ارسال شده: 09 آبان 1389 - 3 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

تو با هر کس به جز با ما، چه می گویی؟
و تو بی من چه داری؟هیچ!
بگو با من چه کم داری عزیزم، هیچ!!
هزاران کهکشان و کوه و دریا را
و خورشید و گیاه و نور و هستی را
برای جلوه خود آفریدم من
ولی وقتی تو را من آفریدم
بر خودم احسنت می گفتم
تویی ز یباتر از خورشید زیبایم
تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا، چیزی چون تو را، کم داشت
تو ای محبوب تر مهمان دنیایم
نمی خوانی چرا ما را؟؟
مگر آیِا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی
 ببینم، من تو را از در گهم راندم؟
اگر در روزگار سختیت خواندی مرا
اما به روز شادیت، یک لحظه هم یادم نمیکردی
به رویت بنده من، هیچ آوردم؟؟
که می ترساندت از من؟
رها کن آن خدای دور
آ‌ن نامهربان معبود
 آن مخلوق خود را
این منم پرور دگار مهربانت، خالقت
اینک صدایم کن مرا،با قطره اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکیم
آیا عزیزم، حاجتی داری؟
تو ای از ما
کنون برگشته ای، اما
کلام آشتی را تو نمیدانی؟
 ببینم، چشم های خیست آیا ،گفته ای دارند؟
بخوان ما را
بگردان قبله ات را سوی ما
اینک وضویی کن
خجالت میکشی از من
بگو، جز من، کس دیگر نمی فهمد
به نجوایی صدایم کن
بدان آغوش من باز است
برای درک آغوشم
شروع کن
یک قدم با تو
 تمام گامهای مانده اش، با من
بخوان ما را
منم پروردگارت
خالقت از
  ذ ره ای نا چیز
صدایم کن مرا
آموزگار قادر خود را
قلم را، علم را، من هدیه ات کردم
بخوان ما را
منم معشوق زیبایت
منم نزدیک تر از تو به تو
اینک صدایم کن
رها کن غیر ما را، سوی ما باز آِ
منم پرو د گار پاک بی همتا
منم زیبا، که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل
 پرورد گارت با تو می گوید
تو را در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
بساط روزی خود را به من بسپار
رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگی طی کن
عزیزا، من خدایی خوب می دانم
تو دعوت کن مرا بر خود
به اشکی یا صدایی، میهمانم کن
که من چشمان اشک آلو ده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را
بجو ما را
 تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما
و عاشق می شوم بر تو
که وصل عاشق و معشوق هم
 آهسته می گویم ، خدایی عالمی دارد
قسم بر عاشقان پاک باایمان
قسم بر اسب های خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن
 تکیه کن  بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن، اما د ور
رهایت من نخواهم کرد
بخوان ما را
که می گوید که تو خواندن نمی دانی؟
تو بگشا لب
تو غیر از ما، خدای دیگری داری؟
رها کن غیر ما را
آشتی کن با خدای خود

تو غیر از ما چه می جویی؟

تو با هر کس به جز با ما، چه می گویی؟

و تو بی من چه داری؟هیچ!
بگو با من چه کم داری عزیزم، هیچ!!
هزاران کهکشان و کوه و دریا را
و خورشید و گیاه و نور و هستی را
برای جلوه خود آفریدم من
ولی وقتی تو را من آفریدم
بر خودم احسنت می گفتم
تویی ز یباتر از خورشید زیبایم
تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا، چیزی چون تو را، کم داشت
تو ای محبوب تر مهمان دنیایم
نمی خوانی چرا ما را؟؟
مگر آیِا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی
 ببینم، من تو را از در گهم راندم؟
اگر در روزگار سختیت خواندی مرا
اما به روز شادیت، یک لحظه هم یادم نمیکردی
به رویت بنده من، هیچ آوردم؟؟
که می ترساندت از من؟
رها کن آن خدای دور
آ‌ن نامهربان معبود
 آن مخلوق خود را
این منم پرور دگار مهربانت، خالقت
اینک صدایم کن مرا،با قطره اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکیم
آیا عزیزم، حاجتی داری؟
تو ای از ما
کنون برگشته ای، اما
کلام آشتی را تو نمیدانی؟
 ببینم، چشم های خیست آیا ،گفته ای دارند؟
بخوان ما را
بگردان قبله ات را سوی ما
اینک وضویی کن
خجالت میکشی از من
بگو، جز من، کس دیگر نمی فهمد
به نجوایی صدایم کن
بدان آغوش من باز است
برای درک آغوشم
شروع کن
یک قدم با تو
 تمام گامهای مانده اش، با من

 

 

ارسال شده: 27 مهر 1389 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

شیعه امروز همان شیعه ای که پاک ترین و تند ترین ایمانها را به علی دارد‌ ، به علی عشق می ورزد.

حتی بر خلاف اسلام ، بر خلاف رضایت شخص علی او را بر مقام الهی می رسانند و علی اللهی و .... می شوند.

باز علی را تنها در یک چهره می بیند ، یک بعد علی را می شناسد و دیگر فضائل و ابعاد این روح چند بُعدی را نادیده می انگارد.

