Category:
تفکر قرآنی
مفسر سعی می کند به سؤالاتی که معمولا پیرامون آیات قرآن مطرح می شود پاسخ بگوید و از همین روست که پیرامون بعضی از وقایع تاریخی تحقیق می کند. مثلا معمولا سؤال می شود که منظور خداوند از اسماعیل صادق الوعد کیست وآیا او همان حضرت اسماعیل است.
آرام آرام نظرات امامان معصوم نیز پیرامون آیات قرآن جمع آوری شد و که در موارد زیادی اهل البیت به سؤالات مردم پیرامون آیات پاسخ داده اند و یا اینکه در مسائل و حوادث مختلف به بعضی آیات احتجاج کرده بودن. جمع آوری این روایات کار بسیار مهمی بود که تفسیر قرآن را تا حدود زیادی متکامل کرد.
بعد ها تفاسیر قرآنی نوشته شدند که در واقع کشکول آیات محسوب می شدند. در این روش مفسر سعی داشت که هر حرف ، حدیث ، داستان ، نقل قول ، شان نزول و واقعه تاریخی که سراغ دارد را پیرامون آیات بنویسد.
این نوع تفسیر از قاعده و قانون خاصی پیروی نمی کند و تا حدود زیادی مسائل اختلافی را نمی تواند حل کند. به خصوص رواج چنین تفاسیری علاوه بر سطحی کردن فهم قرآن به نحوی از نظر روانی موجب بی ارزش شدن قرآن می شود. از طرفی مخاطب قرآن را دور از دسترس می پندارد و معتقد می شود که تفاسیر واسطه ی فهم قرآن هستند(و نه برای پاسخ به ابهامات قرآن) و از طرفی با رجوع به این تفاسیر حجیم امید فهم تفسیر را از دست می دهد( یعنی نگاه که می کند می بیند اگر همه ی عمر ش را هم که وقت بگذارد نمی تواند همه ی تفسیر قرآن را یک دور بخواند) و از همه بد تر اینکه وقتی رجوع می کند و با حرفهای سطحی و سبک روبرو می شود از قرآن دل زده می شود و دیگر نشاط ارتباط و انس با قرآن را از دست می دهد.
تفسیر نمونه نمونه ی اینگونه تفاسیر است.
تفسیر المیزان
علامه طباطبایی کار بسیار بزرگی را در مورد تفسیر قرآن انجام داده اند.
علامه با طرح این پرسش که
روش اهل البیت در تفسیر و فهم قرآن چیست؟
تفسیر قرآنی که تا جمع آوری روایات پیرامون قرآن پیش آمده بود را یک گام به جلو برد.
علامه به جای این که روایات را ذیل آیات ذکر کند سعی کرد تا روش اهل البیت را پیرامون تفسیر و فهم قرآن کشف کند. لذا علامه خود را شاگرد واقعی اهل البیت می داند و نه آنهایی که تفسیر روایی نوشته اند.
اگر شما اهل خواندن المیزان باشید می دانید که علامه روایانت را به عنوان شاهد ( و نه دلیل) و آن هم در پیان تفسیر(به نشانه اینکه نقل روایات جزو تفسیر نیستند) می آورد و در پایان نقل هر روایت این نکته را تذکر می دهند که : من هم همین مطلب را از آیه مورد نظر استخراج کردم( یعنی اینکه روش من همان روش اهل البیت است).
علامه طباطبایی متوجه شده بود که همه ی قرآن یک معنا را دنبال می کند و انگونه نیست که بعضی از سوه ها یک غرض و بعضی غرض دیگری داشته باشند. لذا با بیان اینکه این قرآن از خداوند واحدی نازل شده که در طول بیست و سه سال احوالات و اغراضش متفاوت نشده است می گوید که ما می توانیم در فهم بعضی از آیات به آیات دیگر احتجاج کنیم. از همین رو علامه تلاش بسیاری کرد تا تفسیر قرآن به قرآن را بهترین و کار آمد ترین نوع تفسیر معرفی کند.
تا قبل از علامه ، مفسرین آیات قرآن را طایفه طایفه می دانستند و طوری تفسیر می کردند که طایفه ی قبلی هیچ ربطی به طایفه بعدی نداشت. مثلا سوره ای را انتخاب می کردند و می گفتند که این سوره شامل سه طایفه از آیات است. طایفه اول که شامل 5 آیه می شود به وصف خداوند پرداخته و طایفه دوم که شامل 5 آیه است به داستان انبیا پرداخته و طایفه سود که شامل 10 آیه است قیامت را به تصویر کشیده است.
