ارسال شده: 28 شهريور 1390 - 2 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
Category: عاشقانه
 

خدايا كمكم كن تا ، به همه لبخند بزنم ، اما براي او گريه كنم

 خدايا كمكم كن تا ، مغرور باشم ، اما براي او غرورم را له كنم


خدايا كمكم كن تا ، همه را ياري كنم ، اما او را غمخواري كنم

 خدايا كمكم كن تا ، قوی و صبور باشم ، اما خود را فداي او سازم

 خدايا كمكم كن تا ، با همه دوست باشم ، اما به او عشق بورزم

 خدايا كمكم كن تا ، با آدم ها زندگي كنم ، اما براي او بميرم.

 

ارسال شده: 25 شهريور 1390 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
Category: عاشقانه

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.

فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.
راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

ارسال شده: 07 مرداد 1390 - 5 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
Category: خواندنی

کاش بارانی ببارد ، قلبها را تر کند
بگذرد از هفت بند ما ، صدا را تر کند
قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها
رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند
 بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را
شاخه های خشک و بی بار دعا را تر کند
 مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت
سرزمین سینه ها تا نا کجا را تر کند
 چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده ها
شاید این باران که می بارد شما را تر کند

 

ارسال شده: 02 تير 1390 - 1 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
Category: غم انگیز

بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم ، بزرگ که شدیم چه دلتنگیم ...

 

 

 

کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود کاش همان کودکی بودیم

که تمام وجودش قلبی پاک و مهربون بود

 

همون قلب اکبندی که خدای مهربون بهمون هدیه کرده بود

مراقب قلبهامون باشیم

 

ارسال شده: 25 خرداد 1390 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
Category: روزانه

  


در یک مدرسه راهنمایی دخترانه در منطقه محروم شهر خدمت می کردم و چند سالی بود که مدیر مدرسه شده بودم.

قرار بود زنگ تفریح اول، پنج دقیقه دیگر نواخته شود و دانش آموزان به حیاط مدرسه بروند.

هنوز دفتر مدرسه خلوت بود و هیاهوی دانش آموزان در حیاط و گفت وگوی همکاران در دفتر مدرسه، به هم نیامیخته بود.

در همین هنگام، مردی با ظاهری آراسته و سر و وضعی مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و خطاب به من گفت:

با خانم… دبیر کلاس دومی ها کار دارم و می خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال هایی بکنم.

از او خواستم خودش را معرفی کند. گفت:
من “گاو” هستم ! خانم دبیر بنده را می شناسند. بفرمایید گاو، ایشان متوجه می شوند.
 

 

تعجب کردم و موضوع را با خانم دبیر که با نواخته شدن زنگ تفریح، وارد دفتر مدرسه شده بود، در میان گذاشتم.

یکه خورد و گفت: ممکن است این آقا اختلال رفتار داشته باشد. یعنی چه گاو؟ من که چیزی نمی فهمم…

از او خواستم پیش پدر دانش آموز یاد شده برود و به وی گفتم:
اصلاً به نظر نمی رسد اختلالی در رفتار این آقا وجود داشته باشد. حتی خیلی هم متشخص به نظر می رسد.

خانم دبیر با اکراه پذیرفت و نزد پدر دانش آموز که در گوشه ای از دفتر نشسته بود، رفت.
مرد آراسته، با احترام به خانم دبیر ما سلام داد و خودش را معرفی کرد: “من گاو هستم!”
- خواهش می کنم، ولی…
- شما بنده را به خوبی می شناسید.
من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دختر۱۳ ساله ای که شما دیروز در کلاس، او را به همین نام صدا زدید…

دبیر ما به لکنت افتاد و گفت: آخه، می دونید…
- بله، ممکن است واقعاً فرزندم مشکلی داشته باشد و من هم در این مورد به شما حق می دهم.
ولی بهتر بود مشکل انضباطی او را با من نیز در میان می گذاشتید.
قطعاً من هم می توانستم اندکی به شما کمک کنم.

خانم دبیر و پدر دانش آموز مدتی با هم صحبت کردند.
گفت و شنود آنها طولانی، ولی توأم با صمیمیت و ادب بود. آن پدر، در خاتمه کارتی را به خانم دبیر ما داد و با خداحافظی از همه، مدرسه را ترک کرد.
وقتی او رفت، کارت را با هم خواندیم.
در کنار مشخصاتی همچون نشانی و تلفن، روی آن نوشته شده بود:
دکتر… عضو هیأت علمی دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه… !

 

ارسال شده: 25 خرداد 1390 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
Category: فکاهی

 

 

خدا خر را آفرید و به او گفت:
تو بار خواهی برد، از زمانی که
تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی
که تاریکی شب سر می رسد.و همواره بر
پشت تو باری سنگین خواهد
بود.و تو
علف خواهی خورد و از عقل بی بهره
خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی
کرد و تو یک خر خواهی
بود.
خر به خداوند پاسخ داد:
خداوندا! من می خواهم خر باشم،
اما پنجاه سال برای
خر
ی همچون من
عمری طولانی است. پس کاری کن فقط
بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی
خر
را برآورده کرد

 

 

خدا سگ را آفرید و به او گفت:
تو نگهبان خانه انسان خواهی
بود و بهترین دوست و وفادارترین
یار انسان خواهی شد.تو غذایی را که
به تو می دهند خواهی خورد و سی سال
زندگی خواهی کرد.تو یک
سگ
خواهی
بود.
سگ به خداوند پاسخ
داد:
خداوندا! سی سال زندگی عمری
طولانی است.کاری کن من فقط پانزده
سال عمر کنم و خداوند آرزوی
سگ
را
برآورد…
میمون را آفرید و به
او گفت:
و تو از این سو به آن سو و از
این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و
برای سرگرم کردن دیگران کارهای
جالب انجام خواهی داد و بیست سال
عمر خواهی کرد.و یک
میمون
خواهی
بود.
میمون به خداوند پاسخ
داد:
بیست سال عمری طولانی است، من
می خواهم ده سال عمر کنم.و خداوند
آرزوی
میمون
را برآورده
کرد.
و
سرانجام خداوند
انسان را آفرید و
به او گفت:
تو
انسان
هستی.تنها
مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره
زمین.تو می توانی از هوش خودت
استفاده کنی و سروری همه موجودات
را برعهده بگیری و بر تمام جهان
تسلط داشته باشی.و تو بیست سال عمر
خواهی کرد.

