ارسال شده: 26 مهر 1390 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]


توصیه مهم: در صورت داشتن وضیعت مزاجی رئوف!! از خواندن این پست صرف نظر کنید!! اگر خوندی و حالتون بد شد نه به حساب بی ادبی ِ من بذار نه با ادبی ِ خودت!!

این روزها هر چی فکر می کنم می بینم خدایی ما ایرانی ها جدای از اینکه همش سرمون تو کار همدیگه هست و مدام داریم ته توی کار این و اون رو در میاریم و در کل کوله باری از معایب رو همینطوری کشون کشون روی کولمون حمل می کنیم و در آخر هم خیلی خوش بینانه فکر می کنیم یه فرهنگ دو هزار و پانصد ساله داریم که با همون مرتب می تونیم توی سر و کله بقیه ملت ها بزنیم و کلی الکی پزش رو بدیدم، یه خصلت خیلی خیلی خوب داریم و اون هم اینه که زمانی که می خوایم توی یه مکان عمومی دماغ محترممون رو بگیریم، انواع و اقسام سر و صداها رو از خودمون در نمیاریم!

اینا مثل ما بینی شون رو نمی گیرن! یعنی یه چیز مشترک با ما ندارن که آدم دلش خوش باشه!! فین کردنشون هم با ما فراق می کنه!! کم مونده دیگه من بالا بیارم!

هوا سرد شده و به همون نسبت هم سرماخوردگی ها و آب ریزش بینی ها زیاد شده. یعنی من نمی دونم کسی به اینا نگفته که مثلا” اگه سرما خوردی و دماغت کیپ شد و حالا همینطور هم هی ازش مخاط!! – یعنی این تیکه رو گفتم که بدونید من مؤدب هستم!!- راه افتاده!!، هیچ دلیل نداره از اعماق وجودت فین کنی!! آروم هم با دستمال دماغت رو پاک کنی در همین حد که آویزن نشه!! کافیه!!

یعنی دیروز استادمون سر کلاس همچین فینی کرد که مو به تن من سیخ شد! یعنی فکر کردم الآنه که چشمش از دماغش بیاد بیرون!!

توی اتوبوس که نشستی مسافرین محترم برای اینکه یه وقت از سکوت خسته نشی، با فین های مداوم، کری اجرا می کنن که باید باشید و ببینید! توی اداره، توی فروشگاه، توی راهرو، توی سینما و …. یعنی هیچ جا نمی تونی این صدا رو نشنوی!!

 

ارسال شده: 26 مهر 1390 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

 

دیشب آقای داداش که  از بیمارستان برگشتند خونه گفتند: فرشته پول ِ بازیافت زباله صد و چهل و شش یورو اومده یه کم  مراقب باش  !!
من: همچین زباله ای براشون تولید کنم که ده برابر ِ این پول رو مجبور باشن هزینه کنن! از دل و دماغشون در میارم!
یعنی با گفتگوی بالا، من ثابت کردم یک عدد ایرانی تمام عیار هستم!

 


راستی بالاخره منشأ بوی غذاهای ایرانی پیدا شد! قبلا گفته بودم که این بوها عجیب کنجکاوی من رو تحریک کرده! البته موضوع فقط کنجکاوی نیست! انگار حضور یک ایرانی یه جورایی دلگرمی هست!

مامان محترمه هنوز یه هفته از اومدنشون نگذشته که، کاشف به عمل آوردن این بوهای مشکوک از کجا میاد! یه خانومی همین طبقه بالای ما، درست بالا سرمون! هستن که بیشتر از ده بار همدیگر رو دیدیم! یعنی تو بگو از چهره این خانوم اگه بشه فهمید ایرانیه! یعنی مو نمی زنه با عربها! من و داداش روی عراقی بودن این خانوم حساب کرده بودیم و اینطور احتمال داده بودیم که با یه آقای آلمانی ازدواج کردن چون اسامی روی زنگ ها به جز ما و اون خانوم یا آقای ایتالیایی، بقیه آلمانی هستن!

القصه! امروز تو آسانسور مامان با همون خانوم برخورد می کنن و … همین دیگه!

فقط می تونم بگم که در حال حاضر من بسیار شرمسارم که به هوای نبودن ایرانی توی این مجتمع! توی راهرو با صدا ی بلند  حرف می زدم !! غافل از اینکه یکی اینجا هست که می فهمه ما چی می گیم!!! 

 

ارسال شده: 27 شهريور 1390 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

مریم جان ! لبخند تو را چند صباحی ندیدم یک بار دگر_خانه ات آباد_بگو سیب

از دوستان عزیز استدعا دارم برای سلامتی مریم خانم یکی از خواهران نت که در بستر بیماری هستند دست به دعا بردارند و بهبودی  ایشان را از خداوند متعال طلب کنند ... باشد کز آن میانه یکی کارگر شود.  اللهم اشف کل مریض. 

ارسال شده: 25 فروردين 1390 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

یا من هو فی عهده وفی 

 

هوس یک چای گرم کرده ام...روی ایوان خانه پدری ...با صدای مشوش گنجشکهای درختی که یک روز برگچه هایش را می شمردم اول بهار...و بهار....دلم بهاری می خواهد از جنس تو...سبز...

و دلم یک عالمه چیزها می خواهد که نمی داند چیست. دلم هی بهانه تو را می گیرد و تو هیچ از سرش که نمی افتی ...هیچ....که از من عبور می کنی مدام که انگار همین دیروز روی همان سنگفرشها و توی همان شهر...شهری که دوست می دارم....

تو هیچ از سر من نمی افتی وطن!

***

خنده هایش را که دیدم یاد خودم افتادم وقتی که می دانستم پایم را کجای این راه ، راه  می برند...

***

میدانی...این روزها فکر می کنم طعم همه دردها را دیگر می شناسم....به اندازه تمامشان قد کشیده ام زیر همان بارانهایی که می گفتی ..."دخترک قد کشیده زیر گریه های آسمان "ی که بود...فقط این غربت, همیشه با من را نمی دانم کجای دلم جا بدهم....

 

دل ببردی و بحل کردمت ای جان ...لیکن....


به از این دار نگاهش که مرا می داری....

****

 

 

می گویند این درد " آدمی را راهبر است در هر کاری که هست"...

ارسال شده: 19 فروردين 1390 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

 

روز خوبی بود دیروز علی‌رغم مه شدید صبح و آسمان ابری و پر از رگبار . رعد و برق و یا هر چی که شما بتونید اسمشو بذارید شاید هم آسمون قرمبه . اول صبح ایمیل‌هایم را که باز کردم یکی از این ایمیل‌های فورواردی داشتم که می‌گفت اگر آن را بخوانی و فوروارد کنی اتفاقی برایت می‌افتد که هیچ فکرش را نمی‌کنی با کلی سند و مدرک که فلانی توی فلان کشور این کار را کرد و نجات پیدا کرد و الخ. پاکش کردم. فکر کردم به این‌که بارزیلایگفته بود اینترنت تبلور عقلانیت بشر مدرن است و چه مقاله‌ی خوبی بود.
تولد داداش بود. همان صبح سحر کیک شب را پختم و از خانه زدم بیرون برای خرید. باید مهمان دعوت می‌کردم؟ ذهنم به خاطر امتحاناتی که در راه است خیلی هم ریخته است در امتدادش خانه‌ هم. وسط راه نازنین  زنگ زد. حرف زدیم از تنهایی، از تنهایی مطلق، از ناهماهنگی‌ها، از دوست داشتن‌ها و نداشتن‌ها. در راه برگشت به این فکر می‌کردم که دخترهای مذهبی باید به فکر این تناقضات هویتیشان باشند بخصوص در تجربه‌ی زندگی بیرون از جامعه‌ی ایران. بال‌های عقل و دین گیر کرده به هم.
توی صف حساب یکی از فروشگاه‌ها خانم تقریبا میان سالی پشت‌سری پرسید دسته گل را برای خودت خریده‌ای؟ خنده‌ام گرفت. می‌خواست سر حرف را باز کند یا واقعا سوالش بود؟ گفتم نه برای تزئین میز تولد خریده‌ام. گوشه‌ی چشم‌هاش از لب‌خند چروک افتاد. موهاش تازه نقره‌ای شده بود .پرسید شما مسلمان ها تولد هم می گیرید؟!!!!
خانه‌ که برگشتم دیر شده بود. هل‌هل کیک را نصف کردم خامه را را روی لایه‌ی زیری و رویی مالیدم. توت‌فرنگی‌ها و بلوبری‌ها را شستم گذاشتم آبش برود. فکر ‌کردم باید چیزی بنویسم درباره‌ی باورپذیری نگاه دین‌مدارانه سریال. پایتخت روایت قابل فهمی داشت از عقیده‌ی دینی درونی شده‌ی یک خانواده وقتی دست و دل هما می‌لرزید از "حروم حلال شدن" پولشان. جزئیاتی که قصه و دیالوگ‌ها را پیش می‌برد بعد از سال‌ها من را واداشت به دنبال کردن ماجرای یک سریال ایرانی. توت‌فرنگی‌ها را خرد کردم و چیدم روی کیک. گذاشتمش توی یخچال. لپ‌تاپم داشت علامت می‌داد. کسی داشت پی‌ام می‌زد؛ معجزه‌ی ایمیل فورواردی!
ارسال شده: 18 فروردين 1390 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