با آنها آشنا نیست و علی بیش از آنچه به شور اخلاص شیعه اش نیازمند باشد به این نیاز دارد که او را و تمام او را شیعه پاک اعتقادش بشناسد.

بی شک از عوام شیعه چنین انتظاری ندارد اما از خواصِ شیعه ، از آدم روشنفکر شیعه چنین توقعی دارد.

کسی که شیعه علی است باید او را در همه چهره هایش بشناسد....

<<دکتر علی شریعتی>>

(انسان بی خود ، ص ۴۱۵)

ارسال شده: 27 مهر 1389 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

مرحوم دکتر شریعتی خود را یکی از زاییده های درد و رنج و احساس درد و رنج می دانست.

دکتر شریعتی امتیازاتی مخصوص به خود داشت . دکتر شریعتی نسبت به سن خود ، انسانی بسیار پر مطالعه و کتاب خوان بود :

در زمینه ادب ، فرهنگ و تمدن بشری ، در زمینه مکتب های اجتماعی و جامعه شناسی نو و رابطه آنها با میراث گذشته ، در زمینه تاریخ و در زمینه اسلام ، اما نه در خطی که در حوزه های اسلامی به عنوان خط جهاد دنبال می شود ، بلکه در خط یک انسانِ متولد شده در خانه مطالعات اسلامی ، در خانه استاد شریعتی ، در خانه ای که چشم فرزند به کتابخانه پدر گشوده شد و خود را با انبوهی از کتب قرآن ، تفسیر ، تاریخ ، حدیث و کتابهای دیگر مواجه دید و نزد پدر درس آموخت .

او انسانی است که در درجه اول : از نظر تحصیلات با فرهنگ نو بشری روبرو است ؛ اما یک زمینه ذهنی و وجدانی دارد که به طور دائم او را به سوی خود می کشاند : زمینه اسلامی !

اینست که در هر مطالعه ای در فرهنگ نو به سؤالی در رابطه با فرهنگ اسلام و بینش اسلامی و مکتب اسلام برخورد می کند ؛

این جمله را تکرار می کنم . زیرا در شناخت دکتر بسیار مؤثر است.

« شهید دکتر بهشتی »

ارسال شده: 26 مهر 1389 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

حالمان بد نیست غم کم می خوریم ،کم که نه،هر روز کم کم می خوریم
آب می خـواهـم سرابـم میدهنـد ،عشـق می ورزم عذابم می دهند
من نمی دانم کجا رفتـم به خـواب،ازچـه بیـدارم نکـردی افتاب؟
خـنجـری بـر قلـب بیمـارم زدنـد،بـی گناهی بودم و دارم زدند
بـعـد از ایـن بـا بی کسی خو میکنم،هر چه در دل داشتم رو میکنم
درد مـی بـارد چـو بـدتر میـکنم،طـالعـم شوم است باور میکنم
خنـجـری نـامـرد بـر قلبم نشست ،از غم نامردمی پشتـم شکست
نیستـم از مـردم خنجر به دست،هو پرستم، هو پرستـم ،هو پـرست
عشـق اگـر این است مرتد میشوم،خوب اگر این است من بد میشوم
قفـل غـم بر درب سلولم نزن،من خودم خوش باورم گولـم نـزن
مـن نـمی گـویم کـه خامـوشم نکن،من نمی گویم فراموشم نکن
من نـمی گـویـم که با من یار باش،من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نـمی گـویم دگر گفتن بس است،گفتن اما هیچ نشنیدن بس است
روزگـارت بـادشیرین شادباش،دست کم یک شب توهم فرهاد باش
وای رسـم شـهرتان بیـداد بـود،شهـرتان از خـون مـا آباد بود
از درو دیوارتان خون می چکید،خون من،فرهاد و مجنون می چکید
خسته ام از قصه هـای شومتـان،خستـه از همـدردی مصنـوعتان
عشـق از مـن دور و پـایم لنگ بود،قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
کوه کندن گر نباشد پیشـه ام،بـویـی از فـرهاد دارد تـیشه ام
گر نرفتم هر دو پایم بسته بود،تیشه گر افتـاد دستـم بستـه بـود
هیـچ کـس دسـت ما را وا کرد؟نه.فکر دست تنگ ما را کرد؟نه
هیـچ کـس انـدوه مـا را دید ؟نه.هیچ کس از حال ما پرسی؟نه
هیچ کس چشمـی برایم تر نکرد،هیچ کس یک روز با من سر نکرد
هیچ کس اشکی برای من نریخت،هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزیست حال من دیدنیست،حال من از این و آن پرسیدنیست
گـاه بـر روی زمیـن زل میـزنـم،گـاه بـر حافظ تفال می زنم
حافظ دیوان فالم را گرفت،یک غـزل آمد که حـالـم را گـرفت
ما ز یـاران چشـم یاری داشتیم،خود غلط بود آن چه می پنداشتیم

ارسال شده: 26 مهر 1389 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

زن عشق می كارد و كینه درو می كند ...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر.

می تواند تنها یك همسر داشته باشد

و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی!

برای ازدواجش (در هر سنی) اجازه ولی لازم است

و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج كنی ...

در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ...

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی!