 

خدا

 


انسان گفت: سرورم!گرچه من
دوست دارم
انسان
باشم، اما بیست
سال مدت کمی برای زندگی است.آن سی
سالی که
خر
نخواست ، آن پانزده
سالی که
سگ
نخواست و آن ده سالی که
میمون
نخواست زندگی کند، به من
بده.

 

و
خداوند آرزوی

و
از آن زمان تا کنون

و
پس از آن،ازدواج می کند و سی سال
مثل

و
پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند،
پانزده سال مثل

انسان
را برآورده
کرد…
انسان
فقط بیست
سال مثل
انسان
زندگی می
کند
!!!خر کار می کند مثل خر زندگی می
کند ، و مثل
خر
بار می
برد
سگ
از خانه ای که در
آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و
هرچه به او بدهند می
خورد…!!!
و
وقتی پیر شد، ده سال مثل
میمون

زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به
خانه آن دخترش می رود و سعی می کند
مثل
میمون
نوه هایش را سرگرم
ارسال شده: 24 خرداد 1390 - 2 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
Category: خودتون نظر بدهید
! از نماز نخواندنش، آن هم در اول وقت كه همه بچه‌ها به امامت روحانى گروهان مشغول اداى آن بودند بايد حدس مى‌زدم كه...
 
 
 
فارس:در هشت سال دفاع مقدس از هر قشر و گروهی، هر كسی با هر عقیده‌ای كه داشت برای دفاع از آرمان‌هایش پا به میدان رزم گذاشت و از هستی خود گذشت. بهانه‌ها برای حضور در جهاد راه خدا در دل هر كس متفاوت بود. یكی به خاطر اسلام، یكی به خاطر ایران و عده‌ای هم به خاطر همه این آرمان‌ها از جان خویش گذشتند.

از جمله شهدایی كه برای استقلال این مردم خون دادند اقلیت‌های مذهبی مانند مسیحی، كلیمی و زرتشتی بودند. خاطره‌ای كه خواهید خواند مربوط می‌شود به رزمنده‌ای است كه دینش زرتشتی بود و این سعادت را پیدا كرد كه در جبهه حضور پیدا كرده و به خیل شهدا بپیوندد:

از نماز نخواندنش، آن هم در اول وقت كه همه بچه‌ها به امامت روحانى گروهان مشغول اداى آن بودند باید حدس مى‌زدم كه مسلمان نیست، ولى هیچ وقت چنین برداشتى به ذهنم خطور نكرد. مخصوصا این كه سه روز پیش هنگام خواندن زیارت عاشورا دیده بودم كه او نیز پشت خاكریز و كمى دورتر از بچه‌ها، زنگار دل به آب دیده شستشو مى‌كرد.

بعد از نماز به طرف او رفتم و سلام دادم. احوالپرسى گرمی كردیم و با هم روى چمن‌هاى بهارى كه از شدت گرما خیلى زود پاییزى شده بودند نشستیم .

حس كنجكاوى وادارم مى‌كرد تا بپرسم چرا نماز نمی‌خوانى؟! اما نجابتى كه در سیمایش مى‌دیدم‌، این اجازه را به من نمی‌داد. پرسیدم:

چند وقت است كه در جبهه‌اى‌؟

- دو ماه مى‌شود.

از كجا اعزام شدى‌؟

- یزد.

مى‌توانم بپرسم افتخار همكلامى با چه كسى را دارم‌؟

-كوچیك شما اسفندیار.

اسم قشنگى است، به چه معنى است؟

-اسفندیار یك اسم اصیل ایرانى است. از دو قسمت «اسفند» و «داد» تشكیل شده است . در ایران باستان «اسپنت تات» بود كه بر اساس قاعده ابدال حرف «پ» به «ف» و «ت» به «د» تبدیل به اسفندیار شده، یعنی داده مقدس.

وقتى دیدم این گونه سلیس و روان حرف مى‌زند، من نیز از سدى كه حیا برایم ساخته بود، گذشتم و خیلى رك و پوست كنده پرسیدم: چرا نماز نمى‌خوانى؟

- نماز؟ نماز چیز خوبى است. گفت و گوى خدا با انسان است. كى گفته كه من نماز نمى‌خوانم؟

خودم دیدم كه نخواندى.

خنده ملیحى كرد و گفت: یكبار كه دلیل نمى‌شود.

ولى بچه‌ها مى‌گفتند همیشه موقع نماز خواندن به بهانه‌هاى مختلف از آنها دور مى‌شوى.

-راست می‌گویند. ولى دلم همیشه با بچه‌هاست .

چگونه؟

- از طریق عشق به وطن. در احادیث اسلامى خواندم كه «حب الوطن من الایمان» من به وطنم عشق می‌ورزم و مطمئنم همین ایمان، نقطه اتصال محكم من و بچه‌هاست.

صحبت‌هاى ما گل انداخته بود كه مهرداد، امدادگر گروهان صدایم كرد كه براى گرفتن دارو به بهدارى برویم. از اسفندیار خداحافظى كردم و او نیز در حالى كه دستانم را محكم می‌فشرد گفت: «بدرود».

در طول مسیر آنقدر به حرفهایش فكر می‌كردم كه دو بار نزدیك بود فرمان آمبولانس از دستم خارج شود و با «چیكار می‌كنی» مهرداد به خود مى‌آمدم.

در برگشت به مقر از سكوت آنجا فهمیدم كه نیروها رفته‌اند.پرس و جو كردم و گفتند گروهان آنها براى تحویل خط قلاویزان به سوى مهران رفته است. از مسئول تعاون پرسیدم:

این گروهان از كجا آمده بود؟

- تهران

ولى او به من می‌گفت از یزد آمده‌ام.

-كى؟

یكی از بسیجى‌ها.

- نه، اینها همه از تهران آمده‌اند. نشانى‌اش چى بود؟

-مى‌گفت اسمم اسفندیار است.

مسئول تعاون فورا لیست اسامى گروهان را گشود و دنبال اسم اسفندیار گفت:

- راست گفته، ساكن یزد است. اما چون دانشجوى دانشگاه تهران بوده، از تهران اعزام شده ...

دانشجو؟

-بله‌.

چه رشته‌اى؟

-چه مى‌دانم.

