ارسال شده: 17 شهريور 1389 - 1 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

 

دلم مثل اين هويج هاي توي قابلمه ته گرفته است.

نه جوشانده نعناع و گل گاو زبان حريفش است و نه حتي فرازهايي از ابوحمزه كه توي بساط تلويزيون پيدا مي كنم.

چرا اين شب ها آشوبم؟ اين شب ها كه خوب است. كلي ديدارها تازه كرده ام به واسطه ی ماه مبارک رمضان و افطاری دادن و افطاری رفتن با دوستان مسلمان و  مهربانم. دوستان جديد عزيزی هم پيدا كرده ام .افرا و هاجر و بیضا جانم از بوسنی و آصفه عزیزم از آمریکا.

خيال سفر روحانی مدینه النبی هم  هم كه دارد محقق مي شود. مشكل كجاست؟

كدام شير دارد چكه مي كند كه آرامش را بر هم زده است؟

كدام در باز مانده كه غول غم آمده است؟

كدام درخت كمرش خم شده روي سيم هاي ارتباط؟

نمي خواهم بخوابم. شايد اگر سحري آماده بود خودم را به خواب مي زدم.

مسافرم دارد مي رود. چمدان هايش را بسته! و خيلي ها به جاي اينكه به يادش باشند دعواي روز رفتن نرخ مي كنند و حراج مي زنند به روزهاي هفته نيامده.

كسي گفته  بود از همان شب اول بايد دعاي وداع خواند گوش نكردم.

او مي رود و من مي مانم ؛ يا برعكس ما مي رويم و او مي ماند؟

دومي درست تر است شايد.

دلتنگم از حالا! به قدر تمام جزءهايي كه دوست داشتم تا آخر اين سفر خوانده باشم و مانده است هنوز.

دلتنگ لحظه هاي خوبي كه گذشت.

دلتنگ مردم اين ماه.

دلتنگ عمري كه طي شد و مي توانست بهتر بگذرد.

و لحظه هايي كه خوب گذشت.

گذشت.

مهماني آن بزرگوار كه اين ماه بي مقدار مي بخشيد.

من غول چراغ خواسته بودم!

من غول چراغ خواسته ام!

چه نصيبم شد؟

چه نصيبم خواهد شد؟

مادر جان ذكر يا ودود سر مي دهد اين لحظه ها شايد.

پدر دارد مناجات خمسه عشر مي خواند لابد.

من به كدام تازيانه

دل بي قرار

 رام كنم؟

Delicious Digg Facebook Fark MySpace