 

امتحانات بسیار نزدیک شده دو روز است در کافه‌ای دور از دانش‌گاه درس می‌خوانم. از زندگی از آدم‌ها از خنده‌ها و حرف زدنشان انرژی می‌گیرم. با این دختر پیش‌خدمته که سندرم داون دارد دوست شده‌ام. بدی این کافه این است که فقط در یک ضلعش دست‌رسی به پریز برق امکان پذیر است؛ که می‌شود چیزی حدود 2 میز دونفره و یک میز 4 نفره. دیروز من نشسته بودم جایی که رو‌به رویم پنجره بود و خیابان و پشت سرم آش‌پز‌خانه.  5 ساعت شدید و مفید کار کردم. امروز آن‌جا پر بوده نشسته‌ام جایی که پشت سرم دیوار است رو به بقیه‌ی میز‌ها و آدم‌ها

آدم‌ها می‌آیند و می‌روند؛ هیچ‌کس نگاه نمی‌کند، کنجکاوی نمی‌کند، همه‌به کار خودشان مشغولند. اصلا برای همین آمدم جایی دور از دانش‌گاه که از نگا‌ه‌های کجنکاو دور باشم. دور و بر دانش‌گاه یا همه آشنایند که باید مشغول سلام و حال و احوال‌پرسی باشی دائم یا باید زیر نگاه‌های کنجکاوشان دوام بیاوری و حواست مدام پرت باشد. حالا از صبح ا آمده‌ام و نشسته‌ام اینجا به هوای حال دیروز. بعد از چند دقیقه از خیره خیره‌ی نگاه آدم آن‌طرفی عصبانی می‌شوم. بی‌محل  با  آصفه چت می‌کنم. زیر چشمی نگاهش می‌کنم؛ ایرانی است. جایش را عوض می‌کند جایی می‌نشیند که درست رو‌به‌روی من باشد. به روی خودم نمی‌آورم. مقاومت می‌کنم و حرص می‌خورم. دوستش می‌آید مجبور می‌شود جایش را عوض کند، باز جایی می‌نشیند که من در محدوده‌ی دیدش باشم. حالم دارد به هم می‌خورد

بس نیست این‌همه رنجی که کشیده‌ایم ما؟ کم توی خیابان‌های تهران مورد اصابت رفتارهای زجرآور شما واقع شده‌ایم؟ جرئت می‌کنی به یکی از این دختر آلمانی این‌طور چشم بدوزی؟ پاشم داد ‌بزنم سرت؟‌ زبان آدمی‌زاد که حالیت نمی‌شود؛ اگر می‌شد این طور احمقانه و کج‌کج نگاه نمی‌کردی. کی یاد می‌گیری حوزه‌ی خصوصی آدم‌ها را جدی بگیری؟ زن ایرانی چقدر باید از دست تو بکشد؟ چقدر باید فضا برایش ناامن باشد از حضور امثال تو؟ کجای دنیا راحتش می‌گذاری؟ من حجاب دارم؛ از نوع محکمش، آرایش ندارم، کاغذ و مداد و ابزار درس‌م پهن است روی میز. چه چیز این ترکیب به تو اجازه می‌دهد این‌طور زل بزنی به حرکات من؟ حتی اگر ترکیب غیر از این بود هم حق نداشتی !

ارسال شده: 12 فروردين 1390 - 1 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

 

 یه سال دیگه هم تموم شد. شاید زندگی کردن تو این بلاد کفر هم بد نباشه… یا حداقل نه به اون بدی که تو ذهن غربت نشینا هست اما خوب به هرحال صفحه فیس بوک پرشده از نوشته های غمبار و دلتنگ از یک “نیستی” در وجودمون. گاهی جوری نوشته ها حرف می زنن که انگار در سلولی انفرادی گیر افتادیم. آهنگ فرهاد “بوی عیدی بوی توت” تقریبا روزی 3بار به اشتراک گذاشته می شه و در نهایت همه یه حرف رو می زنیم

“این اولین … دومین … سومین … چهارمین ….  سالیه که نوروز رو در ایران نیستیم. از یادش بخیرا بگذریم که همیشه یادش بخیر در دفتر خاطراتمون غوغا می کنه به ای کاش هم نگاه نکنیم که آدم بالفطره حسرت می خوره. یه بهار دیگه میاد و یه کوله بار تجربه دیگه رو هم باید بست و انداخت گوشه طاقچه ذهن که شاید روزی روزگاری به کارمون اومد، غافل از اینکه ، حداقل برای من، هیچ وقت از تجربه هام درس نگرفتم!!!.

 

 

اما خدایا شکرت. به خاطر همه چیز. تلاطمات زندگیم تو این سال خیلی بیشتر از پارسال بود. نگرانی هام بیشتر بود. و به همون اندازه هم شادی هام. بیم و امید رو حس کردم و می کنم. راست و چپ. سیاهی و سفیدی. اما در میون همه این تضاد ها تنها دلخوشیم به اینه که تو این ایامی که اینجا بودم هرگز و هرگز به نقطه صفر نرسیدم. هرگز و هرگز تموم نشدم و هرگز و هرگز یاس و نا امیدی بر من غلبه نکرد. هر زمان که احساس می کردم به کمک، کنارم بودی و هر زمان که احساس می کردم رو پای خودم دارم مسیری رو میرم، آخر کار، پشت سرم یه رد پا بود، مال تو.


خدایا سال جدید آبستن اتفاقات جدید خواهد بود بدون شک. اما اینکه ثمره اون چی باشه و در تقدیر چی نوشته شده باشه رو فقط تو می دونی. اعتقاد من
به تو، به خدای خودم، برای من همیشه امید و دلگرمی بوده از اینکه راه برای من روشنه حتی اگر نبینمش. خدایا بازم ازت عاجزانه می خوام که این بار هم تنهام نذاری که بی تو هیچم و با تو همه چیز.

خدایا تو سال جدید کمکم کن که کارنامه عملم بد نباشه. کمکم کن اگر بد بودم هم کسی از بدی من رنج نکشه. کمکم کن نباشم مثل کسانی که روزی نکوهششون می کردم و کمکم کن باشم چیزی که به خاطر اون من رو خلق کردی. مسافرم، مسافر این زمان توشم چی باشه تو صاحب سفری. توی این سال، سختی شاید بیش از سالی که رو به غروبه پیش روم باشه، زانو هام رو با زمین غریبه نگه دار.

بزرگترین سرمایه زندگیم، مادرم و خونوادمه.  آدم هرجا باشه بازهم به صدای گرم خونوادش گرمی رو حس می کنه و یاد اونها و امید دیدار مجدد اونها سرپا نگهش میداره.  امیدوارم که امسال هم براشون مثل سال گذشته فقط از خزانت برکت براشون بباره و سایه مادر جون و آقاجون هم مثل همیشه گرمی سبزه زار زندگیمون باشه.