حالا مسأله براى من پیچیده تر شده بود. به كسى نمى‌گفتم، اما با خودم كلنجار مى‌رفتم كه چرا دانشجوى بسیجى نماز نمى‌خواند؟! این فكر همیشه با من بود و هر وقت محلى را كه من و او نشسته بودیم مى‌دیدم، به یادش مى‌افتادم.

مدت‌ها گذشت تا این كه یك روز صبح ساعت 5 با بى‌سیم اعلام كردند كه فورا آمبولانس بفرستید.

با مهرداد به سوى خط رفتیم، تا جایى كه مى‌توانستیم با آمبولانس رفتیم و وقتى دیدیم دیگر نمى‌توانیم، گوشه‌اى پارك كردیم.

من برانكارد را و مهرداد جعبه كمك‌هاى اولیه را گرفتیم و به راه افتادیم. به بالاى قله رسیدیم و فرمانده گروهان با دیدن ما در حالى كه نفس نفس مى‌زد، گفت: عجله كنید.

چى شده‌؟

-خمپاره دقیقا خورد روى سنگر و سه نفر شدیدا مجروح شدند.

به سوى سنگر رفتیم و دیدیم بچه‌ها آخرین نفر را از زیر آوار بیرون مى‌كشند. كمى نزدیكتر شدیم، دو بسیجى را دیدیم كه تمام صورتشان غرق خون بود.

مهرداد بالاى سرشان دو زانو نشست كه نبضشان را بگیرد و هر بار با «انا لله و انا الیه راجعون» گفتنش مى‌فهمیدم كه شهید شده‌اند.

سومى نیز شهید شده بود. مسئول تعاون گروهان آمد تا نام و نشانى آنها را از روى پلاكى كه بر گردن داشتند شناسایى و بنویسد.

با دیدن نام اسفندیار خشكم زد.

جلوتر رفتم و خواندم: «اسفندیار كى‌نژاد، دانشجوى سال سوم پزشكى، ساكن یزد، دین زرتشتی...»

چفیه را كه مهرداد روى او انداخته بود از صورتش كنار زدم و احساس كردم با همان خنده ملیح كه به من گفته بود: «یكبار كه دلیل نمى‌شود» جان داد.

وقتى او را در كنار دو بسیجى دیگر دیدم به یاد آن حرفش افتادم كه مى‌گفت: «به وطنم عشق مى‌ورزم و مطمئنم همین ایمان‌، نقطه‌ى اتصال من و بچه‌هاست».

آرى این چنین بود. كنار سرش نشستم و به رسم مسلمانان برایش فاتحه خواندم و در حالی كه چفیه را روی صورتش می‌كشیدم، گفتم: «داده مقدس! در راه مقدسی هم رفتی، بدرود».
 
ارسال شده: 23 خرداد 1390 - 1 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
Category: ادبی

خدا مشتي خاک برگرفت. مي خواست ليلي را بسازد،


از خود در او دميد. و ليلي پيش از آنکه با خبر شود، عاشق شد.


سالياني ست که ليلي عشق مي ورزد. ليلي بايد عاشق باشد.


زيرا خدا در او دميده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق مي شود.


ليلي نام تمام دختران زمين است؛ نام ديگر انسان.

ارسال شده: 07 خرداد 1390 - 1 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
Category: ادبی

 

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
 
غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم
 
دومین روز بارانی چطور؟پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من
 
خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
 
و سومین روز چطور؟گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت
 
گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی
 
و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...فردا دیگر
 
برای قدم زدن نمی آیم تنها برو..
 
دکتر علی شریعتی
 
ارسال شده: 07 خرداد 1390 - 3 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
Category: خواندنی

همین دانم که روزی آمدم روزی روان ، خواهم کشید جسم خود از این تن فرسوده بی روح پر دردم به رویای حقیقت بار انسانهای نا باور .


ارسال شده: 05 خرداد 1390 - 1 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
Category: ادبی

 

 
نمی گذارم دوباره کلاغی به روی اعصابم بنشیند
 
و واژه های عاشقانه ام را از من فرو بریزد
 
ای پنج حرف زندگی ام نمی گذارم حتی یک دلواپسی
 
خواب رویای میلاد تو را خراب کند. نمی گذارم شادی روز
 
تولد تو را کسی از من بگیرد.
 
عزیز دل ، دیگر به تو نمی گویم قلبم برای تو
 
که قلبم بابت تو شکست ...
 
و اندازه ی اسفند هایی که خواهد آمد و شاید
 
من نخواهم بود و تو خواهی بود فریاد می زنم:
 
 دلم  رو بد جور شکستی
ارسال شده: 05 خرداد 1390 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
Category: ادبی

 


منو بگو تو سادگی خیال کردم دوستم داری

یادته گفتی که دیگه دست تو دستام نمیذاری

خیر نبینی که عاقبت شکستی قلبه خستمو

لعنت به تو بی آبرو خالی گذاشتی دستمو

...
الهی از کاسه درآد چشمای هرزه ی سیات

الهی که خون بباره به جای اشک و گریه هات

الهی افسرده بشی تا زنده ای زجر بکشی

الهی قبل مردنت طعم عذاب و بچشی

الهی بخت تو مثل چشم و دلت سیاه بشه

تا اینکه وابستش شدی بره ازت جدا بشه

الهی که آرزوهات رنگ سیاهی بگیره

اونروز که عاشقش شدی جلوی چشمات بمیره
ارسال شده: 05 خرداد 1390 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
Category: روزانه

 

من همون تنهاترینم که دلم رو به عشق تو سپردم
تو همون امید بودنی که به امید تو هنوز نمردم
من همون خیلی دیوونم که همیشه عاشقت میمونم
تو همون معشوق نابی که روز و شب اسمتو میخونم
من همون خسته ترینم که دیگه طاقت دوریتو ندارم
تو همونی که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم
من همون دریای دردم که میخوام دورت بگردم
تو همونی که اگه بخندی منم با خنده هات میخندم
من همون عاشق ترینم که اگه بخوای واست میمیرم
تو همون فرشته نجاتی که یه روز میای و نمیذاری من بمیرم
من همون بدون ماهم که حتی ستاره هم ندارم
تو همون ماه و ستارم که با تو دیگه هیچی کم ندارم
 
 
ارسال شده: 05 خرداد 1390 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
Category: ادبی

اين آتش عشق تواست كه در قلب من زبانه مي كشد واين قلب وفادار من است

كه دراين آتش مقدس مي سوزد وخاكستر مي شود!

