه می کردند. چرا که ظالمان معمولا نمی توانستند به عشایر دست اندازی کنند.
عشایر در سایه ی قدرت دامداری هم می کرده اند و به خاطر حفظ قدرت در مکانهای صعب العبور زندگی می کردند. عشایر عشیره عشیره هستند و هر عشیره شامل یک خانواده است. عشایر با زنان عشیره ی خود ازدواج می کنند و هر عشیره برای خود یک روستا تاسیس می کرده است. از همین رو عشایر پراکنده زندگی می کنند و اهالی روستا همگی با هم خویشاوند هستند. جمعیت روستا نشانه قدرت آن عشیره است. هر خانواده دو سگ خیلی درنده دارد و داشتن سگ از لوازم زندگی عشایری است.
در دوران مشروطه، عشایر ایران در فتح تهران سهیم بوده اند. در دوران پهلوی رؤسای قبایل عشایر معمولا از طرفداران شاه بودند همین امر موجب تضعیف ساختار عشایر شده است. بعد از انقلاب مردم عشایر بیشتر خانهای خود را بر کنار کردند و به خاطر تاثیر تجدد نتوانستند دوباره زیر پرچم خان دیگری بروند. قدرتمند شدن حکومت مرکزی در دوران پهلوی و بعد از انقلاب، عشایر ما را از حال و هوای قدرت دور کرده و نظم آنها را در بسیاری امور مختل کرده است.
عشایر امروز شبیه مردم روستا هستند که از طرفی خیلی بیکارند و از طرف دیگر همه ی زندگیشان به دوش زنانشان است.
عشایر امروز از حکومت مرکزی می ترسند و فقط برای هم شاخ و شونه می کشند و قدرت خود را به رخ همدیگر می کشند.
در گذشته عشایر مسئول نگهبانی از مرزهای کشور بوده اند و اقتدار عشایر نشانه ی اقتدار کشور بوده است ولی از دوران شاه عباس صفوی این نقش کم رنگ شده است و در دوران دفاع مقدس معلوم شد که عشایر هیچ نقشی در اقتدار کشور ندارند.
 اون روستا واقعاً زیبا و خوش آب و هوا بود. با این که زمستان بود ولی همه جا سر سبز بود. کوه های بلندی که تا نوک آن پر از درخت بود. هر چند درختها پراکنده بودند. البته منطقه ی سرسبز جنوب غربی همه اش همینطور است. پر از دره های عمیق و کو ههای سرسبز. همه ی منطقه اندیکا سر سبز بود و خاک اونجا هم با یک پوشش گیاهی به نام توله پوشیده شده بود. مثل یک زمین چمن. مردم اونجا قسمتی را سنگ چین می کردند و با این کار از خراب شدن و پا خوردن توله ها جلو گیری می کردند. مثل یه باغچه. این کار باعث می شد توله ها خیلی بزرگ و خوش آب و رنگ بشود. بعد می جیدند و می پختند. واقعاً خوشمزه بودند. معمولا هفته ای چند وعده از همین توله ها می خوردند.
من برای تفریح نرفته بودم و بنا بود تبلیغ دین بکنم. اما اونجا اصلا شرایط تبلیغ دین فراهم نبود. روستا خالی از مرد بود. مردها معمولا برای کار به شهر رفته بودند. زنها هم خیلی خجالتی بودند و نمیشد جمعشون کرد. مردم اونجا معمولا نماز نمی خواندند و از ساده ترین احکام دین هم خبر نداشتند. از طرفی فرهنگ ارتباط با روحانی را هم نداشتند. مردم روستا فکر می کردند من نماینده دولت هستم و برای کمک به اونجا اومدم. بخاطر همین هر وقت چشمشون به من می افتاد درد و دلشون باز می شد و از فقر و بیچارگیشون می گفتند. من هم که دیدم کار پیش نمیره تصمیم گرفتم توی این یک هفته ای که اونجا هستم راجع به تاثیر تجدد بر عشایر تحقیق کنم.
مردم عشایر ما مثل مردم روستا ها شهر شدن را تنها آرزوی خود می دانند. آنها ظاهر شهر ها را دیده اند و شیفته شهر و زندگی شهری هستند. آنها احساس عقب ماندگی می کنند. به خصوص که زندگی فقرا در درون شهر ها خیلی شبیه به زندگی عشایر است و این موضوع ما را دچار اشتباه می کند. زندگی فقرا در شهر ها خیلی با زندگی عشایری و روستایی متفاوت است.
فقیران شهر نشین به خاطر بحران فقر دچار بی نظمی و آشفتگی شده اند و روستا ها به خاطر اقتضای زندگیشان نظم دیگری غیر از نظم شهر نشینی را انتخاب کرده اند.
دیوار های گلی یا سنگی در روستا ها نشانه ی فقر نیست ولی همین دیوارها در درون شهر ها نشانه فقر و بیچارگی است.