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی ...

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ...

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...؟

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ...!

و این رنج است

 

ارسال شده: 26 مهر 1389 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

یا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟!

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند…

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: “بله او خلق کرد”

استاد پرسید: “آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟”

شاگرد پاسخ داد: “بله, آقا”

استاد گفت: “اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما  نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است”

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: “استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟”

استاد پاسخ داد: “البته”

شاگرد ایستاد و پرسید: “استاد, سرما وجود دارد؟”

استاد پاسخ داد: “این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ ”

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: “در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (۴۶۰- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد.”

شاگرد ادامه داد: “استاد تاریکی وجود دارد؟”

استاد پاسخ داد: “البته که وجود دارد”

شاگرد گفت: “دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد.”

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: “آقا, شیطان وجود دارد؟”

استاد زیاد مطمئن نبود.  پاسخ داد: “البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست.”

و آن شاگرد پاسخ داد: ” شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.

نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن

 

 

ارسال شده: 26 مهر 1389 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

 

بوسه یعنی وصل شیرین دولب.

بوسه یعنی عشق در اعماق شب.

بوسه یعنی مستی از مشروب عشق.


بوسه یعنی آتش و گرمای تب.

بوسه یعنی لذت از دلدادگی.


لذت از شب لذت از دیوانگی.

بوسه یعنی حس خوبه طعم عشق.


طعمه شیرینی به رنگ سادگی .

بوسه آغازی برای ما شدن.


لحظه ای با دلبری تنها شدن.

بوسه آتش میزند بر جسم و جان .

 

بوسه یعنی عشق من ، با من بمان.

 

شرم در دلدادگی بی معنی است .

بوسه بر میدارد این شرم از میان.

 

طعم شیرین عسل از بوسه است .

 

پاسخ هر بوسه ای یك بوسه است .

 

بهترین هدیه پس از یك انتظار .

 

بشنوید از من فقط یك بوسه است.

 

بوسه را تكرار می باید نمود.

 

بوسه یعنی عشق و آواز و سرود.

 

بوسه یعنی وصل جانها از دو لب.

 

بوسه یعنی پر زدن ، یعنی صعود


بوسه یعنی شادی و شور و نشاط .


بوسه یعنی عشق خالی از گناه.

بوسه یعنی قلب تو از آن من.


بوسه یعنی تو همیشه مال من.

 

                 

 

 

 

 

 

 

مگه نه؟

 

 پس              

 

 

ارسال شده: 16 مهر 1389 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

خانه شادی

یک ساعتی می شد که رضا مرا با خود می کشید. او مانند همیشه، چالاک و سرحال می رفت و گاه به نفس نفس زدن من می خندید. از این کوچه به آن کوچه و گاه به پس کوچه . ابتدا تصوّر می کردم که دوباره از همان شوخی های همیشگی اش را اجرا می کند و سر به سرم می گذارد تا کمی به من روحیه دهد وگرنه با او نمی رفتم و دور دیدن خانه و خانواده او را یک خط قرمز پررنگ می کشیدم. من که باورم نمی شد او هر روز این همه راه را تا هنرستان پیاده می آید و بازمی گردد. نزدیکی های غروب، این مسیر یک ساعته را تمام کردیم و از دور، شکل و شمایل یک در کوتاه آبی رنگ (که البته فقط از بقایای رنگ بر لنگه سمت چپش می شد چنین حکمی کرد)، پدیدار شد. رضا چند ضربه آرام به در کوفت و دوباره آن را تکرار کرد که ناگهان صدایی هولناک مرا از خواب غفلت بیرون کرد: «کبرا خانم، دوباره شازده پسرت آمده، زودتر در را باز کن» و رضا سرش را به سوی من چرخاند و با لبخند گفت: «زن صاحب خانه مان است؛ زن بدی نیست، مادرم نمی تواند تند بیاید» و من با خود گفتم: «چرا؟ مگر چه مشکلی دارد؟»، که دیدم در باز شد و زنی میانْ سال با عصای چوبی به زیر بغل، به ما تعارف کرد. داخل حیاط شدیم و از پله ها به زیرزمین نمور نیمه تاریکی رفتیم که گوشه اش کتاب خانه شاگرد ممتاز مدرسه مان، رضا و شادترین رفیق من بود.

هنوز درست ننشسته بودم که رضا به سمت دیگر زیرزمین رفت و با کودکی بر بستر آرمیده، گرم صحبت و شوخی شد. خوب نگریستم، خیلی شبیه رضا بود. حدس زدم که برادر کوچک ترش باشد. به رضا گفتم: «چرا هیچ وقت به من نگفته بودی برادر داری و چرا او را با خود بیرون نمی آوری؟». رضا بغض خود را خورد و پاسخ داد: «او فلج است!» و بعد دوباره بی آن که دنباله حرفش را ادامه دهد و یا گله و شکایتی کند، به شوخی و خوشمزگی با برادرش ادامه داد و من همچنان مبهوت و شگفت زده به خانه آنها می نگریستم. یک چراغ والر، هم گرمابخش زیرزمین بود و هم چراغ خوراک پزی خانواده و یک تلویزیون کوچک سیاه و سفید در نزدیکی آن با چند ظرف و یک یخدان و چمدان و کمی خِرت و پِرت که گویی همین دیروز از سمساری محلّه خریده باشند؛ اما با تمام شگفتی، همه چیز، تمیز و هیچ کدام، رنگ غم نداشت.