ارسال شده: 12 فروردين 1390 - 1 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

 

نوروز زمان خوبی برای نوشتن از فاصله نیست. قلب‌ها قرار است نزدیک‌تر شوند و دست‌ها مهربان‌تر و کیلومتر‌ها کمتر. اما ایکاش همیشه اوضاع بر وفق آنچه دل‌ آدمی‌ می‌خواست می‌گشت. دوره‌ای بود که وطن مفهومی وسیع‌تر از مکان تولد نداشت. جایی به دنیا می‌امدی و به قریب بالا همان‌جا هم دفتنت می‌کردند. با علف‌های دشت‌هایش هم خویشاوند می‌شدی چه برسد به انسان‌ها. انگار از وقتی مفهوم وطن بزرگ‌تر شد دوری از آن هم بیشتر شد. مهاجرت حالا دیگر طوری با خانواد‌های ما گره خورده که دیگر عادی است صبح روز عید یکی از بچه‌ها ازهامبورگ زنگ بزند دیگری از برلین. وقت‌هایی مثل نوروز که نه تنها با زنده شدن زمین که با بوی بازار و آجیل و سمنو و ماهی قرمز برای ما گره خورده، بیشتر یادآور فاصله‌‌های خواسته و ناخواسته بین عزیزانند. تلفن، ایمیل، چت، پیامک و انبوهی دیگر از دست‌آوردهای تکنولوژی قرن بیست و یکم ارتباطات را راحت‌تر و سریع‌تر کرده اما آیا فاصله‌ها را هم کرده؟ چقدر شنیدن صدای عزیز در پنجره چت و دیدن صورت ماه مادرجون و آقا جون ومادر بزرگ برای ما از پشت دوربین کامپیوتر از مفهوم دوری و دلتنگی ناشی از فاصله جغرافیایی کم می‌کند یا چقدر به آن اضافه؟

.

.

.

(برای مادر جونم)

دو دستِ منتظر، یک لب دعا، یک بغل تنهایی، یک آغوش انتظار و دو چشم نگران معنای فاصله برای من است. فاصله یعنی من باز هم امید دارم به روزی که گرمای وجودت انتظارم را پر کند، به روزی که دستانت خستگی چشمانم را پاک کند و روزی که لب هایت سلامم را پاسخی باشد. می‌شمارم چروک‌های صورتت را هر شب و می‌دانم که به تعداد شب‌های بی تو بودنم دلت چروک برداشته است. فاصله همین بی تو بودن‍ با تو است. بارها و بارها فاصله‌ را برای خودم معنی کرده‌ام؛ چشمانت، دستانت، و لب‌هایت را از پس فاصله‌ها دیده‌ام اما هنوز هم پس از سال‌ها، پر از تنهایی فاصله‌ها مانده‌ام. می‌خواهم ببینم تکان لب‌هایت را که برایم دعا می‌خواند، احساس کنم دستانت را که موهایم را نوازش می‌کند، می‌خواهم غرق در آغوش گرمت شوم و تو به من بگویی دیگر فاصله‌ای نیست تو با منی همان‌گونه که از اولین نفست بوده‌ای. دوباره با یکدگر بگوییم از فاصله‌ها؛ تو از فاصله‌هایی که گذشت و من از فاصله‌هایی که می‌آیند. دنیای من پر از فاصله است و چشمانم خسته از این همه فاصله دوری‌ها؛ چشمانم را می‌بندم تا دوباره نزدیکت باشم بدون فاصله، بدون تنهایی و با تو.

ارسال شده: 15 مهر 1389 - 1 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

 

بوي تعفن اينجا خفه ام مي كند، در و ديوارش بوي نفس مي دهد. و اگر گفته اند كه "شرف المكان بالمكين"، لابد "شرِّ المكان من المكين" هم پر بيراه نيست. حالا درست كه مثل سيد مرتضي اين قدر مرد نيستم كه همه آنچه حديث نفس مي دانم در گوني بريزم و بسوزانم؛ اما آن پايه هم نامرد نبوده ام كه بر اباطيل بپويم و چند نفري را كه اينجا مي آيند به بطالت بخوانم. فرش نا گرفته را ديده اي كه آفتاب مي دهند تا بويش برود؟ لابد بايد اينجا هم چند وقتي آفتاب بگيرد تا از تعفن رهايي يابد. گمان ميكنم باز هم به اينجا برگردم اما كي؟والله العالم.تو خيال كن مرخصي رفته ام از دست ابليس و اعوانه و انصاره...
اخبار و جرايد و سايت و ...حتي تر اينترنت را هم كنار گذاشته ام كه مخل اند به حال و احوال و كار و  درس و اشتغال...كه فردا روز پرسش است از حال و اشتغال...فیلم و سياست و فرهنگ و.. هم ندارد؛ همه سكه "غفلت" مي زنند در اين بيع و شراء كه گفته اند "فاسعوا الي ذكرالله و ذروالبيع"...
روي صحبتم با تو خواننده اينجاست؛ وجود اگر داري، به جاي خواندن اين اراجيف، بنشين و چند خط قرآن بخوان.كامنت گذاشتن اينجا هم دردي نه از من دوا مي كند كه نمي بينم و نه دردي از تو؛ دست بالايش مي شود حكايت فاتحه بر قبر خالي خواندن.
پي نوشت:

1. يقين دارم كه فقط حرف هاي يك مرد است كه ارزش خواندن دارد و مردتر از "سيدروح الله" به عمرم نديده ام و شايد نخواهم ديد.اگر مردي بنشين و حرف هايش را بخوان، فقط 22 جلد است.
2. طاير قدسم و از دام جهان برخيزم...

 

ارسال شده: 25 شهريور 1389 - 2 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

 

همیشه معیار خوب و بد بودنم را با ورق ورق نگاهت میسنجم. ای مونس دردهایم! ای همدرد دلم و ای دلم, هرگاه تنها میشوم طنین کلماتت هدایتگر اشکانم است. هرگاه خسته میشوم نگاه تو دلم را آرام می کند. هرگاه بی پناه میشوم سایه ات بزرگترین سرپناه من میشود. هرگاه آبرویم میرود تو را ضامن قرار میدهم. باورم نمیشد که هنوز چند روز از همنشینی یک ماهه من و تو نگذشته باشد و هنوز جای نوازشت روی سرم باقی باشد و هنوز خاطره شب زنده داری من با تو در ذهنم باشد. و دشمن مشترک من و تو، فقط تو را بسوزاند و من...هرچند سوختم ولی شرمنده باشم از ماندنم. ای قرآن! ای کلام معبودم!

ارسال شده: 17 شهريور 1389 - 1 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

 

دلم مثل اين هويج هاي توي قابلمه ته گرفته است.

نه جوشانده نعناع و گل گاو زبان حريفش است و نه حتي فرازهايي از ابوحمزه كه توي بساط تلويزيون پيدا مي كنم.

چرا اين شب ها آشوبم؟ اين شب ها كه خوب است. كلي ديدارها تازه كرده ام به واسطه ی ماه مبارک رمضان و افطاری دادن و افطاری رفتن با دوستان مسلمان و  مهربانم. دوستان جديد عزيزی هم پيدا كرده ام .افرا و هاجر و بیضا جانم از بوسنی و آصفه عزیزم از آمریکا.

خيال سفر روحانی مدینه النبی هم  هم كه دارد محقق مي شود. مشكل كجاست؟

كدام شير دارد چكه مي كند كه آرامش را بر هم زده است؟

كدام در باز مانده كه غول غم آمده است؟

كدام درخت كمرش خم شده روي سيم هاي ارتباط؟

نمي خواهم بخوابم. شايد اگر سحري آماده بود خودم را به خواب مي زدم.

مسافرم دارد مي رود. چمدان هايش را بسته! و خيلي ها به جاي اينكه به يادش باشند دعواي روز رفتن نرخ مي كنند و حراج مي زنند به روزهاي هفته نيامده.

كسي گفته  بود از همان شب اول بايد دعاي وداع خواند گوش نكردم.

او مي رود و من مي مانم ؛ يا برعكس ما مي رويم و او مي ماند؟

دومي درست تر است شايد.

دلتنگم از حالا! به قدر تمام جزءهايي كه دوست داشتم تا آخر اين سفر خوانده باشم و مانده است هنوز.

دلتنگ لحظه هاي خوبي كه گذشت.

دلتنگ مردم اين ماه.

دلتنگ عمري كه طي شد و مي توانست بهتر بگذرد.

و لحظه هايي كه خوب گذشت.

گذشت.

مهماني آن بزرگوار كه اين ماه بي مقدار مي بخشيد.

من غول چراغ خواسته بودم!

من غول چراغ خواسته ام!

چه نصيبم شد؟

چه نصيبم خواهد شد؟

مادر جان ذكر يا ودود سر مي دهد اين لحظه ها شايد.