همواره قلبم درالتهاب است وآتش مقدسي كه درسينه دارم تاپاي جانم زبانه مي كشد

امامن چه قدر اين سوختن را دوست دارم!

چقدر دلم مي خواهد درتب عشق توبسوزم

ديگرنمي دانم باتوچگونه سخن گويم

وازچشمه رازبه چه نحوي سيراب گردم

ودرجمع عشاق چسان دمسازشوم

فقط آنچه كه از من باقي مانده با آخرين ذرات حيات خويش فرياد مي زنند:

                                               دوستت دارم!

        پس ازمن تواي دوست زاري مكن

            به بالين من اشكباري مكن

               چوافتاد دل بي قرارم زكار

                     تواي جان من بي قراري مكن

 

ارسال شده: 16 ارديبهشت 1390 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

<div align=center><A href="http://www.hoob.ir/" target=_blank><IMG alt="حرم فلش - کد وبلاگ - طراحی" src="http://indexhob.persiangig.com/logo.gif" border=0></A></div>
 

ارسال شده: 16 ارديبهشت 1390 - 1 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

 فاطمه : اِنَّ اللّه‏ يغضب لِغَضَبِكِ و يَرْضي لِرِضاكِ
اي فاطمه : خداوند با خشنودي تو خشنود است و با خشم تو خشمگين

در مسجد جمعيت موج مي‏زد و هر لحظه تراكم بيشتر مي ‏شد. امتداد جمعيت از نزديكي محراب ، شروع شده بود و تا خارج مسجد ادامه داشت. در پيشاپيش مردم ، در نزديكي منبر و محراب ، ريش سفيدان ، سر در هم كرده و آهسته گفتگو مي‏كردند.
برخي نگران و مضطرب ، چشم به در دوخته بودند و گروهي ديگر ، غرق در گرداب حيرت ، لحظات را به التهاب مي‏ گذراندند.
چندي نگذشته بود كه ناگهان جمعيت ، شكافته شد و شاه‏راهي از آستانه در تا برابر محراب ، پديد آمد.

گروهي زن ، با وقار كم‏ نظيري وارد شدند. سراپاي زنان را جامه‏ هاي بلند پوشانده بود. اين گروه كوچك ، در قلب خود ، گوهري گرانبها را از چشمان نامحرم مردم مي ‏پوشاندند. او كسي جز وجود مقدس فاطمه (س) نبود. چادر به دور خود پيچيده بود و سنگين و شمرده ، گام بر می ‏داشت. گويي پيامبر (ص) است كه به سوي محراب و منبر خود ، پيش مي‏ آيد. رفتار و كردارش ، هيچ تفاوتي با پيامبر (ص) نداشت. بي ‏آنكه نگاهي به اطراف افكند، پيش آمد و در برابر محراب، همچون كوهي از وقار ايستاد. پرده ‏اي برافراشتند و فاطمه زهرا(س) كه مظهر عفاف بود، در پشت پرده قرار گرفت. هزاران پرسش بي پاسخ به يك باره بر ذهن حاضرين، هجوم آورد، چرا فاطمه (س) به مسجد آمده بود؟!
آيا چه رويداد مهمي پيش آمده است، كه فاطمه(س) را از خلوتگه عفاف ، به ميان جمع كشيده است ؟ چه مي ‏خواهد بگويد ؟ و چرا قامتش در بهار شكفتن خميده است؟!
فاطمه (س) كوشيد سخن بگويد ، اما عقده راه گلويش را ، همچون سدي پولادين ، بسته است. او بايد سخن مي‏ گفت. چشمان نسل هاي بي ‏شماري به دهان مقدس او دوخته شده است. آيندگان تشنه حقيقتند و اگر فاطمه (س) سخن نگويد ، واقعيت ها ، در زير خروارها دشمني و عداوت مدفون مي‏ شود. ناگهان تمامي عقده ‏ها را در آهي جانگداز مي‏ پيچد و با تمام وجود ، از سينه خارج مي‏كند. مسجد به يك باره مي ‏تركد. صداي شيون ستونهاي مسجد را به لرزه در آورده است. گويي فاطمه (س) تمام سخن خود را در قالب آهي بيان كرد. مردمي كه خود، فاطمه را در سرماي تلخ و گزنده تنهايي رها كرده ‏اند ، حتي از نفير جانسوز فاطمه (س) بي‏ تاب شده ‏اند. مردمك هاي لرزان چشمها ، به پرده خيره شده است. خاطره پيامبر (ص) ، با آمدن زهرا (س) يك بار ديگر ، در ذهن تكيده مردم تكرار شده است.

فاطمه(س)، لختي سكوت كرد تا ناله‏ ها اندكي فروكش كند و صداي هق ‏هق گريه در گلو ها خفه شود و آن‏گاه با زيبايي و بلاغت تمام، سخن خود را آغاز كرد. حمد و ستايش خداي را به جاي آورد و بر پدر بزرگوارش، سلام و درود فرستاد و سپس از فلسفه احكام سخن گفت.
ديگر ترديدي براي مردم باقي نمانده بود. بي‏ شك اين نواي ملكوتي و سخنان پيامبر (ص) بود كه از حنجره زخم‏ خورده زهرا (س) خارج مي‏ شد. آن چنان عالمانه سخن مي‏ گفت ، كه همگان دريافتند ، زهرا (س) از اقيانوس بيكران علم الهي سخن مي‏گويد :