بُهت من از سکوت چندین ساله رضا و شادی همیشگی او در کلاس بود. ما همکلاسان او می پنداشتیم رضا، کم و کسری ندارد، حداقل مادر و خانواده سالم و بی عیب و نقصی دارد که همه کار می کنند تا او درس بخواند و نمی دانستیم که این نیم وجبی، این همه قدرت روحی دارد که غم های زندگی را فرو می خورد و فریاد شادی سر می دهد.

مفهوم شادی

به راستی چه کسی را شاد می دانید؟ آیا شادی یعنی دست افشانی و پایکوبی و دست انداختن دیگران و شوخی و مزه پرانی؟ یا شادی به معنای نشاط و سرزندگی است و آمادگی برای تلاش و پیشرفت؟

بسیاری را دیده اید که بر روی سن تئاتر و پرده سینما و صحنه زندگی، شاد و خوش و سرحال می نمایند و چون به ژرفای روحشان بروی، با خود نیز مشکل دارند و فقط با لبان خویش می خندند و از درون، نشاط ندارند. اشتباه نشود! من منکر لبخند و چهره گشاده و روی باز و خوش نیستم، بلکه اینها را تنها یکی از نمودها و نشانه های شادی می دانم که به گونه همیشگی و ضروری هم نشان دهنده شادی نیستند. شادی واقعی، درون را فراخ می دارد و سپس طلیعه آن بر لبْ پدیدار می شود. شادی درونی، انرژی های متراکم در لایه های زیرین روح را بیرون می کشد و آنها را به شکل انرژی جنبشی و در حرکت و خروش و تلاش و کوشش، آزاد می کند. به فرموده امیر مؤمنان: «سُرور، روح را گشاده می دارد و نشاط را از درون به سطح می آورد و غم، عکس این کار را می کند».(1)

انسان شاد، بر واقعیت های تلخ زندگی چشم نمی بندد و آنها را انکار نمی کند و به هنگام رویارویی با سختی ها و مشکلات، به بی خیالی فرو نمی رود. او خواستار فرار و بی خبری و پناه بردن به وسایلی برای لحظه ای فراموشی نیست، بلکه او این سختی ها را فرصت ارائه قابلیت می بیند و مشکلات را نیروی مقاوم، تا طبق اصل فیزیک، بتواند کار ایجاد کند. اصطکاک را به خاطر آورید. بسیاری از آن ناراحت اند؛ اما تا نباشد، راه رفتن و دویدن و حرکت ماشین، تحقق نمی پذیرد و دلیل آن هم درماندن همه، روی یخ و برف است.

انسان مورد نظر اسلام، انسان نشاط و حرکت و خسته نشدن است و از دل سیاهی غم، ستاره لبخند را برون آوردن.(2) انسان شاد، خوش خیال نیست ؛ اما خوش گمان است. او بیهوده نمی خندد؛ اما امیدوارانه لبخند می زند. او دچار توهّم و خیال نیست؛ اما مثبت اندیش است و سرانجام، او فقط به خود و شادی خود نمی اندیشد، به شاد کردن دیگران هم می پردازد.

شادی و شاد کردن

انسان مسلمان، هستی را هدفمند می بیند، خدا را ناظر و مدیر و مدبّر می داند و نیز او را دوستدار خود، و این همه زمینه بیم نداشتن از آینده و خو گرفتن با دنیا و دوست شدن با طبیعت را برای او فراهم می آورد، اگر ما بدانیم که همه کارهای خدا برای سودرساندن به ما و همه هستی در جهت خیر و کمال ماست.

از چه غمگین می شویم؟! اگرچه لحظه هایی، ظاهر برخی چیزها تلخ و گزنده است و همچون نیش، به زخم قلب فرو می رود، اما با آگاهی از پاکیِ بر آمده از هر سختی و مصیبت تحمل آن و با اندک درنگ، می توانیم آن را جامی شیرین بیابیم: شراب شادی، چهره ما را دوباره گلگون کند و سرخی شور را بر زردی غم و بیم، چیره کند.(3)

کسی منکر این نیست که در نخستین لحظه های زلزله و بمباران و تصادف و سرقت، نمی توانیم لبخند بزنیم، اما می توانیم در ساعاتی بعد، غم فروخورده را از رگ های تاک درون، بالا کشیم و با شهد صبر و تحمّل، آن را شیرین ترین نوشیدنی روح کنیم. در این لحظه ها اندیشیدن به دیگران هم ثمربخش است. غم دیگران زدودن و محبّت خویش را نثار کردن، از دو سو، شادی را افزایش می دهد: اوّل، مجموع شادی گروه و جامعه را افزایش می دهد و به سبب ارتباط دوسویه و تعامل فرد و اجتماع، بخشی از آن، به من باز می گردد؛ دوم، به دلیل ساختار روح انسانی، شادکردن دیگران، موجب افزایش مستقیم شادی شخص شاد کننده می شود. هم تجربیات انسانی بر این مطلب گواهی می دهند و هم پیش تر از آن، روایات رسیده از امامان معصوم(ع). شما لذّت خوردن فلان غذا را چند سال در کام خود دارید و همین را با شادیِ دادن یک سیب به کودک همسایه مقایسه کنید و یا هل دادن ماشین فرسوده یک غریبه و به خاطر سپردن لبخند تشکرآمیز او را از پشت پنجره باران خورده اش.