پدر دارد مناجات خمسه عشر مي خواند لابد.

من به كدام تازيانه

دل بي قرار

 رام كنم؟

ارسال شده: 17 شهريور 1389 - 1 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

 

دیشب  افطاری دعوت بودیم به منزل یکی از دوستان مسلمان هندی که با دخترشان هم رشته ای هستیم. شیبا این دوست هندی ما می پرسید ماجرای سکینه آشتیانی چیست که اینقدر دارند علیه ایران تبلیغ می کنند. چرا می خواهند سنگسارش کنند. چرا حرفی از مرد سوم ماجرا نیست و چرا او مجازات نمی شود. می خواست اخباری از رسانه های محلی ما داشته باشد تا در یادداشت اش برای نمی دانم فلان رسانه هندی کار کند. ببین چطور خبر می سازند و توی دنیا پخش می کنند و بعد هم دم از آزادی بیان و جریان آزاد اطلاعات می زنند و یک عده ابله هم باور می کنند.بعد از رسیدن به خانه بدون فوت وقت رفتم اسم این زن را در گوگل جستجو کردم تا شرح فعالیت های مشعشع اش را برای شیبا بفرستم و تازه یک جا اخباری که پراکنده به گوشم می رسید دیدم. از همه مضحک تر یقه چاک کردن فرانسوی ها بود. کوشنر که گفته بود اگر لازم باشد برای نجات سکینه به ایران سفر می کنم. آه و فغان های همسر ماجرا دار سارکوزی را هم که شنیده اید. انصافا وقاحت سیاستمداران این عصر در طول تاریخ بشریت سابقه نداشته. این همه آدم از زن و مرد و بچه هر روز در فلسطین و عراق و افعانستان و پاکستان و هزاران جای دیگر دنیا در اثر ظلم همین حضرات کشته شده و می شوند آن وقت چه ژستی برای این زن فاسد و قاتل می گیرند. دست ایرانی هایی که اول خوراک خبری این سیرک را فراهم می کنند و بعد هم با این رویکرد وقیحانه و استعماری غرب همنوا شدند درد نکند. زحمت می کشند برای حقوق بشر و  بالاخره ضربه زدن به حکومت یا  حداقل خالی کردن غیض، لابد ارزشش را دارد که آدم اینطور چهره کشورش را سیاه نشان بدهد. اینها هم نباشد بالاخره زندگی خرج دارد.

بعد شیبا شروع کرد به درد دل که من به چشم خودم وضعیت زنان را در ایران دیدم. تحصیل کرده با ذهن روشن و زندگی خوب بدون اینکه تحت فشار باشند اما تصویری که رسانه های غربی می سازند و رسانه های محلی هندی هم تند تند کپی می کنند چیز دیگری است و چرا ما مسلمان ها رسانه قوی نداریم و چرا ا ایرانی ها اینقدر کم انگلیسی می دانند تا بتوانید حقایق جامعه تان را برای بقیه بگویید و ...

 

ارسال شده: 11 شهريور 1389 - 1 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

 

امسال نیز چون سالها و قرنهای گذشته ، رمضان از راه رسید و در این دنیای پر آشوب و بی باوری و بد باوری ها مردم را به مهمانی خدا دعوت نمود . اینکه چه تعداد از مسلمانان این دعوت را پذیرفته سر سفره خدا نشستند، بحث دیگری است ولی هدف من از این نوشته صرفا یک اشاره ای به حضور نامحسوس رمضان در کشور های غیر اسلامی آن هم جاهای است که از مساجد و تکایا خبری و اثری نیست.

در کشور های اسلامی صدای رمضان را از دور می توان شنید و حضور آن را با رونق گیری بازار خوراکی ها و مساجد و تکایا و شور و شوق  هیات های تبلیغی و...مشاهده کرد. ولی در غرب و در گوشه های دور از اماکن مذهبی ، اثر و آثاری از رمضان نمی توان دید گویی اصلا رمضان نیامده است.در شرق اسلامی مردم با عشق قلبی و یا  زور و یا  شرم زمانه در مهمانی خدا شرکت می کنندولی در غرب زوری ، ترسی ، شرمی در کار نیست. هرکس خواست شرکت می کند و نه خواست مهمان شود، کسی هم حق ندارد اورا به زور سر سفره بنشاند! در بسیاری از خانواده ها ، فقط خدا میزبان است و یا سالخورده مهمان و در برخی خانواده هم همگی بدون سر وصدا سر سفره مهمانی جمع می شوند ، بدون اینکه از این مهمانی به کسی چیزی بگویند ولی برخی بدون شرکت در مهمانی با سر وصدا از مهمانی می گویند و برای آمدن عید لحظه شماری می کنند. این است ماجرای آمدن و رفتن هر ساله رمضان.

واقعیت این است که در غرب دهها و صد ها سوال در ذهن جوانان ، در باره رمضان وجود دارد که خانواده ها قادر به پاسخ گویی یکی از انها هم نخواهد بود..مراکز تبلیغی هم نظر به شرایط محیط و ناخوانی با ذهنیت جوانان و شرایط امروز جهان و عوامل بازدارنده دیگر ، برای روشنگری جوانان کار ساز نیست.چرا که فضا و غذا اثر فوقالعاده روی شخصیت انسان دارد. در حقیقت این دو ، اساسی ترین موألفه های شکل گیری ساختار جسمی وروحی انسانهابه حساب می آیند.امروزه برای عرضه غذای سالم تلاشهای زیادی صورت می گیردو سالم عرضه کردن غذا بیشتر از خود غذا به فضای سالم نیاز است. چرا که یک غذا سالم و تازه در فضای آلوده زود فاسد شده ، خود باعث بیماری می شود.ازینرو برای عرضه غذای سالم از هر نوع آن یخچالها ، فریزر ها و سرد خانه های متعدد و حتی وسایل انتقالی سردخاندار ساخته اند و نوع بسته بندی ها نیز نسبت به گذشته فرق نموده و اماکن عرضه تغییر کرده و به مکان های بهداشتی نقل مکان کرده اند.

اما با تاسف باید گفت، برای عرضه غذای فکری که روح انسانها را پرورش می دهد ، تلاشها نه در زمینه فضا سازی کافی است و نه هم در زمینه بسته بندی و عرضه کالا! کالای فکری در همان شکل و بسته قرنها پیش عرضه می شود ،واضح است که این متاع خریداری جز همان قدیمی ها نداشته باشد و در برابر عرضه کالا های شیک ومدرن و مد روز خریداری را جلب نکند.پس گناه کالا نیست که خریدار ندارد بلکه گناه فروشنده است که از قاعده بازار روز بی خبر است!اگر امروز یک نگاه کلی به بازار تبلیغاتی در جهان داشته باشیم صرف نظر از تفاوت فاحش تبلیغات در عرصه مادی ، در عرصه و بازار تبلیغات دینی هم تفاوت های زیادی وجود دارد.

با این دید، به راستی که حفظ دین و ایمان در این دوره، از نگاه داشتن آتش روی کف دست هم سخت تر است ، بخصوص برای ما جوانان!حال مانده ام که به غربت رمضان بنالم یا به غربت خودم. گرچه رمضان در این دیار غریب است ولی در جاهای دیگر آقا و سرور،ولی منی غریب ،در این گوشه از جهان وقتی سر سفره ضیافت خدا می نیشینم به یاد سفره  های دوران کودکی ام می افتم که با چه شور وشوقی با صدای اذان و دعای افطار  و دعای سحر.  سحری ها بیدار می شدیم و تمام اعضای خانواده دور هم جمع بودند آه!  چه لذتی داشت و اینروزها دلم هوای بیدار شدن های دسته جمعی برای سحری خوردن رو کرده. دلم برای تهدیدهای مامان که “اگر همین الان بلند نشید سفره سحری رو جمع می کنم” تنگ شده. دلم برای عطر غذاهایی تنگ شده که باعث می شد نتونم هیچی بخورم .برای ربناهای افطار و چایی های هول هولکی ریخته شده. برای اون سوپ های خوش عطر مامان که فقط مخصوص ِ خودش هست برای کاسه ی شله زرد پر از زعفران که بوی  گلاب قمصرش, آدم را مست می کرد و  دور تا دورش را با خلال پسته و بادام تزئین می کردیم و مادرجونم هنرش را به رخ می کشید و با  خط ِ خوش رویش می نوشت :  یا علی خیلی خیلی تنگ شده. 
روزه گرفتن، تنها، اینجا، بدون صدای اذان ِ مسجد هیچ لطفی نداره.