«... اي مردم! بدانيد من فاطمه ‏ام و پدرم محمد(ص) است. آنچه در ابتدا بگويم ، در انتها نيز همان را خواهم گفت. سخن نادرستي نمي ‏گويم و ظلم و ستم نمي ‏كنم. پيامبري از ميان شما برگزيده شد كه رنج هاي شما بر او گران بود و دلسوز شماست. اگر پدرم را بشناسيد ، در مي ‏يابيد كه او پدر من است ، نه شما! او برادر پسر عمويم [علي] ست نه برادرِ مردان شما و بي ‏ترديد خويشاوندي با او عجب عظمتي است ! رسالت خود را با انذار آغاز كرد.
مسير خود را از پرتگاه مشركين جدا نمود. شمشير بر فرق آنان كوبيد و گلوي آنان را فشرد و با زبان پند و اندرز آنان را به سوي خدا خواند. بت ها را در هم شكست و بيني سركشان را به خاك ماليد تا آنجا كه اتحادشان از هم گسيخت و از ميدان كارزار گريختند تا هنگامي كه فجر صادق ، سينه تاريكي را شكافت و چهره حق از نقاب ، بيرون آمد.
رسول خدا ، سخن آغاز كرد و زبان شياطين بسته شد. خار نفاق برچيده شد. گره‏ هاي كفر و پستي گشوده شد و زبانتان به كلمه «اخلاص» {لااله ‏الااللّه‏} زيبا گرديد. بي ‏ترديد اين پيروزي مرهون چهره ‏هاي نوراني و شكم هاي گرسنه [مجاهدان] است ؛ در حالي كه شما بر لبه پرتگاهي از آتش بوديد و به آبي مي‏ مانستيد كه هر كس شما را به راحتي مي ‏آشاميد و طعم ه‏اي بوديد كه شما را به راحتي مي ‏بلعيد ...(1) خوراكتان گوشت و يا پوست خشك شده و برگ هاي درختان بود. غربت‏ زده ‏اي پست و فرومايه بوديد و بيم آن داشتيد كه شما را بربايند.»

سخن فاطمه (س) نيشتري بود كه بر وجدان هاي خفته اين قوم فرود مي ‏آمد. به ياد آنان مي‏ آورد كه چگونه در عصر جاهليت ، در اوج پستي و شقاوت روزگار مي‏ گذراندند و اين پدر او بود كه رنج هدايت آنان را به جان خسته خريد و به آنان عزت و عظمت بخشيد :

«سپس پرودگار به وسيله پيامبر (ص) پس از مشكلات و مسايل بسيار ، شما را نجات داد ؛ پس از آن كه مصيبت هاي بي‏ شماري از جانب شما و گرگ هاي عرب و سركشان اهل كتاب ، بر او وارد شد. گاه كه [آنان] آتش جنگ را مي ‏افروختند ، خدا آن را خاموش مي ‏كرد و هرگاه شاخ شيطان ، سر برآورد و يا اژدهايي از ميان مشركين دهان گشود ، رسول خدا (ص) برادرش [علي] را ، در كام آنها افكند و او نيز باز نمي‏ گشت تا آنكه فرق سر آنان را پايمال شجاعت خود كند و آتش آنها را با شمشير برهنه ‏اش سرد گرداند. او وجودش را در راه خدا فرسوده كرد و تمامي تلاش خود را به كار گرفت.
يار نزديك پيامبر(ص) بود و بزرگي از اولياء خدا. دامن نصيحت به كمر زده، تلاش و كوشش مي ‏كرد. اما شما در آن هنگام در عيش و نوش ، روزگار مي ‏گذرانديد و در امن و آسايش غرق در نعمت بوديد ، انتظار مي ‏كشيديد كه روزگار به ما پشت كند و حوادث را يك به يك پي گرفتيد اما هنگام نبرد مي‏ گريختيد.»

عرق شرم بود كه بر چهره‏ ها مي‏ دويد. سخنش طعم سرزنش و ندامت داشت و آهنگ ملكوتيش ، حكايت‏ گر هزاران ظلم و جفا. به سان شعله‏ اي بود كه هر لحظه بيشتر زبانه مي ‏كشد :

«هنگامي كه خدا، پيامبرش را به سوي جايگاه ابدي انبياء (ع) فرا خواند ؛ خار و خاشاك نفاق در ميانتان جوانه زد ، جامه ديباي دين ، فرسوده شد و رئيس گمراهان ، به سخن آمد و فرومايگان بر اريكه قدرت ، تكيه زدند ... شيطان از مخفيگاه خود ، خارج شد و شما را به سوي خود خواند. دعوتش را پاسخگو بوديد و دل به گمراهي سپرده بوديد. شما را به حركت دعوت كرد و شما چه آسان و سبك ، برخاستيد. در روحتان، هيجان دميد و مشاهده كرد ، سراپا آتشيد.»

فاطمه پيشينه پست اين قوم را در خاطره‏ ها زنده كرده است و سپس طلوع خورشيد رسالت پدرش در آن ظلمتكده را ، يادآور شده است و اينك بايد ، جايگاه بلند «امامت» و «ولايت» را در ميان اين مردم خفته آشكار سازد. او بايد اعلام دارد كه عِنان شتر خلافت تنها در دست هاي خبره و قدرتمند «ولي ‏اللّه‏» زيبنده و برازنده است

«پس شتري را كه از آن شما نبود ، صاحب شديد و بر آبي كه سهم شما نبود ، وارد شديد در حالي كه از عهد و قرار چيزي نگذشته بود و شكاف زخم [فرقت پيامبر(ص)] ، سر به هم نياورده بود و پيامبر (ص) هنوز چهره در نقاب خاك نكشيده بود. براي عمل خود ، بهانه آورديد كه از فتنه مي ‏ترسيديم ، اما به راستي كه در غرقاب فتنه فرو رفتيد و بي ‏ترديد ، جهنم كافران را در برخواهد گرفت !
واي بر شما ! چگونه چنين كرديد ؟! به كجا مي‏رويد ، در حالي كه كتاب خدا در برابر شماست و معارفش هويداست و احكامش درخشان است و نشانه‏ هاي هدايت در آن بسيار است. اما [شما [به آن پشت كرديد. آيا به آن بي ‏علاقه ‏ايد ؟! يا به غير قرآن حكم مي‏كنيد ؟!
[بدانيد] كه بد جايگزيني است ، حكم مخالف قرآن. سپس آن قدر درنگ نكرديد كه اين دل رسيده آرام گيرد و جهاز آن سهل گردد. آتش را شعله‏ ور كرديد و براي پاسخ به دعوت شيطان خود را آماده كرديد.
در پس تپه‏ ها و درختان در كمين خاندان و فرزندان او [پيامبر(ص)] انتظار كشيديد. ما بايد بر مصيبت هايي كه همچون خنجر بران ... بر ما وارد مي ‏شود ، صبر پيشه كنيم.»