متاسفانه شهروندان عشایری و روستایی به این نکته واقف نیستند و مرتب زندگی خود را با شهر نشینها مقایسه می کنن.
من هر روز از صبح تا غروب به تک تک خانه ها سر می زدم. خانه ها در نداشت و من با چند تا یا الله وارد خانه شان می شدم. البته دم در هر خانه چند تا سگ وجود داشت که من سعی می کردم نسبت به اون سگ ها بی اهمیت باشم.
نکته ی جالب اینجاست که در زندگی عشایر یک تعادل خاصی حکمفرما بود. اونها نسبت به همه چیز تعادل را رعایت می کردند. نسبت به حیواناتشون نه خیلی بی مهری می کردند و نه خیلی تحویلشان می گرفتند. مثلا گربه هاشون را غذا می دادند ولی لوسشان نمی کردند. بر خلاف شهر نشینها که گربه هاشون یا لوس هستند و یا از همه گریزان. سگ های عشایر هم همینطور. به خاطر همین رفتارشون این سگها در عین اینکه لوس و دستی و ترسو نبودند، وحشی و غیر قابل کنترل هم نبودند. حتی رابطه سگها با گربه ها هم متعادل بود. یعنی گربه ها تا چند متری سگها می آمدند ولی با سگها پسر خاله هم نمیشدند. بر خلاف شهرنشین ها که یا گربه ها پسر خاله سگ ها هستند و یا سایه هم را می خواهند تیر باران کنند.
عشایر با زن و بچه هاشون هم همینطور برخورد می کردند. به خاطر همین خیلی از مشکلات شهر نشینها را نداشتند.
مردم روستاها و عشایر گرفتار نهیلیسم نیستند و لذا ارتباطهایشان خیلی تنگاتنگ است. همه ی خبر ها خیلی زود پخش می شود و مردم دائما با هم در ارتباط هستند. به خاطر همین من وقتی از مدرسه بیرون می آمدم همه روستا می فهمید و حتی حدودا می دانستند که می خواهم خانه کدامشون بروم. در بیشتر خانه ها ویدئو سی دی وجود داشت و معمولا مردهای عشایر فیلمهای سینمایی را دنبال می کردند. حتی فیلم های دوبله نشده را هم داشتند.
از قیمت ها هم خیلی خوب باخبر بودند. هم زن ها و هم مردها. مثلا قیمت گوشت و پنیر را خوب می دانستند. حتی از قیمت ماشین ها و مدلهای مختلف باخبر بودند. اما معمولا اسامی ائمه را بلد نبودند. نماز خوندن و خیلی دیگر از احکام را هم بلد نبودند. حتی توی روستا دو خواهر با یک مرد از دواج کرده بودند و با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی می کردند.
 می خواهم تاثیر تمدن را بگویم. مردمی که حدود چار ساعت با اولین شهر فاصله داشتند.قیمت ها را بلد بودند ولی احکام دینی شان را نه. جالب اینجاست که حتی استعداد یادگیری امور دینی را هم نداشتند. یعنی در واقع طلب یادگیری نداشتند. مهم ترین اثر تمدنها عوض کردن طلب انسانها است. من موافق این نیستم که برای چنین مردمانی کلاس آموزشی بگذاریم. باید طلب این مردم عوض شود.
توی اون منطقه مغازه بغالی هم وجود داشت که پنیر بسته ای و تایید و پوفک می فروختند. به یکی از صاحبان مغازه که زن هم بود گفتم چگونه امرار و معاش می کنی. گفت با فروش همینها. گفتم این چیزها اینجا فروش ندارد. اون خانوم هم با سادگی به من گفت در واقع اینجا فقط سیگار و مواد مخدر می خرند و بقیه چیز ها دکوری است. بعدها از بچه ها خبر دار شدم که اکثر جوانهای اونجا معتاد هستند. بر خلاف مردها زنان عشایری بسیار پاک و زحمت کش هستند و تمام کار منزل به دوش زنان است. اونجا فقط کافی بود زن بگیری. چهارتا سنگ را روی هم می گذاشتند به عنوان خانه . خود زن از دل همان طبیعت غذا تهیه می کرد و هیزم جمع می کرد و از لب چشمه آب می آورد.
مردهای اونجا یا بیکار بودند و یا برای کار به شهر ها رفته بودند. گوسفند ها را هم فروخته بودند و تقریبا کسی در اونجا گوسفند نداشت. نقش پول در دنیای عشایری یک نقش تجملی و جنبی است و لذا کسانی که پول دارند فقط پولشان را صرف تجملات غیر ضروری می کنند.