در پایان، جز این دعا چیزی به ذهنم نمی رسد که خدا یا! این رمضان را آخرین رمضان انتظار قرار ده  و تا رمضان دیگر چشم منتظران به دیدار امام غایب روشن گرددتا به سعی و تلاش او و یاری خدا دنیای پر از ظلم و بی داد ، به عدل و داد مبدل گردد، به امید آن روز.

ارسال شده: 24 خرداد 1389 - 3 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

 

دقت کردید که همه ما ایرانی ها به نوعی در عمیق ترین لایه های ذهنمون بر این باور هستیم که شروع تمام علوم و دانش ها ریشه در ایران داره؟!
دیشب وقتی فیلم
Salami Aleikumرو می دیدم مطمئن شدم که همه ما ایرانی ها، جمیعا” مثل هم هستیم و این موضوع اونقدر در ما عمیق رخنه کرده که حتی به فیلم ها هم راه پیدا کرده!
بعد اونقدر توی این مورد اعتماد به نفس داریم که راست راست تو چشمای ملت هم نگاه می کنیم و این رو عنوان می کنیم! یعنی خدا این تمدن هفت هزار ساله رو از ما نگیره که اگه بگیره با چی می تونیم پُز بدیم!؟
حالا اینا به کنار، این لهجهء پدر محسن معده ای از ما ص.ا.ف کرد که بیا و ببین! یعنی آلمانی حرف می زد به سبک ترکی بعد فحش می داد به فارسی!! می گم فحش، یه چیزی می گم یه چیزی می شنوید!
حالا این هم به کنار!! من نمی فهمم با وجود این ایرانی هایی که دست اندر کار این فیلم بودن، چرا تا این حد فرهنگ ایران با عراق و هند و چند تا کشور دیگه قاطی شده!؟ یعنی بهتره بگم از فرهنگ ایرانی فقط فحش هاش و خود بزرگ بینی و قرمه سبزیش به نمایش در اومده!!!
این نکته جای بسی شگفتی و تأمل داره!
.

.

.

 

یه زمانی هیچ جوره این از ذهنم عبور نمی کرد که ” یه روزی شاید دلم هوای آفتاب تهران رو بکنه!”
از هر طرف که به این موضوع نگاه می کنم می بینم این انصاف نیست که شما اونجا برای درست کردن نیمرو کافی باشه، تخم مرغ رو توی ماهیتابه بشکنید و فقط چند دقیقه ماهیتابه رو از پنجره رو به خورشید، بیرون بگیرید و ما اینجا هنوز وقتی می خوایم درسی بخوانیم و لا به لای کتابها  و جزوات درسی مدفون بشیم ، پتو سفری رو صد دور دور خودمون بپیچیم و لیوان چایی یا هر نوشیدنی داغی که آماده داریم، دو دستی بچسبیم!!
این انصاف نیست که شما اونجا هی به لباسها ی  با پارچه نازک تر و خنک تر فکر کنید و ما در کمد لباس هامون رو باز کنیم و با حسرت به لباس های تابستونی که به امید تابستون خریده شده زل بزنیم و به این فکر کنیم که:” بالاخره روزی می آید!! ”
یعنی جمع کردن چمدون لباس های زمستونی و دوباره از چمدون در آوردنشون شده برنامه هر هفته من! بعد در نظر بگیرید من چند  سالی هست که وسط درگیریهای جَوی- آب و هوایی، اینجا هستم و واقعا” روم نمی شه آخرای بهار یهو با پلیور پاشم برم بیرون!! یا مثلا” وقتی اونقدر سردم هست که دندونام به هم می خوره، پالتو تنم کنم!!یعنی علاوه بر اینکه در موقعیت سخت ِ آب و هوایی گیر افتادم، وسط هاگیر واگیر ِ روحی- خوددرگیری هم گیر کردم! از یه طرف خودم رو باید با تقویمی هماهنگ کنم که همیشه اواسط اردی بهشتش با کولر همرا بوده و از یه طرف با سرمای اینجا که هیچ جوره ربطی به اواخر بهار و اوایل تابستون نداره!
یعنی حس می کنم یه عقده حقارتی از نوع آفتابی!! توی وجودم داره رشد می کنه که با دلتنگی های عجیب غریب همراهه!! مثلا” این روزها مدام به این فکر می کنم که، چقدر دلم برای آلرژی پوستم که همیشه توی آفتاب عود می کنه تنگ شده !!
این رو گفتم که خودتون بتونید به عمق فاجعه پی ببرید!!

 بازم مثل همیشه از دیروز باران شروع کرده به باریدن دوست دارم بچرخم و بچرخم و بچرخم...باران بریزد روی صورتم!صورتم طرف آسمان باشد و از همان رعد و برق هایی بیاید که بچگی ها از صدایش میترسیدم و کمی الان هم...و بعد با امید از این همه حس خوبی که با قطره های باران به پوست صورتم میرسد...

و بلند بخوانم زیر همین باران:

زهی عشق زهی عشق که ماراست خدایا..

چه نغز است و چه خوب است و چه زیباست خدایا...

چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید

چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا...

سر کلاس همان استادی هستم که بعد از هنوز لبخندی نزده و مثل همیشه جزوه می گوید و اسلاید نشان می دهد و امروز که باران آمد حواسم به همان صدای قطره های بارانی بود که پر قدرت به شیشه یر کلاس می خورد و صدای استاد هم در آن گم می شد...بلندتر حرف میزد که با باران بجنگد...باران که همیشه پیروز بود مگر نه؟

کاش می شد من هم در همین باران و صدایش گم شوم!

ارسال شده: 18 خرداد 1389 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

 

زنگ خانه به صدا در می آید بلاخره مهمانی که منتظرش بودم از راه رسید .در را باز می کنم بغلش می کنم و لبخند می زند. اسمشJeccika هست واهل آرژانتینه  دوستمان حرفهایم را با زبان اشاره برایش ترجمه می کند. خوش و بشی می کنیم... می گوید.

جهان غرب و اروپا خیلی خوب است.خیلی شانس آوردی که دور از ایرانی و در آلمان اقامت می کنی زن و مرد برابرند. ایران سخت است . اسلام تو را محدود می کند. اسلام سخت است. از اینجا بروی گریه می کنی دلت برای آلمان تنگ می شود.

و من می گویم : اسلام بد نیست مسلمانان بد پیاده اش می کنند. آدمها متفاوتند. مسلمانان همه مثل هم نیستند. مثل هم فکر نمی کنند.

و دوستمان برایش ترجمه می کند. می روم توی اشپزخانه بوی کتلت همه جا را می گیرد. سری به اشپزخانه می زند و نشان می دهد که می خواهد ظهر بماند تا از کتلت کمی بخورد. نگاهم می کند که چگونه کتلتها را سرخ می کنم. افرین می گوید و بغلم می کند.

می خورد و تشکر می کند و می گوید می رود خانه و کتلت درست می کند.

در راه به خودم ،به ایران ،به گرمای سوزان تابستان که آنجا را گرفته فکر می کنم و به اینکه اینها هیچی از ما نمی دانند. نمی دانند از صفا و صمیمیت مردمانش از  رفت و امد و صله ارحامش ، نمی دانند از اینکه اگر زنها تو سری می خورند برای درمان زخمهایشان به الکل پناه نمی برند. نمی دانند زنی تا صبح بالای سر شوهر بیمارش با عشق دعا می خواند و اگر برایشان بگویم از مادری و لبخندش و دم نزدن از سختیهایش که با عشق بچه هایش را بزرگ کرد و پدری را شش سال پرستاری کرد نمی گویند زن عاشقی بود بلکه می گویند به او ستم شد و هزاران چیز را زیر یوغ ظلم می خوانند . داستانم را برای خودم نگه می دارم و اسطوره ام را خودم می ستایم و سکوت می کنم اما در این غربت دیوانه کننده نشان می دهم که من همان دختر مسلمان ایرانی چقدر با اندیشه ی آنها متفاوتم.
.

.

.

از رفتارش می فهمی که خیلی وقت است ایرانی ندیده. سالها دوری...