اكنون نوبت فدك است. نبايد اين ظلم در دل تاريخ مدفون بماند ! از همين ابتدا ، بايد غده ‏هاي سرطاني نيرنگ ، ريشه‏ كن شود و مسير حق در برابر ديدگان آيندگان ترسيم گردد. از سوي ديگر كساني كه اين چنين بر دختر رسول خدا (ص) ستم روا مي‏ دارند و حكم پيامبر(ص) را ناديده مي ‏گيرند ، چگونه مي ‏توانند ، عهده ‏دار امر مسلمين باشند ؟!

«شما گمان مي‏بريد براي ما ارثي نيست ؟ آيا دل به حكم دوران جاهليت بسته ‏ايد ؟! براي اهل حق ، چه حكمي بهتر و والاتر از حكم خداست ؟ آيا نمي ‏دانيد من دختر اويم ؟ در حالي كه (يقين دارم) كه اين امر از خورشيد فروزان برايتان آشكارتر است.
اي مسلمانان ! آيا سزاوار است كه ارث پدرم را از من بگيرند ! اين پسران قيله (اوس و خزرج) آيا رواست كه به من نسبت به ارث پدرم ظلم شود در حالي كه شما سخن مرا مي‏ شنويد و قدرتمند و متحديد ؟ نداي دعوتم را مي‏ شنويد و به احوالم آگاهيد ... اما پاسخ نمي ‏دهيد.
در حالي كه شما ، به شجاعت و جنگاوري شهره ‏ايد ... به هوش باشيد كه [آينده] شما را مي‏بينم كه به كسالت و تن ‏پروري دل داده ‏ايد و آن كس را كه سزاوار حكومت بود ، از زمامداري دور گردانيده ‏ايد. بدانيد آنچه من گفتم ، در حالي است كه به سستي شما پي برده ‏ام و مي ‏دانم كه بي‏ وفايي و خيانت در قلب شما خانه كرده است. اما تمامي ، (آنچه مي‏گويم) خون دلِ قلب اندوهگين است و فوران خشم و غضبي است كه روانم را مي‏ فشارد و شرح دردي است كه سينه ‏ام را مي ‏آزارد. اما [بدانيد] آنچه گفتم ، دليل و برهان بود.
پس خلافت را بگيريد ، ولي بدانيد كه پشت اين شتر زخم است و پاي آن ، تاول ‏زده و سوراخ است. لكه ننگ بر آن تا ابد باقي است و نشان از غضب خدا دارد ... هر كه [عنان] آن را بگيرد ، فردا گرفتار آتش الهي خواهد شد. كردار شما را خدا مي ‏بيند و به همين نزديكي، آنان كه ستم كردند ، در خواهند يافت كه به كجا باز مي ‏گردند. من دختر كسي هستم كه به شما از عذاب الهي هشدار داد. پس شما كار خود را بكنيد و ما نيز كار خود را خواهيم كرد و منتظر بمانيد كه ما نيز منتظر خواهيم ماند.»

سخنان آتشين فاطمه (س) شوري در ميان جمعيت افكند. تير هاي بران نگاه از چله چشم ها رها شد و پيكر گروه ستمگر را آماج حملات خود قرار داد. اگر لحظه ‏اي ديگر ، به همين مِنوال مي‏ گذشت ، پيچك هاي اعتراض ، جوانه مي‏زد و رفته رفته ، نقشه‏ هاي توطئه‏ گران را از ريشه مي ‏خشكاند.
خليفه ، سنگيني نگاه ها را به خوبي احساس كرده بود ؛ از سوي ديگر مي‏ دانست كه نمي ‏تواند در چنين شرايطي با قهر و عتاب با فاطمه (س) سخن بگويد ؛ از اين رو براي آنكه فضاي قهرآميز مجلس را بشكند در حالي كه مي‏ كوشيد ، خود را دلسوز و مهربان بنماياند ، گفت :
«اي دختر رسول خدا! پدر تو با مؤمنين مهربان و بخشنده بود ... اگر نسب او را بررسي كنيم ، خواهيم ديد ، او پدر تو است نه ديگر زنان و او برادرِ شوهر تو است ، نه برادر ديگران. پدرت ، وي (علي) را بر هر دوست و نزديكي برتري بخشيد و همسر تو نيز او را در هر رويداد مهمي ياري كرد. بي ‏ترديد سعادتمندان، دوستار شمايند و تنها بدكاران دشمنان شمايند. چرا كه شما خاندان پاك رسول خدا هستيد و برگزيده بهترين افراد. شما ما را به سعادت هدايت كرديد و به سوي بهشت راهنمايي نموديد و تو اي برگزيده زنان عالم و دختر برترين پيامبران در گفتارت راستگويي و فكرت از همه ژرف‏ تر است ...»

ابوبكر ، چه مي‏گويد ؟! آيا به آنچه مي‏گويد ، حقيقتا اعتقاد دارد ؟! اگر چنين است ، چرا خاندان پيامبر (ص) ، تنها پس از گذشت لحظاتي از رحلت پيامبر (ص) غريب و خانه ‏نشين شدند ؟! چرا عِنان شتر خلافت به برادر و وصي پيامبر (ص) سپرده نشد ؟!
و چرا حق دختر رسول خدا (ص) لگدمال دنيا پرستي ها گرديد ؟! و ...
پرسش هايي بود كه حاضرين براي آنها پاسخي نمي ‏يافتند.
اما تنها پس از لحظاتي مراد خليفه از اين سخنان آراسته و زيبا آشكار گرديد :

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
«من از پيامبر(ص) شنيدم كه مي‏ فرمود : ما گروه پيامبران ، دينار و درهم و خانه و مزرعه ‏اي به ارث نمي‏گذاريم ؛ ما تنها كتاب و حكمت ، علم و نبوت ، را به يادگار مي‏ گذاريم و آنچه پس از ما از ماديات مي ‏ماند ، به عهده حاكمان پس از ماست كه هر گونه بخواهند در باره ‏اش حكم كنند ...»