امام صادق(ع) می فرماید: «هر مؤمنی که گره از کار مؤمنی دیگر بگشاید و او را از سختی بیرون کشد، خداوند نیز کار او را در دنیا و آخرت آسان می کند(4) و او با دلی خوش و خرّم، محشور می شود و اگر این شادی بخشی را به کودکی یتیم نثار کرده باشد، شادی اش، راهنمای بیرون برنده از تنگناهای محشر و رهنمون کننده به سوی خانه ویژه اش در بهشت، یعنی سرای سرور و خانه شادی می شود».(5) و سعدی چه زیبا این نکته را به شعر کشیده است:

یکی خارِ پای یتیمی بکند

به خواب اندرش دید صدر خُجند

همی گفت و در روضه ها می چمید

کز آن خار، بر من چه گل ها دمید!

آری، الگوی دین برای یک انسان شاد، انسانی است با روی گشاده، غم خویش فرو خورده و به شاد کردن دیگران پرداخته و به سان ستاره، درون پُر از سوز و برون به شادی و چشمک. چنین کسی تنها به شادی خود اهمّیت نمی دهد؛ چون می داند که شادی عمومی، شادی او را هم به ارمغان می آورد و می فهمد که «دست افشانی» در کنار «دست گدایی» و «پایکوبی» در نزدیکی «پای در بند»، حقیقی و همیشگی نیست ؛ بلکه دست دیگران را گرفتن و برای بهروزی خود و دیگران پا بفشردن، و بند از دیگران باز نمودن، شادمانی روحی را تحفه این راه هموار می کند.

شادی های مانا و شادی های خیالی

به من اعتراض کنید و بگویید: بسیاری را دیده ایم که تنها به خود می اندیشند و از همه مواهب واقعی و خیالی سود می جویند و می خورند و می پوشند و خوشی می کنند و حتی بر دیگران هم بند می نهند و به حیله و حُقّه، مال یتیمان را می خورند. و من می پرسم: آیا اینان انسان مانده اند و یا تغییر ماهیت داده اند؟ آیا سعدی این بی غمان از محنت دیگر آدمیان را انسان نامیده است و آیا ما با مراجعه به خود نمی توانیم به این نکته برسیم که گوشه ای از وجود ما، با دیگران ارتباط دارد و به آنها پیوسته است؟

و باز می پرسم، آیا این شادی ها می پاید و می ماند؟ چگونه می تواند مقام و موقعیت و مال از دست رفتنی و موّقت و ناپایا، شادی همیشگی و جاودان به ارمغان آورد؟ چگونه چیزی که خود، همیشه و محکم و استوار نیست، وابسته و دلبسته آن، همیشه بپاید؟ تنها غفلت ما از نگریستن به آغاز و پایان و اندکی دورتر، فرجام و نهایت این خوشی های ظاهری است که سبب به اشتباه افتادن ما می شود و چند صباحی ریخت و پاش و ولخرجی و خوشی ایام کوتاه و محدود جوانی را شادمانی روحی می دانیم.

امام علی(ع) به ابن عباس همین پیام را می دهد که: «مباد به جز آنچه در نهایت به تو می رسد، شادی کنی!»(6) و مباد که ما آخر و نهایت کار را در همین دنیا جستجو کنیم!

اِبراز شادی

احادیث متعددی ما را به ابراز شادی و پوشاندن غم، توصیه کرده است(7) و مؤمن را گشاده رو و خندان، و منافق و کافر را اخمو و ترشروی دانسته اند.(8) پیشوایان ما سرور مؤمن را در چهره اش و غم او را در دلش می خواسته اند(9) و گشاده رویی را خوی نیکان، گونه ای پذیرایی از مهمان، خیر رساندن به دیگران، از میان برنده کینه دشمنان و رشته جذب کننده دوستان می دانسته اند.(10)

گاه امامان ما(ع) از اصحاب خود سراغ می گرفتند و از وجود خنده و شوخی در میان آنان می پرسیدند و اگر شاد نبودند، توصیه به مزاح و شوخی می کردند و آن را از لوازم خوشخویی می دانستند و به رفتار پیامبر(ص) استشهاد می کردند.(11) آنان خود از طریق لبخند و مزاح، این شادی را ابراز می کردند و تنها حدّی برای آن در نظر می گرفتند. یک حدّ در اندازه شوخی بود که افراط در آن را گونه ای سبکسری و موجب از میان رفتن هیبت و وقار انسان می دانستند(12) و حدّ دیگر در محتوای آن. پیشوایان ما خواستار آن بودند که ما شوخی کنیم، اما با شوخی خود به کسی آزار نرسانیم؛ به خنده و گفتگوی فرح انگیز بپردازیم، اما کسی را نترسانیم و همچنین دروغ و مسخره کردن دیگران در میان نباشد. رعایت این حدود، خود به خود شوخی را تقلیل می دهد اما آن را از بین نمی برد.