رو راست است. با خوردن کوفته های تبریزی و ماهی شکم پر و باقالا قاتوقی که براش درست کرم کیف می کند. ترشی می خورد و می گوید دلم برای همه ی اینها تنگ شده.  فوق لیسانس پرستاری را در ایران گرفته. اینجا هم دوره ای دیده اما اجازه ی کار در همه جا را ندارد. می گوید دست شما درد نکند. می گویم نوش جان ویادم می رود که تا نگاهم نکرده نباید با او حرف بزنم. می گوید امروز روز خوبی بود برایم بعد اینهمه سال با برادرم حرف زدم. تعجب می کنم. چگونه؟ بی انکه چیزی بپرسیم می گوید بالاخره برادرم با دوربین با من حرف زد لبهایش را نزدیک دوربین می اورد.

می رود و عجیب بغضی در گلویمان می گذارد از این همه رنج غریب با این همه استعداد غریب. سه زبان مختلف دور از هم(فارسی، انگلیسی، آلمانی) را تنها با لب خوانی می فهمد .کامل حرف می زند اما هیچ نمی شنود. جغرافی می داند کتاب و روزنامه زیاد می خواند و حالا می خواهد داندانپزشکی بخواند. دلم می گیرد چرا ایران جایی برایش ندارد؟

ارسال شده: 06 خرداد 1389 - 2 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

 

هميشه از ضرب‌المثل خوشم ميومده، به خصوص ضرب‌المثلهای فارسی.ضرب المثل ها نمای مهمی از فرهنگ بومی کشورهاست. گاهی موقع آلمانی حرف زدن مثالهای فارسی رو ترجمه ميکنم و دوستانم رو ميخندونم، چون ترجمه‌اشون به نظر غريب و شاعرانه و در عين حال پرمعنی مياد. مثلاً: برای کسی بمير که برات تب ميکنه! يا: شترسواری دولا دولا! يا: کاسهء داغتر از آش! يا: از بی‌کفنی زنده‌ايم! البته برعکسش هم صدق ميکنه. ضرب‌المثلها و اصطلاحات ديگهء آلمانی هم گاهی خيلی جالب هستند. حيف که خيلی از اونها رو نميشه ترجمه کرد. تازه مثل مثلهای خودمون بعضيها به شعر هستند و قافيه‌اشون غير قابل وارد کردن به فارسيه. (و بعضيهاشون با مثلهای فارسی مشترکند). اينجا براتون چند تا از ضرب‌المثلهای آلمانی رو ميارم:- کسی که در خانهء بلورين نشسته بهتره که سنگ پرتاب نکنه.
- کسی که باد ميکاره توفان درو ميکنه.
- دو نفر که دعوا کنند سومی خوشحال ميشه (ز هر طرف که کشته شود سود اسلام است!).
- تنبلی سرچشمهء همهء گناهانه.
- علف هرزه از بين نميره (بادنجان بم آفت ندارد!).
- استثناها قوانين را تأييد ميکنند.
- از دل برود هر آنکه از ديده برفت.
- در دهان اسب پيشکشی نگاه نميکنند (دندون اسب پيشکشی رو نميشمرند. لاتين:
Noli equi dentes inspicere donati).
- ماهی از سر گَنده گردد (نی ز دُم)
- چيزی که آدم در مغزش نداره در پاهاش داره (مثلاً اگه چيزی رو جا گذاشتی بايد دوباره تمام راه رو برگردی و برش داری).
- کسی که آخر از همه ميخنده از همه بهتر ميخنده.
- کسی که
A ميگه بايد B هم بگه (کار را که کرد؟ آنکه تمام کرد).
- مرگ تمام قروض رو ميپردازه.
- حقيقت گياه نايابيست، از آن نايابتر کسی که هضمش کند.
- سخن نقره است، سکوت طلاست. (کم گوی و گزيده گوی چون در)
- احمقترين کشاورزها بزرگترين سيب‌زمينيها رو بار ميارند.
- يه مرغ کور هم گاهی ارزن پيدا ميکنه (اشاره به کسی که تصادفاً و بدون داشتن توانايی لازم به موفقيتی نائل شده).
- جايی که اراده هست راه حل هم هست (کار نشد نداره).
- گذشت سالها بيشتر از کتابها درس ميده.
- تمرين استاد ميکنه (کار نيکو کردن از پر کردن است).
- بچه‌ها و ابلهان حقيقت رو ميگند (حرف راست رو بايد از بچه شنيد).
- عشق کهنه زنگ نميزنه.
- شيطان به اون سياهی نيست که اون رو نقش ميزنند (وليکن قلم در کف دشمن است!).
- برای هر حماقتی کسی پيدا ميشه که اون رو انجام بده.
- انتقام خوراکيه که اون رو سرد سرو ميکنند (يعنی بهتره برای انتقام گرفتن مدتی صبر کرد تا آبها از آسياب بيفته).
- جاروی نو خوب تميز ميکنه (اشاره به شور و شوق و ايده‌های نوی کسی که برای اولين بار وظيفه‌ای به عهده گرفته).
- هر شروعی سخته.
- کار شرف مياره (کار عار نيست).
- يک دست اون يکی رو ميشوره (يک دست صدا نداره. لاتين:
Manus manum lavat)
- گستاخی و غرور روی يک شاخه ميرويند.
- فرصت دزد ميسازه (در ديزی بازه، حيای گربه کجا رفته؟).
- گنجشکی در دست به از کبوتری بر بام (سرکهء نقد به از حلوای نسيه).
- اقبال با زرنگهاست (از تو حرکت، از خدا برکت).
- درز دوبار دوخته شده محکمتره (کار از محکم‌کاری عيب نميکنه!).
- دهاتی چيزی رو که نشناسه نميخوره.
- يه کلاغ چشم اون يکی رو درنمياره (اگه گوشت همديگه رو هم بخورند استخون رو دور نميندازند!)
- هيچ زنجيری محکمتر از ضعيفترين حلقه‌اش نيست.
- عشق کور ميکنه (اشاره به اينکه عاشق عيوب معشوق رو نميبينه. مولوی ميگه:
ابلهان گفتند مجنون را ز جهل
حسن ليلی نيست چندان هست سهل
بهتر از وی صدهزاران دلربا
هست همچون ماه در شهر ای کيا
گفت صورت کوزه است و حسن می
می‌خدايم ميدهد از ظرف وی
مر شما را سرکه داد از کوزه‌اش
تا نباشد عشق اوتان گوش‌کش)
- بين نابينايان آدم يک‌چشم پادشاهه.
- جواب ندادن هم نوعی جوابه (سکوت علامت رضاست).
- آبهای ساکن عميقند (کسانی که ساکت و سربه‌زير هستند احساسات و عواطف عميقی دارند).

ارسال شده: 04 خرداد 1389 - 1 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

 

یکشنبه ی گذشته در منزل ما جشن ازدواج به پا بود! دخترخانمی عرب تبار با آقا پسری آلمانی. سنا و توما. دوستی که ید طولایی در زمینه خواندن خطبه عقد اسلامی دارد این مسئولیت را به عهده گرفته بود. برای من خیلی هیجان انگیز بود! اصولا شاهد ازدواج دو نفر بودن هیجان انگیز است اما این مورد خیلی دلنشین تر بود چون هیچ شبیه عقدهایی نبود که تابحال دیده بودم. زوج جوان ساده و بی هیچ تکلف و قید و بندی آمده بودند و فقط هدفشان محرم شدن از نظر اسلام بود. با شلوار جین و ژاکت.  توما قبل از عقد تشهد را خواند و مسلمان شد. من یاد دوست دیگرمان افتادم که عین همین مورد دوستمان با پسری آلمانی ازدواج کرده بود. آقا پسر خب مسلما تشهد را خوانده بود و بعد عقد اسلامی برایشان خوانده بودند. دوستمان روزی که به خانه شان رفته بودیم می گفت بنوآ خیلی خوشحال است که مسلمان شده. بنوآ خودت بگو چرا. او هم گفت چون حالا که مسلمان شده ام می توانم چهار تا زن بگیرم!