سخن خليفه تمام نشده بود كه همهمه ‏اي در ميان جمعيت افتاد. همه با حالتي انكار گونه به يكديگر نگاه مي‏كردند. هنوز چندي از رحلت پيامبر خدا (ص) نمي ‏گذشت ، اما هيچ كس به ياد نمي ‏آورد كه چنين سخني را از پيامبر (ص) شنيده باشد. پيرمردان كه برگ هاي بسياري از دفتر زندگيشان رقم خورده بود و سالها با پيامبر (ص) معاشرت داشتند نيز ، در صفحات ذهنشان چنين سخني را نمي ‏يافتند.
فاطمه(س) كه مي ‏ديد ، از همين ابتدا ، بنيان هاي نسبت ناروا به رسول خدا (ص) ، آغاز مي ‏شود به شدت متأثر شد.
چگونه مي ‏توانست شاهد باشد ، كساني كه بر پدرش چنين نسبت مي‏ دهند ، اكنون بر جايگاه او تكيه زنند. رسالت فاطمه زهرا (س) ايجاب مي‏كرد كه با نيروي استدلال و برهاني قوي ، حقيقت را بيان كند و تا آيندگان نيز در قضاوت سرگردان نشوند :

«سبحان ‏اللّه‏! پيامبر خدا (ص) هيچ‏گاه از قرآن روي گردان نبود و مخالف قرآن حكم نمي ‏كرد و همواره پيرو رهنمود هاي ارزشمند آن بود. آيا مي ‏خواهيد جز مكر و نيرنگ ، بر او «تهمت» نيز بزنيد ؟! اينك اين كتاب بين من و شما حكم مي ‏كند و تنها قضاوت كننده ميان حق و باطل است. قرآن مي ‏فرمايد : [زكريا به خداوند فرمود]: «پروردگارا فرزندي به من عطا كن كه از من و آل ‏يعقوب ارث برد.» [در جاي ديگر مي‏ فرمايد]: «سليمان از داود ارث برد.» خداوند تمامي سهم ها و قسمت هاي ارث را [در قرآن] بيان فرموده است و بهره مرد و زن را به تفصيل ذكر نموده است تا بهانه ‏اي براي اهل باطل باقي نمانده و مجال گمان و شبهه براي احدي تا قيامت پديد نيايد.»

سخنان فاطمه (س) دامن تاريكي هاي جهل و دروغ را دريد. اينك چشم ها بار ديگر به خليفه دوخته شده بود. استدلال فاطمه آن چنان محكم و استوار بود كه هيچ خللي بر آن وارد نمي‏ شد. از اين رو تنها چاره را در اعتراف به حقايق ديد :
خدا و رسول خدا، راست گفتند. دختر پيامبر (ص) نيز حقيقت را گفت. تو معدن حكمتي و مركز هدايت و رحمت و ركن دين و آئيني و سرچشمه برهان و دليلي. (نمي ‏توانم) سخن تو را انكار كنم.»

و سپس در حالي كه آثار ضعف و درماندگي بر او مستولي شده بود گفت :
«اينك اين مسلمانان بين من و تو حكم كنند ! اين قلاده ‏اي است كه آنان بر گردنم آويخته ‏اند.» گويي همه مرده بودند. صدايي از كسي در نمي ‏آمد. براي فاطمه (س) نيز رمقي نمانده بود. گفتگو هاي پي در پي و سخنان بي اساس ، او را خسته و درمانده كرده بود و درد تنهايي و غربت نيز به جانش ريخته بود. با نا اميدي نگاهي به مردم افكند و آخرين شكوه‏ هاي خود را در قالب كلماتي سراسر سرزنش چنين بيان كرد :

«اي مردماني كه براي شنيدن سخن بيهوده شتابانيد و كردار زشت و زيان ‏آور را ناديده مي‏ گيريد. آيا در قرآن نمي‏ انديشيد يا آنكه بر دلها مهر زده شده است ؟! بي ‏ترديد اعمال زشت ، قلب هايتان را تيره و تار كرده است و گوش ها و چشم هايتان را فرا گرفته است. چه بد آيات قرآن را تأويل مي‏ كنيد و بد مسيري را به او [ابوبكر] نشان داديد ... به خدا قسم تحمل اين بار گران ، برايتان كمرشكن است و پايان آن نيز ، چيزي جز بدبختي و تيره ‏روزي نخواهد بود و هنگامي كه پرده ‏ها برداشته شود و اعمالتان آشكار گردد ، خود را ميان زيانكاران خواهيد يافت.»

سخنان آتشين فاطمه (س) پايان يافت ، اما غم و اندوهش دو چندان شد. دلش به شيشه ‏اي مي‏ مانست كه از بلندي افتاده و هزار تكه شده باشد. شكوفه‏ هاي اميد كه او را به مسجد كشانيده بود ، اينك پژمرده شده بودند. هر چه چشمان غم بارش سيل جمعيت را مي ‏نگريست ، آشنايي نمي ‏يافت. به گُلي مي ‏مانست كه در ميان هزاران خار گرفتار شده باشد. بي ‏آنكه ديگر چيزي بفهمد ، سرخورده و پريشان از مسجد خارج شد. از اينكه مي ‏ديد ، تنها پس از چند روز به بانويي درمانده و غريب تبديل شده است ، احساس تلخي داشت.

علي(ع) در آستانه درِ خانه با بي ‏صبري انتظار همسرش را مي‏ كشيد. چشم به راه فاطمه (س) بود. آيا فاطمه (س) توانسته بود ، حق خود را باز ستاند ؟ آيا مهاجر و انصار ، دست ياري به سوي او دراز كرده بودند ؟ آيا سخنانش پيرامون خلافت در مردم تأثير گذارده بود. ناگهان وجود مقدس فاطمه (س) در مردمك چشمان علي (ع) درخشيد و چون دشنه ‏اي ، رشته افكارش را گسيخت. در برابر خود ، بانويي را مي ‏ديد كه افسرده و غم زده ، به سوي او گام بر مي ‏دارد. آثار ضعف و خستگي بر پيكرش سايه افكنده است.

هنگامي كه نگاه فاطمه (س) در نگاه علي (ع) گره خورد ، گويي در ميان عالم خاكي ، كسي را يافت كه حرف او را مي فهمد ، دركش مي ‏كند و مي‏ تواند با او همدردي كند. درمسجد و در ميان هياهوي دنياپرستان ، آنچنان روح و روانش خسته و آزرده شده بود كه با ديدن علي ، به يكباره عقده دلش را رها كند تا در ژرفاي مهر و عاطفه او آرام گيرد. از سوي ديگر جهانيان نيز بايد به خوبي علي(ع) را بشناسند و دريابند كه چه كسي را از خلافت، دور داشته ‏اند و آيا علي (ع) كوتاهي كرده است؟!