شوخی، روغن روان کننده چرخ زندگی است و همچون آن، صلابتی لازم دارد و اندکی روانگر. نمی توان این دو را جا به جا کرد. اگر بیشترینه چرخ از مایع روان ساخته گردد و اندکی صلابت و جدّیت، برپا نمی ایستد و به حرکت نمی افتد. زندگی بر مدار جدّیت و کوشش می چرخد و گاه به اندازه لازم، تنفس ها و شوخی هایی می طلبد و اینها هم برای گرفتن انرژی بیشتر و حرکت سریع تر و روان تر، و هم از این رو، آن جا که خود مانعی می شود، دیگر فلسفه وجودی خود را از دست می دهد. ما از شادی و شوخی، ارتباط بهتر با خود و اجتماع را انتظار داریم و آن جا که شوخیِ ما آزاررسان و یا ترسناک و همراه دروغ و حقّه است، این انتظار، برآورده می شود؟

آیا کسی که با ارسال ویروس رایانه ای، همه زحمات چند ماهه دوستش را دستخوش اختلال می کند، می تواند ادعای دوستی و شوخی کند؟ آیا از کسی که در مجلسی دوستانه، دستش انداخته ایم و با ریشخند کردن او، دیگران را خندانده ایم، می توان انتظار تلافی و انتقام گیری نداشت؟!

شخصی می گوید: با پیامبر اکرم(ص) در مسجد نشسته بودیم. فردی وارد شد و فراموش کرد که کفش هایش را همراه خود ببرد. مردی آمد و آنها را برداشت و پنهان کرد. صاحب کفش به دنبال آنها گشت و کسی راهنمایی اش نکرد و در پایان، همان مرد، کفش هایش را نشان داد و در پاسخ پیامبر(ص) گفت: «از سر شوخی چنین کردم» و پیامبر(ص) چند مرتبه فرمود: «پس با هراس و ترس مؤمن چه می کنی؟!».(13)

گفتنی است ما شادی های دسته جمعی را رد نمی کنیم. عروسی ها و جشن های همگانی همه از نظر اسلام مقبول اند و باید هم با شادی همراه باشند، اما شادی خردمندانه و نه بیرون برنده از راه درست زندگی.

ابراز شادی به شکل کف زدن، سرود خواندن، هلهله و مسابقه، همه آزاد است و حتی برخی از آنها در حضور معصوم(ع) هم صورت گرفته است ؛ اما هیچ یک، همراه آزار رساندن به دیگران، راه بر دیگران بستن، دیگران را از خواب پراندن و شیشه شکستن و هرزه درایی و بی ادبی و تجاوز به حقوق دیگران نبوده است.

اسلام، دین خرد و فطرت است و تنها شوخی و شادی ای را اجازه می دهد و توصیه می کند که سازگار با فطرت و یاور زندگی باشد و نه غفلت زا و باری بر دیگر بارها.

اسلام می گوید: شاد باشید از درون و ابراز شادی کنید در برون، و دیگران را شاد کنید و تنها به خود نپردازید تا به شادی حقیقی دست یابید و برای ابراز شادی و شاد کردن دیگران، راه ها و ابزارهایی کارآ، بی خطر و بی آزار بجویید.

شاد و خرم باشید!

ارسال شده: 16 مهر 1389 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

[مقدمه: این داستانِ واقعی، خاطره یک استاد الهیات دانشگاه شیکاگو (در امریکا) درباره زندگی یکی از دانشجویانش است که در ابتدا منکر خدا بود، ولی بعدا با تأمل روی یک جمله که استادش به او گفته بود، زندگی اش تغییرات اساسی پیدا می کند، و این، در حالی است که او مبتلا به سرطان ریه است و زندگی اش رو به افول.

این داستان را جان پاول، کشیش و استاد دانشگاه شیکاگوی امریکا درباره یکی از دانشجویان کلاس خداشناسی اش نقل می کند.]

* * *

حدود دوازده سال پیش بود که یک روز، بلند شدم تا پرونده های دانشجویان کلاس درس خداشناسی (الهیات) اولین دوره ام را ببینم. آن روز، اولین روزی بود که من «تامی» را می دیدم. در نگاه اوّل، توجهم را به خود جلب کرد. او موهای بلند بورش را که تا زیر شانه هایش می رسید بافته بود. اولین باری بود که پسری را با این چنین موهای بلندی می دیدم. البته می دانم که پشت این ظاهر و آنچه داخل این سر وجود دارد مهم است . آن روز چندان آمادگی نداشتم و کمی هیجان زده شده بودم. فوری روی پرونده تامی به خاطر عجیب و غریب بودنش حرف «S» نوشتم. در همان روز اوّل، تامی نشان داد که منکر خداست. او مرتّب اعتراض می کرد و عشق بدون قید و شرط به خدا را رد می کرد. ما با یکدیگر در آرامش نسبی، آن نیم سال تحصیلی را به سر کردیم. اگرچه برای موافقت با حضور او در کلاس، دچار زحمت بسیاری بودم.