علامه طباطبایی متوجه شده بود که چینش آیات در سوره با حساسیت بسیار زیاد خود نبی مکرم اسلام و از روی دستوراتی که جبرئیل امین به او می داده چیده شده است و لذا هر سوره غرض واحدی دارد. یعنی طایفه های هر سوره نه تنها جزایر پراکنده نیستند، بلکه در کنا هم چیده شده اند تا مخاطب آن سوره را به سرمنزل مقصود همان سوره برسانند. لذا علامه در ابتدای شروع هر سوره ابتدا غرض آن سوره را بیان می کند و بعد تلاش می کند تا ربط بین آیات سوره را به مخاطب نشان دهد.
تا اینجا تا حدود زیادی معنای تفیسر قرآن روشن شد. ما نیز نظر علامه طباطبایی را پیرامون روش تفسیر می پذیرم و معتقدیم روش ایشان بهترین و کامل ترین روشی است که تا کنون ارائه شده است.
تفاوت تفسیر قرآن و تفکر قرآن
تفسیر قرآن به پرسشهای بزرگ پیرامون قرآن پاسخ نمی دهد.
مثلا اینکه چه نسبتی بین ما و قرآن باید وجود داشته باشد.
لازمه ی جواب به این پرسش این است که یک نفر عمر و انرژی خود را صرف قرآن کند و از کلیت دین اسلام و آیات قرآن این نسبت را کشف کند.
اختلاف در بین مفسرین، اختلاف بر سر بعضی آیات است که معمولا ثمر چندانی ندارد ولی اختلاف در ساحت تفکر قرآنی بزرگ و تاثیر گذار می باشد.
مثلا سالها پیش تفسیر علمی قرآن رواج پیدا کرد که مفسرین سعی داشتند با استفاده از علوم و کشفیات جدید آیات قرآن را تشریح کنند(تا مثلا قرآن را در قرن بیستم احیا کرده باشند).
این نوع روکرد به قرآن را نمی توان با تفسیر قرآن نقد کرد. بلکه لازم است در سطحی عمیقتر به چنین مسائلی پرداخت.
مفسر در پی ابهام زدایی از آیات قرآن است و متفکر در پی پاسخ به سوالات اساسی بشر.
در تفکر قرآنی، به کلیت قرآن پیرامون یک مسئله احتجاج می شود و در تفسیر قرآن مفسر دلیل می آورد تا فهم خود را از آیات اثبات کند.
مثلا اینکه از نظر قرآن کمال بشر چیست و چگونه حاصل میشود.
ایجا دیگر جایی نیست که مفسر بتواند پاسخگو باشد. هرچند لازمه ی جواب به این پرسش رجوع به تفسیر است. تفسیر قرآن مقدمه ی ورود به تفکر قرآن است ولی نه اینکه مسئله علت و معلول باشد و مثل دو دو تا چارتا باشد و هر کسی که به تفسیر مسلط باشد بتواند به این سوال پاسخ بدهد.
بعضی از مفسرین اهل تفکر هستند و فقط همانها می توانند به پرسشهای اساسی پیرامون قرآن جواب بدهند.
کدام پرسش پیرامون قرآن از همه ی پرسشها مهمتر است؟
پاسخ این پرسش بسیار بزرگ و راهگشا است.
این نیاز به تفکر دارد و مفسر نمی تواند به این پرسش بزرگ پاسخ دهد. مفسر می تواند مشکلات فهم یک متفکر را حل کند و مثلا معانی آیات را برایش روشن کند.
البته نباید نتیجه بگیریم که باید متفکر قرآنی از همه ی تفسیرها کاملا مطلع باشد و تفسیر آیات را مو به مو بداند. بلکه او باید بر کلیت قرآن مسلط باشد و محققانه جوهره ی قرآن را پیرامون هر مسئله بیابد.
متفکر قرآنی مرزهای قرآن را می شکند و به پرسشهایی که بیرون از قرآن است پاسخ می دهد.
مثل اینکه ما از نسبت بین قرآن و مدرنیته سوال می کنیم و متفکر به این پرسش پاسخ می دهد.
این در حالی است که مفسر قرآن مسئول فهم صحیح از متن قرآن است و کاری به پرسشهای دیگر ندارد.
وقت مفسر بیشتر پیرامون آیات مبهم و مجمل می گذرد و این در حالی است که متفکر قرآن کلیت آیات قرآن را مهم می داند و برای آنها وقت می گذارد.
این پرسش که کدام یک از آیات قرآن مهمتر هستند؟ یک پرسش بزرگ است که متفکر باید به آن پاسخ دهد و نه مفسر.
مفسر قرآن به این سؤال پاسخ می دهد که جریان اصحاب کهف در کجا و در چه تاریخی اتفاق افتاد و بالاخره آنها چند نفر بودند و سرنوشت آنها چه شد.