«اي پسر ابي‏طالب ! آيا همانند جنيني در شكم مادر ، چله‏ نشين شده ‏اي و در پرده اتهام ، خود را خانه‏ نشين كرده‏ اي.
تو شاه‏ پر هاي بازهاي شكاري را در هم شكستي ، اما اكنون ، پرهاي كوچك [دشمنان ناچيز] تو را عزلت ‏نشين كرده است. اين پسر ابي ‏قحافه است كه هديه پدر و قوت زندگي فرزندانم را از من دريغ كرده است.
او آشكارا با من دشمني كرد و لجاجت و عناد را برگزيد تا آنجا كه حمايت قبايل اوس و خزرج و مهاجرين را از من باز داشت. مردم روي از من برگرداندند و ياوري مرا ياري نكردند. در حالي كه خشم را به شدت فرو مي ‏بردم از خانه خارج شدم و بي ‏هيچ نتيجه‏ اي بازگشتم ... اي كاش قبل از اين همه ظلم و خواري ، مرده بودم. از اينكه با تو اينگونه سخن مي‏گويم از خدا طلب بخشش مي‏كنم.
از اين پس واي بر هر صبحي كه خورشيد در آن طلوع كند. پناه من از دنيا رفت و بازوانم ناتوان گرديد. من تنها به پدرم شكايت مي ‏كنم و از خداي بزرگ ياري مي ‏خواهم. پرودگارا! تو از همه قدرتمندتري.»

چكامه ‏هاي غم ‏آلود فاطمه (س) قلب علي (ع) را به آتش مي ‏كشيد. مي ‏دانست ‏درد دين و غمِ انحراف امت است كه او را اين چنين بي ‏تاب كرده است و شعله ‏هاي حيات مادي را ذره ذره از وجودش بيرون مي‏ كشد. نگاهي آرام و مطمئن به چهره فاطمه (س) افكند و با لحني مهربان و پرعطوفت فرمود :

«فاطمه جان! شايسته تو نيست كه واي بر من بگويي ، بلكه آن كس كه برتو ستم كرده است ، سزاوار سرزنش است.
اي دختر رسول خدا ! غم و اندوه را از خود دور كن. [بدان] من در دينم ، همچنان استوارم و در حد تواناييم مضايقه نكرده ‏ام ... بدان كه در مقابل آنچه از تو دريغ كرده ‏اند ، خداوند بهترش را به تو عطا خواهد كرد. پس براي خدا صبر كن!»

سخنان علي (ع) آبي بر آتش دل فاطمه (س) بود. آهنگ كلامش ، آرامشي فرح‏ بخش را براي فاطمه ارمغان آورد و سپس فاطمه (س) فرمود : خداوند مرا كفايت مي‏كند.
 

ارسال شده: 16 ارديبهشت 1390 - 1 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

 

خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجهٔ بزرگ است، دیدم فاطمه نیست

.
خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است. دیدم که فاطمه نیست.


خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است. دیدم که فاطمه نیست

.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است. دیدم که فاطمه نیست

.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است. باز دیدم که فاطمه نیست

.
نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست. فاطمه، فاطمه است

 

ارسال شده: 16 ارديبهشت 1390 - 1 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
Category: آرزوهای من
وای، باران؛
باران؛
شیشه پنجره را باران شست .
از اهل دل من اما،
 چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای، باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست .
 
خواب رویای فراموشیهاست !
خواب را دریابم،
که در آن دولت خاموشیهاست .
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم،
و ندایی که به من میگوید :
 گر چه شب تاریک است
 دل قوی دار،
سحر نزدیک است
 
دل من، در دل شب،
خواب پروانه شدن می بیند .
مهر در صبحدمان داس به دست
آسمانها آبی،
 پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه صبح تو را می بیند .
 
از گریبان تو صبح صادق،
می گشاید پرو بال .
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
 نه؟
از آن پاکتری .
تو بهاری ؟
 نه،
 بهاران از توست .
از تو می گیرد وام،
هر بهار اینهمه زیبایی را .
 
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو !
ارسال شده: 15 ارديبهشت 1390 - 1 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
Category: آرزوهای من


 

يا صاحب الزمان!تو ببين بي قراري ام
چشمان منتظر به در واشك وزاري ام

عمريست من نشسته وجام ميم تهيست

ساقي بيا وتازه نما مي گساري ام


هر هفته تلخ آمد رد شد نيامدي

خورشيد زير سايه لگد شد نيامدي

بغضم شكست تكه ابري بباردت

آب از گلوي حوصله رد شد نيامدي

منم و جمعه هاي بي سامان

منو و اين ندبه هاي بي پايان

در اين كوير پر زسراب

كجاست آن باران . . . ؟

مسير مسيح بهاران كجاست؟

صفا گستر لاله زاران كجاست؟

رگ و ريشه لاله از هم گسست

گل انديشه سربداران كجاست . . . ؟


شعر زيبا تقديم به منتظران مهدي فاطمه


ظهور يار نزديك است الا ياران بپا خيزيد

زمان شور و تبريك است الا ياران بپاخيزيد

رسد ايام آزادي زمان خوبي و شادي

رسد دوران آبادي گل افشانيد و گل ريزيد

شويد آماده ديدار رسد ايام وصل يار

كنيد اطرافيان بيدار و از خفتن بپرهيزيد

امام خود فقط جوييد و تنها راه او پوييد

فقط از وصل او گوييد و هم شعر تر انگيزيد

كنيد آخر وفاداري و با ياري نكوكاري

شويد آماده ياري و با ياران بياميزيد

الا اي ياوران حق بُود مهدي حق مطلق

فقط بر او در آويزيد و از دجّاله بگريز

 

ارسال شده: 11 ارديبهشت 1390 - 1 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
Category: آرزوهای من

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و

 

آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.


بعد از ظهر که شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت

.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر

 

سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که

 

آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.


اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر

 

برقی که در آسمان زده میشد ، او می‌ایستاد ، به آسمان نگاه می‌کرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه

 

رعد و برق تکرار می‌شد

.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار

 

می‌کنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟


دخترک پاسخ داد: من سعی می‌کنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس

 

می‌گیرد

!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفان‌های زندگی کنارتان باشد. در طوفانها

 

لبخند را فراموش نکنید


« صفحه قبل  |  نمایش نتایج 1-20 از 234  |  صفحه بعد »