توی روستا یک زمین فوتبال وجود داشت که هر روز مردهای روستا توی اونجا فوتبال می کردند. دنیای مردهای بیکار. مردم روستا برای تهیه آب باید خیلی راه میرفتند تا به یک چشمه می رسیدند. اونجا فقط زنها آب می آوردند. تهیه هیزم هم کار مشگلی بود. عشایر درختها را نمی شکستند. اونها فقط از چوبهای خشکیده استفاده می کردند. معمولا مجبور بودند برای آوردن مقداری هیزم از کوه بالا بروند و گاهی ساعتها طول می کشید تا به خانه برگردند. این کار هم با خانوم ها بود. جالب اینجاست که زنهای عشایر سوار الاق نمی شدند و فقط پیاده روی می کردند. زنها مجبور بودند هر روز نان بپزند. اما از این که همه ی کارها بر عهدشان بود ابراز ناراحتی نمی کردند. راجع به دستشویی ها هم باید بگویم که در وسط روستا یک دستشویی وجود داشت که فکر نمی کنم کسی اونجا می رفت. حمام هم نداشتند و در جواب سوال من یکی از زنهای عشایر به دروغ به من گفت که ما سالی یک بار حمام می رویم. ولی مردهاشون می رفتند توی رودخانه ها و گه گاهی شنا می کردند(علی قول خودشان)
 بعضی از خانواده ها یخچال خریده بودند. ظاهراً استفاده ی چندانی هم از یخچال نمی کردند. فقط برای سرد شدن آب. آب خنک و تازه چشمه را درون یخچال می گذاشتند تا مثلا از یخچالشان استفاده کرده باشند. عشایر کوچ نشین هستند و باید همه ی وسایل خودشان را بتوانند سوار الاق کنند و اگر نه مجبور بودند نیسان کرایه کنند. یکی از خانواده ها می گفت که چون یخچال دارد دیگر نمی تواند کوچ کند. البته خانواده های زیادی بودند که نمی توانستند کوچ کنند. اصلاً کوچ کردن بی معنا بود و فقط از روی عادت کوچ می کردند. متاسفانه همه ی مردم روستا به خاطر گران شدن گوشت، همه ی گوسفندانشان را فروخته بودند و از پولش را هم نابود کرده بودند. در واقع همان پولها سبب اعتیاد و بی نظمی در زندگیشان شده بود. مردمی که معمولا گوشت می خوردند مجبور بودند هر روز گیاه بخورد و همین امر موجب ضعیف شدنشان شده بود. مردمی بیکار که از فرط بی کاری و فقر فرهنگی معتاد و گرسنه شده بودند.
خیلی از خانواده ها به شهر هارفته بودند و سر بار شهر ها شده بودند و بسیاری هم زندگیشان آشفته و پریشان بود. دولت گندم آنها را تامین می کرد و به همین خاطر دغدغه نان نداشتند. هر چند گندم ها نا عادلانه تقسیم می شد.تقریبا همه ی خانواده ها تحت پوشش کمیته ی امداد بودند.
عشایر دستهایشان را با شامپو می شستند و از آنجایی که راه و رسم استفاده ی صحیح را نمی دانستند معمولاً دچار دلدرد بودند. عشایری که چاه فاضلاب ندارند به راحتی مواد شیمیایی را وارد زندگیشان کرده بودند و همین امر موجب بروز بیماری های جدیدی شده بود. اونها حتی برای زایمان به شهر ها می رفتند و معمولا در بیر راه دچار مشکل می شدند. مردمی که قابله داشتند و سالها بدون مشکل جدی فرزند دار می شدند حالا مجبور بودند ساعتها از جاده های خاکی عبور کنند تا به اولین بهداری برسند.
مدرسه روستای ما تا دو سال پیش 250 دانش آموز داشت و سال گذشته 150 دانش آموز. بسیاری از خانواده ها می گفتند که بناست به شهر بروند. درگیری های بین روستا ها زیاد شده بود و سالانه چند نفر به خاطر همین دعواهاکشته می شدند.
مردمی بی صاحب که نظم گذشته شان را از دست داده بودند و به نظم دنیای امروز هم وارد نشده بودند.
یکی از خاطرات جالب که از آقای آرش دارم این است که یک وقت در خوابگا نشسته بودیم که توجه مان را مورچه ای جلب کرد. مورچه گم شده بود و نمی دانست از کدام طرف برود. دانه ای هم به دهانش بود. گاهی دانه را از این طرف می برد و گاهی از آن طرف. آقای آرش به من گفت که مثل مردم عشایر مثل همین مورچه است که نه می تواند دانه را رها کند و نه می تواند خانه اش را پیدا کند.عشایر از گذشته ی خود جدا شده اند و در دنیای تجدد بی خانمان گشته اند و دل خوش کرده اند که با وسایل تکنیکی زندگی می کنند.
مردم عشایر بی نظم شده بودند و علت این بی نظمی طلب شهر نشینی بود. این وضعیت مربوط به همه ی روستاها و عشایر ایران است و ما نمی توانیم نسبت به این وضعیت اسفبار بی تفاوت باشیم.
ارسال شده: 04 اسفند 1388 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

کپی رایت 2014  -  سوالات رایج  -  قوانین و مقررات  -  ابزارهای نت ایران  -  تماس با ما