خلاصه. عاقد به عروس خانم گفت می توانی مهریه ای مشخص کنی و هر چی لازم داری از او بخواهی. او هم با خنده گفت که خیلی چیزها لازم دارد! اما وقتی خنده مان تمام شد با قاطعیت گفت که حلقه می خواهد. همین! بعد دوست عاقدمان مسائل مربوط به رابطه زناشویی در دایره قوانین اسلام را برایشان توضیح داد و من آنجا متوجه شدم واقعا چه مسائل مهمی برای توضیح دادن وجود دارد! از آنجایی که عاقد ما بسیار به حقوق زنان احترام می گذارد هی به خانم می گفت از شوهرت چه می خواهی. او هم گفت که می خواهم همینطوری که هست باقی بماند. مهربان و نرمخو. به من گفت شما چه نصیحتی به این خانم داری. حالا انگار که من چه صاحب نظری در این زمینه باشم گفتم شاید بهتر باشد که از همین حالا قرار بگذارید که هر حقی او برای خودش در نظر می گیرد تو هم آن حق را داشته باشی مثل طلاق. عاقد گفت که اینجا آلمان است و دادگاه طلاق می دهد. گفتم که اگر زمانی شوهر بدجنس شد و گفت از نظر اسلامی طلاقت نمی دهم چه؟ گفت در این صورت طلاق خلع هست که به زن اجازه می دهد بگوید مهریه ام را می بخشم و شوهرم را طلاق می دهم. دیدم که بله در قران هم این هست. پس چرا در قوانین ما نیست یا اگر هست به چه صورت است؟ چرا من تابحال به این فکر نکرده بودم؟ این حقوقدان ما هم که رفته ایران و نیست تا پاسخ ما را بدهد. با این حال سنا به توما نگاه کرد و گفت بله من این حقوق را می خواهم. آن بنده خدا هم که هم آلمانی است و این چیزها برایش عادیست و هم در عمل انجام شده قرار گرفته بود سریع گفت چشم! عاقد هی می گفت اگر سوالی دارید بپرسید. توما که همه اش ساکت بود اما سنا سوالهای جالبی می پرسید که مثلا ایا می توانم اسم غیر عرب روی بچه ام بگذارم؟ آیا شوهرم می تواند مویش را بلند نگه دارد؟ به ما گفته اند حرام است. آیا می توانیم فرزند خوانده داشته باشیم؟

نوبت که به خطبه رسید و عاقد ما با سوره حمد شروع کرد، آن دو خانم زود چیزی روی سرشان انداختند و انگار که عربها رسم دارند که در حین خواندن قرآن در چنین مجالسی دستشان را مثل حالت قنوت باز می کنند و سرشان را پایین می اندازند و حالتی جدی می گیرند. اما این وسط من نمی توانستم جلوی لبخندم را بگیرم بس که حس خوبی داشتم. چقدر وصل خوبست. 

  .

.

.

 

چند روز پیش حسابی باران میبارید و بوی درختان باران خورده بعد از کلی فسفر سوزاندن بسیار گوارا بود. زدم بیرون تا  پیاده روی کرده باشم  آخه هوای بهار با بارونش با صفاست و من عاشق این هوا به قول سهراب زیر باران باید رفت..... در برگشت در کمال ناباوری دو درخت گوجه سبز پیدا کردم. از آنجایی که آلمان‌ها اهل چیزهای ترش نیستند درختهای گوجه سبز همیشه دست نخورده می‌مانند، البته اگر دست ایرانیها ( و بقیهٔ ملیتهای ترش مزاج!) به آن نرسد. در چنین مواقعی در عین اینکه آخ جانی از صمیم قلب گفته‌ام، سعی می‌کنم هول نشوم و با طمانینه و «انگار نه انگار» محصول برداری کنم، چون اگر آلمان‌ها ما را موقع گلاویز شدن با درختان ببینند یا با تعجب نگاه می‌کنند، یا می‌گویند:« اااااااا مگه اینا خوردنین؟» یا اگر دلسوز باشند : «نخورید مریض می‌شوید!» ما هم در دلمان می‌خندیم و می‌گوییم: «بنشینید سیصد جور پنیر و دویست جور ماست میوه‌ایتان را بخورید، شما را چه به مزه تازه و ترش گوجه سبز!»

خلاصه اینکه جیبم را پر کردم و برگشتم، این دفعه که پیاده روی بروم حتماً نمکدانم را هم می‌برم.

ارسال شده: 03 خرداد 1389 - 2 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

 

خب دیگر سه سال و یا  کمی بیشتر است که کلن شده شهرمان؛ شهر که می گویم منظورم جایی است که تو در آن زندگی می کنی؛ می روی دانشگاه و بیمارستان ، خرید می کنی، برمی گردی به خانه، توی خیابان هایش قدم می زنی و ....اما خب با مردمی که توی خیابان راه می روند سلام و علیکی نداری؛ گاهی فقط لبخندی به هم می زنید یا سری برای هم تکان می دهید یا ممکن است دستی به سر سگ کوچولوی بامزه ای که همراه یک عابر است بکشید؛ ممکن است توی مترو برای خانم یا آقایی مسن از جا بلند شوید و او هم با چشم های پیر مهربانش تحسینی نثارتان کند اما شما سلام و علیکی با هم ندارید؛ زبان مادری تان یکی نیست و امان از این زبان مادری.
با این حال اما آدمیزاد همیشه راه خودش را پیدا می کند؛ بخصوص اگر آن آدمیزاد من باشم :)
زندگی خیلی تعریف ها می تواند داشته باشد اما این تعریف کریستین بوبن به من خیلی نزدیک تر است.نعل به نعل جمله هایش در کتاب فرسودگی یادم نیست اما کلیتش این است که زیستن یعنی آنکه هنوز درباره معنای زندگی خود تصمیم نگرفته باشیم، به آن شکلی که درباره صورت پایان یافته یک جمله تصمیم می گیریم.زیستن یعنی آنکه بیازماییم، خطر کنیم، از سر گیریم، خط بزنیم، اینجا و در عین حال آنجا برویم...
آره این تعریف خیلی به من نزدیک است و این طوری است که در شهر م کلن هم می توانم زندگی کنم؛ زندگی با چیزی شبیه همین تعریف و شاید هم حتا کمی ماجراجویانه تر.
دیروز روز تعطیل من و داداش بود  و برای همین برای خودم جشن آشپزی هم گرفته ام و بعد از مدت ها دارم خورش قیمه درست کردم . بوی دارچین و زعفران و عرق هل پیچیده توی این آپارتمان و  آآآآآه که من بد جوری یاد اهل خانواده ام بودم و تنی چند از رفقای گرمابه و گلستان که همیشه اولین غذایی که ممکن بود از منوی من انتخاب کنند، خورش قیمه بود.چیزی که برای قیمه پختن در اینجا ممکن است شما را به دردسر بیاندازد، اما من نگران نیستم چون دو بسته لپه ایرانی اعلا دارم؛ یکی هدیه یک دوست  خیلی عزیز و دیگری فرستاده مادر از ایران...این هم برای خودش تجربه ای است؛ هیچ وقت فکر نمی کردم در زندگی مشکل لپه پیدا کنم و کار به جایی برسد که با ملت، لپه به هم هدیه بدهیم !
.

.

.

گاهي گريه، نه از اين گريه‌هاي چند قطره اشكي، گريه‌ي حسابي، هق‌هق ساكت و بي‌حرف و صدا بيش از هر داروي ديگري كه روان‌شناس ممكن است تجويز كند، حال شما را خوب مي‌كند. منظورم گريه‌هاي متيني است كه خيلي خصوصي‌اند. در چنين حالي شما براي خودتان دلسوزي نمي‌كنيد، نقش قرباني را به خودتان نمي‌گيريد، هيچ كس مقصر نيست، هيچ چيز ماندني نيست و شما همه‌ي اينها را مي‌دانيد و به اين دانسته‌ها احترام مي‌گذاريد و براي همين هم معتقديد رنج‌تان فقط مال خودتان است، پس آن را زندگي مي‌كنيد.
امروز
 سر كلاس - بهتر است بگويم وسط كلاس - درست وقتي كه با جديت تمام داشتم از روي يك متن درسی که جلوی روم قرار داشت  مي‌خواندم چنين گريه‌اي بر من نازل شد.
تلفن زنگ زد، يك مكالمه‌ي به ظاهر معمولي و بعد طوفان گريه... گريه، گريه، از آن گريه‌ها كه تمام نمي‌شوند و نمي‌خواهي كه تمام شوند.از آن گريه‌ها كه مال زماني در گذشته‌اند و در تو مانده‌اند و حالا با اشاره يك انگشت مي‌ريزند بيرون.از آن گريه‌هاي شفابخشي كه كتاب و دفتر  را خيس مي‌كنند و استاد كه مدتیه يك پا رفيق شده باهام  ناچار درس را تعطيل مي‌كند و خيلي فوري دو تا قهوه‌ي ترك مهيا مي‌كند تا با هم بنشينيم و من رو از اون حالت روحی افتضاح دربیاره. :)
اين طوري امروز در ساعت ده صبح، پس از چند هفته بي‌رمقي و ناخوشي و دلتنگي دروني ، حال شما كمي بهتر مي‌شود.درد قلبتان ناگهان - به شكل مذبوحانه‌اي- فرومي‌كاهد و شما تعجب مي‌كنيد از اثري كه بعضي چيزهاي به ظاهر معمولي بر روي نه تنها روح كه حتي جسم آدميزاد مي‌تواند بگذارد.استادم که خانم بسیار دنیا دیده ایست حالا دارد مي‌خندد ولي همچنان اجازه نمي‌دهد كه حتا در اين حال نزار هم فارسي حرف بزنيد و با آن لهجه‌ي شيرين ش با شما همراهي مي‌كند كه :«
Voila, c est tout...»