یک روز بعد از امتحان پایان ترم، به آرامی از من پرسید: «آیا تو فکر می کنی من هرگز خدا را پیدا نمی کنم؟». برای این که تلنگری به او زده باشم تا شاید از خواب غفلت بیدار شود، با تأکید فراوان به او گفتم: «نه، نه!». او فقط جواب داد: «اُه».

از کلاس که می خواست بیرون برود هنوز چند قدمی برنداشته بود که او را صدا زدم و گفتم: «تامی! من هرگز فکر نمی کنم که تو به او نخواهی رسید؛ اما من مطمئن هستم که او تو را پیدا می کند».

شانه هایش را کمی بالا انداخت و از کلاس، خارج شد و برای همیشه، از زندگی ام خارج شد. احساس کردم که حرفم در او تأثیر گذاشته بود. بعدها از این که شنیدم فارغ التحصیل شده است خوشحال شدم و خدا را شکر کردم.

اما بعدها خبر ناراحت کننده ای شنیدم. شنیدم که تامی مبتلا به بیماری بدون درمان سرطان ریه است. قبل از این که به دنبال او باشم، او خودش یک روز به دیدن من آمد. وقتی او را دیدم بدنش بدجوری تحلیل رفته بود و تمامی موهایش هم ریخته بود؛ اما چشمانش همچنان پرفروغ و کلامش مثل سابق، محکم و استوار بود. به طرفش رفتم و گفتم: «تامی، من اغلب اوقات به فکر تو هستم، فراموشت نکرده ام. شنیدم که مریض هستی، بسیار متأسف شدم».

ـ اوه، بله، خیلی مریض! هر دو ریه ام سرطان دارند. موضوع هفته هاست.

ـ می توانم درباره آن با هم صحبت کنیم!

ـ حتما، هر طوری که دوست داری.

ـ چه جور است آدم، 24 ساله باشد اما در حال مرگ؟

ـ خوب می توانست بدتر هم باشد.

ـ مثل چی؟

ـ مثل انسان پنجاه ساله ای که هیچ ارزش و هدفی در زندگی اش ندارد. مثل انسان پنجاه ساله ای که به فکر هوس بازی و جمع کردن پول است.

لحظه ای را که روی پرونده تامی حرف «S» را به نشانی عجیب بودنش می نوشتم به خاطر آوردم و گفتم: «جالبه!».

ـ علت این که به دیدن شما آمدم، به خاطر حرفی بود که در آخرین روز کلاس درس به من گفتید. من از شما پرسیدم که: آیا فکر می کنی هرگز خدا را پیدا نخواهم کرد؟ و تو جواب دادی: نه! این جواب، مرا بسیار شگفت زده کرد. سپس گفتید: اما او شما را پیدا خواهد کرد! این جمله، من را به شدت تحت تأثیر قرار داد و درباره آن، بسیار فکر کردم و برای جستجوی خدا تلاش های زیادی کردم و به شدت به آن علاقه مند شدم.

زمانی که پزشکان، مرا تحت مداوا قرار دادند و به من گفتند که مبتلا به بیماری سرطان هستم، من در حال و هوای جستجو و تحقیق درباره خدا بودم. دستانم را محکم بر درهای آسمان کوبیدم؛ اما هیچ اتفاقی نیفتاد. آیا شده است که برای به دست آوردن چیزی با تمام توانت تلاش کنی اما موفق نشوی؟ بدون شک آدم خسته، دیگر حوصله زحمت کشیدن ندارد و در آخر، دست از تلاش برمی دارد.

روزی از خواب بیدار شدم و به جای این که بیشتر جستجو کنم، تصمیم گرفتم که دیگر به خدا و آخرت و چیزهایی شبیه آن، توجّه نکنم. تصمیم گرفتم هر چه قدر وقت دارم صرف کارهایی بسیار مهم و مفیدی بکنم که آنها را ترک کرده بودم. درباره شما و کلاس شما فکر می کردم که جمله ای به خاطر آوردم که گفته بودید: خیلی ناراحت کننده است که آدمی یک عمر بدون عشق زندگی بکند و ناراحت کننده تر از آن، این است که آدمی یک عمر زندگی بکند و بمیرد، ولی به کسانی که مورد علاقه اش هستند نگوید که آنها را دوست دارد.

بنابراین با یکی از مشکل ترین و سخت ترین مسئله زندگی ام که پدرم بود شروع کردم. او در حال خواندن روزنامه بود. صدایش زدم و او بدون این که روزنامه را پایین بیاورد گفت: «بله، چیه؟». به او گفتم: «پدر، دوست دارم با تو صحبت کنم!». گفت: «خوب، صحبت کن». گفتم: «حرف خیلی مهمی می خواهم بگویم!».

پدر، کمی روزنامه را پایین تر آورد و گفت: «چیه؟». گفتم: «پدر، خیلی دوستت دارم. فقط می خواستم که بدانی؟».

تام به من لبخند می زد و ماجرا را با رضایت و خشنودی کامل و با یک احساس عجیب و دلپذیری که از اعماق وجودش می جوشید تعریف می کرد.