اما متفکر قرآن پرسشهای عمیقی که پیرامون این داستان است را پاسخ می دهد. مثلا اینکه این داستان را چرا خداوند در قرآن نقل کرد. از بیان آن چه غرضی را داشت. با بیان این داستان می خواست که می چه بشوم. چه نسبتی بین من و این داستان وجود دارد؟ آیا می خواست که من این داستان را بدانم؟ آیا می خواست که من آن را حفظ کنم؟ آیا می خواست که من با شنیدن آن ایمانم را زیاد کنم؟ در دنیای امروز چه نسبتی بین من و این داستان وجود دارد؟ در دنیایی که ارزش هر چیز به سودی است که آن چیز به ما می رساند.
المیزان و تفکر
نه تنها تفسیر المیزان خالی از تفکر نیست بلکه علامه طباطبایی قرآن را بر اساس تفکر تفسیر کرده است.
در واقع در المیزان ، تفسیر به خدمت تفکر در آمده است. یعنی المیزان تفسیر یک دست نیست بلکه انعکاس تفکر علامه است.
ما دو نوع تفسیر داریم. مرحله ی قبل از تفکر و مرحله ی بعد از تفکر.
معنای تفسیر اول همان بود که تا الان گفتم.
و اما معنای نوع دوم تفسیر این است که وقتی تفکری ساخته و پرداخته می شود این امکان وجود دارد که متفکر بر اساس همان تفکر بر گردد و دوباره قرآن را تفسیر کند.
مثلا متفکر متوجه می شود که مهمترین آیه قرآن فلان آیه است و این آیه نسبت به آیات دیگر همچون ستون است برای برپا شدن چادر.
حالا که به چنین مسئله ای پی برد باز می گردد و آیات قرآن را با توجه به این مسئله تفسیر و معنی می کند. در واقع تفسیر نوع دوم انعکاس تفسیر اول بوسیله ی آیینه ی تفکر است.
تفکر آیینه شده تا تفسیر نوع دوم شکل بگیرد.
تفسیر المیزان، تفسیر نوع دوم است.
البته من معتدم برای ورود به تفکر قرآنی لازم است ما به تفسیر نوع اول رجوع کنیم و نوشتن این نوع از تفاسیر قرآن را به حجاب خواهد برد.
تفکر علامه طباطبایی
گفتیم که تفسیر المیزان انعکاس تفکر ایشان است. اما تفکر ایشان چیست که انعکاس آن المیزان باشد.
در اینجا نکته ی بسیار ظریفی وجود دارد که لازم است پیرامون شبهه ای که راجع به فلسفه اسلامی مطرح است صحبت کنیم.
بعضی اشکال می گیرند که چرا در فلسفه اسلامی،از آیات و روایات به عنوان مقدمه براهین استفاده شده است. مگر نه اینکه تفاوت فلسفه و کلام در این است که کلام مقدماتش آیه و روایت است و فلسفه مقدماتش اولیات.
پاسخ این پرسش به ما کمک می کند تا بفهمیم تفسیر المیزان چه نسبتی با تفکر دارد.
ملا صدرا آیات و روایات را به عنوان مقدمات به کار نبرده است بلکه تفکر ایشان مان تفسیر فلسفی از آیات و روایات است.
یعنی ملا صدرا آیات و روایات را در فلسفه منحل می کند تا در دستگاه فلسفی قابل فهم شوند. لذا می توان گفت که ملا صدرا توانست همه ی قرآن را به زبان فلسفه(یعنی با مقدمات اولیات و صورت برهانی) بیان کند.
تفکر ملا صدرا همان انحلال قرآن در فلسفه است.
اینکه ابن سینا قائل به معاد روحانی بوده را حتما شنیده اید. حالا اگر بخواهیم قرآن را بر اساس تفکر ابن سینا تفسیر کنیم چه می شود. همه ی آیات معاد را باید حمل بر مجاز کنیم.
اما ملا صدرا توانست معاد جسمانی را اثبات کند.
چرا که بتواند معادی را اثبات کند که آن معاد به قرآن نزدیکتر باشد.
شما چه فکر می کنید؟ آیا فکر می کنید که تا قبل از ملا صدرا همه فکر می کردند معاد روحانی است و ملاصدرا نظر ها را بر گرداند؟
جواب این پرسش خیلی روشن است. تا قبل از ابن سینا هیچ مسلمانی قائل نبود که معاد روحانی است.
وقتی این نظر از ابن سینا شنیدند تعجب کردند.
اصلا می خواهم بگویم که کسی منظور مطلب عجیب غریب ابن سینا را نمی فهمید.
بعدها ملا صدرا معاد جسمانی را اثبات کرد.
مگر مردم چیز دیگری را قائل بودند؟
نه.