ارسال شده: 17 ارديبهشت 1389 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

 

یعنی من هی می خوام سرم تو کار خودم باشه و با این خارجی جماعت!! دهن به دهن نشم، مگه می ذارن! اصلا” انگار در کل این خارجی ها یه استعداد عجیبی دارن توی پیدا کردن یه موضوعی که از هر طرف که وایسی نگاش کنی به ایران ربط داشته باشه! بعد شما که انتظار ندارید وقتی وایمیسن راست راست توی چشمای من نگاه می کنن و اظهارنظر می کنن، من هم لبخند ملیح تحویلشون بدم و بگم:” بله! بله! حق با شماست! اصلا” کل فرهنگ و اون تمدن دو هزار و پانصد ساله ای که ما پُزش رو به عالم و آدم می دیم و البته خاک ِ ایران، مال شما بوده و از صدقه سر شما ما اینی هستیم که شما فکر می کنید نیستیم!!!”
یعنی نوه نتیجه من هم یه روزی اگه با این کشورهای عرب نشین همسایه ایران خوب بشن، خودم رسما” می زنم چپ و راستشون می کنم!
همکلاسی سوریه ایم که معرف حضورتون هستن؟! اگر هم نیست اصلا” خودتون رو ناراحت نکنید چون فرصت آشنایی با آدم خاصی رو از دست ندادید! دختره پررو توی چشم من همینطور راست راست نگاه می کنه و می گه:” اولا” دبی، یه کشور هست!! – اینش اصلا” به جهنم! دبی هر چی می خواد باشه به من ربطی نداره!!- دوما” دقیقا چسبیده به خلیج عربیه!” چسبیده بودن یا نبودنش هم به من ربط نداره اما اینکه خلیج فارس رو خلیج عربیه عنوان کرد دیگه مستقیم و غیرمستقیم با من ربط داره!!
بعد من کاملا منظوری که توی ادای این حرفش بود رو حس کردم چون خلیج عربیه رو به عربی گفت که فقط من بفهمم جریان چیه و بخواد کفر من رو در بیاره!! خیلی شانس آورد جلوی جمع این حرف رو زد والا معلوم نبود چه سرنوشتی در انتظارش بود! من هم دبی و جایی که چسبیده رو کامل ول کردم و نه گذاشتم و نه برداشتم گفتم:” خلیج عربیه نه و خلیج فارس! – به آلمانی هم گفتم که استاد بفهمه جریان چیه! – تو نمی دونی اسم اون خلیج چیه بعد داری در مورد شهرها و کشورهای اطرافش حرف می زنی!!؟”
همچین یهو از جاش پرید که من فکر کردم حواسم نبوده و زدم تو گوشش!! با عصبانیت گفت:” اون خلیج عریبه هست و مال ما عرب ها!” با این حرکتش اگه راه داشت چشم و چال نمی ذاشتم براش به جون خودم! حیف که خارجی بودن دست و پای ما رو بسته! فقط گفتم:” از کی ؟!”
یعنی شانس آورد استاد مداخله کرد و گفت :” تا جایی که من می دونم، خلیج فارس هست نه خلیج عربیه!” یعنی رسما استاد هم شانس آورد!!:دی
 حالا شما هی بیاید بگید:” به اعصابت مسلط باش!!” خوب نمی ذارن! یعنی گاهی پیش خودم فکر می کنم نکنه این پدرکشتگی عرب ها و فارس ها جدی هست و من از غافله عقب موندم!؟نیست
.

ارسال شده: 10 ارديبهشت 1389 - 1 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

 

دیشب خسته بودم.....یه خستگیه دلپذیر...حدود ساعت 7 بود اومدم از دانشگاه بیرون...به سمت خونه حرکت کردم...بعضی وقتها  دوست دارم بیشتر مسیر را پیاده برم دو ساعت یا شایدم بیشتر چون فرصت خیلی خوبیه برای فکر کردن.
دیروزم با وجودی که بارون شدیدی میومد تمام راه و پیاده اومدم....تو راه داشتم فکر می کردم چطور میشه زندگی کرد؟ زندگیه واقعی چیه؟ اصلا حقیقت داره؟ لذت هم داره؟ ...
سهراب میگه : زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد....
 همینطورکه فکر میکردم رسیدم به کافی شاپی که معمولا میرم و محیط آرومی داره....بی اختیار رفتم تو...کافی شاپ داخل یک کتاب فروشیه...یک میزه گرد بزرگ وسطش هست که یه گلدون روشه...گلدونه گلهای طبیعیی قرمز داره....معمولا یک شنبه ها بعضی از دوستان میان چندساعتی می شینم و یه قهوه می خوریم...بوی قهوه توی مغزت می پیچه و منگت می کنه.
دیروز وقتی وارد شدم یکی از دوستان هم اونجا بود...زیاد میبینمش اونجا...معمولا یک فنجون قهوه میگیره ساعتها کنار پنجره می شینه و کتاب می خونه..دیروز هم صندلیشو روبه روی پنجره گذاشته بودوبارون و نگاه می کرد...اصلیتش آفریقاییه ولی سالهاست اینجاست...بوی تنهاییشو میشه حس کرد.
یه قهوهگرفتم  و رفتم پیشش....سلام گرمی کرد.
میگفت سه ساعت اونجاست...میگه تو کشورش کافی شاپ زیاده و آدمهای تنبل وبیکار زیاد...از صبح تا شب رو توی کافی شاپ می گذرونن...میگه یه فنجون قهوه و صبح تا شب و کلی حرف.
گفتم: خیلی تو فکر بودی..به چی فکر می کردی؟
گفت: به بی فکری...چند ساعته نمی تونم به چیزی فکر کنم....حس عجیبیه.
یاد حس غریب مرغ مهاجر سهراب سپهری افتادم...
.
.
.
چند سال پیش که تازه اومده بودم و داداشم توی خوابگاه بود با تایید خان داداشم با دختری همخانه شدبودم برای یک ماه...لیلا...لبنانی بود...خیلی سختی کشیده بود...خیلی....پر درد بود و خندان...انگاری با زبان بی زبانی می گفت: با دلی خونین لبی خندان بیاور همچو جام.....
لیلا پر از حس های غریب بود...


یادمه شب آخری که با هم بودیم قصه دختری رو تعریف کرد که صدای قلبش خیلی بلند بود....همه صداشو میشنیدن....همه نگاهش می کردن و از این موضوع ناراحت بود....صبح ها زود از خونه بیرون می رفت شبها هم دیر برمی گشت تا همه خواب باشن و کسی صدای قلبشو نشنوه.....قلبش مال جسمش نبود...جسمش خیلی کوچیک بود....خیلی....
یه روز وقتی بیدار میشه می بینه دوتا بال درآورده..دوتا بال زیبا..پنجره رو باز میکنه و پرواز....پر....واز.
هیچکس از دخترک خبر نداره....هیچکس دیگه اونو ندیده...هیچکس نمیدونه که اون کجا رفت...

از لیلا خبری نیست...
زندگی ایاجز به انتظار نشستن برای رویش دو بال است برای پرواز؟


« صفحه قبل  |  نمایش نتایج 1-20 از 28  |  صفحه بعد »