ارسال شده:
17 شهريور 1389
-
0 نظر
[
نظر ]
-
0 بازپیوند
[
بازپیوند ]
اما عشق.
عشق چیست؟
روزی موری برای یافتن معنای عشق تصمیم به سفر گرفت.مور در گذر از کوهی لاله واژگونی را دید که در تنهایی با آهنگ باد می رقصید.لاله را گفت راز این در تنهایی رقصیدن چیست؟
لاله در پاسخ گفت:من به پای یار همیشگی ام باد در این تنهایی ماندم و رقصیدم.
مور با خود گفت:آری حقیقت عشق این است.
به راه خود ادامه داد تا به دریایی رسید.در آنجا قطره ای را دید که جدا از تمام قطره ها غمگین و اندوهناک بود.او را گفت راز این غم چیست در این دریای ژرف.
و پاسخ گرفت:من تکه ای از ابر بودم که همراه قطرات دیگر به این دریا آمدم و هنوز در داغ دوری از آن ابر می سوزم.
مور دوباره گفت:آری معنای عشق این است.
و به راه خود ادامه داد تا به جنگلی سبز رسید.در آنجا کبوتری را دید که گوشه ای غمناک و اندوهگین نشسته است و می گرید.بدو گفت:این گلوله های اشک از برای چیست؟
و جواب گرفت:من مادر کبوتری بودم با فرزندانی زیبا روزی درختی که لانه من در آن واقع بود را بریدند وتمام کودکانم جان دادند.
مور بار دیگر گفت:آری حقیقت عشق عشق مادری است.
باز هم به راه خود ادمه داد.در راه به دشتی پر از گل و پروانه رسید.در میان آن همه پروانه پروانه ای را غمگین و اندوهگین دید.گفت:تو که میان این همه یاری چرا ناراحتی.
چواب داد:من پروانه ای بودم که به گرد گلی می گشتم.گل خشک شد و من تنها ماندم.
مور گفت:آری عشق واقعی این است.با کمی تأمل در اتفاقات پیش آمده دوباره گفت:نه عشق هرچه باشد آخرش تنهایی است.
ندایی از آسمان آمد که ای مور تو چه عالم هستی می دانی.
مور سر به زیر افکند و گفت:هیچ.
دوباره ندا آمد که بشنو از حقیقت عشق:خداوند عشق را آفرید تا تنهایی را از میان بردارد آنکه تنها می ماند عاشق نیست بلکه با توهمی از عشق زندگی می کند.عشق آمد برای وابستگی و ما آن را راهی برای امتحان بندگانمان قرار دادیم و آن کس از این امتحان سربلند بیرون می آید که در اوج ناراحتی تنهایی را نپذیرد.