پس این کار بسیار مهم ملا صدرا برای چه بود.
اولا برای اینکه فلسفه بتواند مفسر دین شود لازم بود متحول شود.
دوم اینکه اگر متحول نمی شد فلسفه همچنان مطرود و منزوی باقی می ماند.
خوب حالا که فلسفه متحول شده چه باید کرد؟
این هم خیلی معلومه.
فلسفه چرا متحول شده؟ چون بتواند مفسر اسلام باشد. خوب حالا که شده پس باید شروع به تفسیر دین بر اساس فلسفه بکن.
در اینجا لازم است تفاوت بین تفکر و فلسفه را توضیح دهم
تفکر یعنی رجوع به پرسشهای بزرگ
فلسفه یعنی تفسیر عالم
تفسیر عالم که تفکر نیست.
ممکن است که یک فیلسوف به همه ی پرسشهای بزرگ ما پاسخ دهد ولی سیر پاسخ یک فیلسوف با یک متفکر بسیار متفاوت است.
در واقع فیلسوف در پی پاسخ به پرسشهای بزرگ نیست بلکه تلاش می کند عالم را بر اساس فلسفه بنگرد و بعد از چنین یافتی تلاش می کند بوسیله ی فلسفه به پرسشهای مطرح شده پاسخ دهد.
فلسفه ویرانگر تفکر است.
فلسفه به جای تفکر می نشیند و به جای طرح پرسشهای بزرگ تلاش می کند با رای و نظر خود دین را تفسیر کند.
نه این که فلسفه یک چیز است و تفسیر دین چیز دیگر. بلکه فلسفه ی اسلامی همان تفسیر فلسفی از دین است.
علامه طباطبایی هم اهل فلسفه است.
او احیاگر فلسفه ی اسلامی در سالهای اخیر می باشد.
پس با توجه به مطالبی که پیرامون فلسفه اسلامی گفتیم من باید حرفم را پس بگیرم. اینکه گفتم تفسیر المیزان انعکاس تفکر است.
نه. المیزان عین فلسفه است و نه انعکاس فلسفه.
البته از جهتی هم انعکاس فلسفه است. اما به شرطی که فلسفه را الفاظ خشکی بدانیم که معمولا دانشجویان فلسفه باید آنها را بخوانند.
اما من به بعد دیگری از فلسفه نظر دارم.
فلسفه همان تفسیر دین است و هرچند این تفسیر بوی تفکر دارد ولی از تفکر تهی است.
هر چند می دانم که نتوانستم مقصودم را بیان کنم ولی امید دارم که دوستانم بر روی فلسفه بیشتر تفکر کنند.
شاید با طرح این پرسشها ماهیت فلسفه اسلامی روشن شود.
چرا تا کنون تفکر قرآنی به وجود نیامده است؟
چرا اهل فلسفه مخالف بوجود آمدن تفکر قرآنی هستند؟
اولین گام
اولین گام در ورود به تفکر قرآنی این است که از نظر قرآن کمال بشر به چیست؟
پاسخ قرآن ایمان است. البته این ادعای ماست.
ممکن است کسانی بگویند قرآن کمال بشر را به قرب می داند و یا کمال بشر به محبت است.
تفکر پنهان در المیزان کمال بشر را به معرفت می داند.
یعنی علامه معتقد بوده که سیر کمال بشر از جهل به علم است.
چه علمی؟ علم به حقایق اشیاء( در همینجا لازم است تذکر دهم که معنی حقیقت در فلسفه اسلامی وارونه شده است)
علامه برای علم مراتب قائل است و معتقد است که عالی ترین درجه ی علم با شهود به دست می آید.
شاید شما نظر علامه را بپذیرید ولی به نظر ما آنچه از کلیت آیات قرآن فهمیده می شود ایمان است و نه معرفت و شهود.
سؤال بعد اینکه مهمترین و کلیدی ترین آیات قرآن کدامند.
علامه آیه (نری ابراهیم ملکوت السموات و الارض) را از مهمترین آیات می دانست و به نظر ما آیات پیرامون ایمان از مهمترین آیاتند.
سؤال بعد اینجاست که نسبت ما با قرآن چه نسبتی باید باشد؟
علامه معتقد بود که قرآن آمده تا ما را به شناخت و تماشاگهی برساند ولی ما معتقدیم که نسبت ما با قرآن باید ایمانی باشد.
این مهم نیست که کدام نظر را قبول کنیم. مهم ایجاد تفکر ایمانی است. ایجاد بستری که به پرسشهای اساسی پیرامون قرآن بپردازد. اگر این بستر بوجود بیاید آرام آرام حقیقت خود را می نمایاند و ما شاهد احیاء بشریت به واسطه ی قرآن خواهیم بود.