ـ روزنامه، روی کف اتاق افتاد. پدرم دوتا کار انجام داد که هیچ وقت به خاطر ندارم که قبلاً انجام داده باشد: اوّل گریه کرد و بعد، مرا بغل کرد. ما تمام شب با همدیگر صحبت کردیم، هرچند که پدرم مجبور بود صبح زود، سر کار برود. احساس بسیار خوبی به من دست می داد از این که به پدرم نزدیک تر شده بودم، اشک هایش را می دیدم، و با احساس بغل کردنش و یا شنیدن جملات پدرم که می گفت مرا خیلی دوست دارد.

همین مسئله با مادر و برادر کوچک ترم بسیار ساده تر بود. آنها نیز با من گریه کردند و همدیگر را بغل کردیم و شروع کردیم به گفتن حرف های قشنگی که نبودنش در خانه ما احساس می شد. ما هر آنچه را که سال ها به عنوان راز در سینه هایمان نگه داشته بودیم تقسیم کردیم. سپس رو به خدا کردم. این بار خدا را یافته بودم و احساس می کردم که به او خیلی نزدیک تر شده ام.

عملاً به نفس نفس افتاده بودم.

ـ تو با دوست داشتن، راهی مطمئن به پروردگارت پیدا کردی؛ راهی که همگان به دنبال آن هستند. تو راهی را جسته ای که خیلی ها در جستجوی آن هستند. جان آپوستیل می گوید: «... هر که با عشق زندگی می کند، با خدا زندگی می کند...».

تام! می توانم از تو خواهشی بکنم؟ می دانی که وقتی در کلاسم بودی واقعا برایم دردسر بزرگی بودی (با خنده)؛ اما حالا می توانی جبران کنی. آیا می توانم از تو خواهش کنم سر کلاس من، این ماجرا را برای بچه ها تعریف کنی؟ بدون شک، تأثیر حرف های تو از من، بسیار بیشتر است. تو بهتر می توانی آنها را بیان کنی.

ـ اُه... برای شما آمادگی داشتم؛ اما نمی دانم برای کلاستان آمادگی دارم یا نه!

ـ تام! در این باره فکر کن، هر وقت که آماده شدی، به من زنگ بزن.

بعد از چند روز، تام به من زنگ زد و گفت که برای حضور در کلاس، آمادگی لازم را به دست آورده است. او می خواست درباره خدا و ماجراهای زندگی اش با بچه ها صحبت کند. برای یک روز معین، برنامه ریزی کردیم؛ اما او هرگز به سر قرار نرسید. او قرار مهمی داشت؛ قراری مهم تر از کلاس من؛ او برای زندگی برتر از این زندگی دنیا آماده شده بود: زندگی جاویدان؛ زندگانی ای که مرگ، پایان آن نبود. بلکه مرگ، تنها تغییری بود از این زندگی به زندگی دیگر. او زندگی زیباتری یافته بود که تا به حال، نه کسی دیده و نه کسی شنیده و نه کسی حتی تصوّر کرده است.

قبل از این که او پرواز کند در لحظه های آخر صحبتمان گفت: «من هیچ قصد ندارم که درباره آن، در کلاس شما صحبت کنم».

ـ می دانم تام!

ـ آیا درباره من با بچه ها صحبت می کنی؟ آیا قصه مرا برای تمام جهان تعریف می کنی؟

ـ حتما تام! من به همه آنها خواهم گفت. من بهترین کاری را که بتوانم، انجام خواهم داد.

* * *

من از همه کسانی که این نوشته را خوانده اند و دلشان به کلمه «عشق»، مهربان تر شده است تشکر می کنم. این داستان واقعی، نکته های زیادی دارد. خواهش می کنم که آن را برای دوستان و آشنایاین خود نیز تعریف کرد

ارسال شده: 16 مهر 1389 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
Category: علمی

اسبها قادرند در حالت ایستاده بخوابند.

-کانگروها قادرند ۳ متر به سمت بالا و ۸ متر به سمت جلو بپرند.

-قلب میگو در سر آن واقع است.

-گونه ای از خرگوش قادر است ۱۲ ساعت پس از تولد جفت گیری کند.

-یک کوه آتشفشان قادر است ذرات ریز و گردوغبار را تا ارتفاع ۵۰ کیلوکتری به فضای اطراف پرتاب کند.

-دارکوب ها قادرند ۲۰ بار در ثانیه به تنه درخت ضربه بزنند.

-سالانه ۵۰۰ فیلم در امریکا و ۸۰۰ فیلم در هند ساخته میگردد.

-آدولف هیتلر گیاهخوار بوده است.

-تمامی پستانداران به استثنای انسان و میمون کور رنگ میباشند.

-عمر تمساح بیش از ۱۰۰ سال میباشد.

-تمام قوهای کشور انگلیس جزو دارایی های ملکه انگلیس میباشند.

-موریانه ها قادرند تا ۲ روز زیر آب زنده بمانند.

-مزه سیب، پیاز و سیب زمینی یکسان میباشد.و تنها بواسطه بوی آنهاست که طعم های متفاوتی می یابند.

-فیلها قادرند روزانه ۶۰ گالن آب و ۲۵۰ کیلو گرم یونجه مصرف کنند.

-جغدها قادر به حرکت دادن چشمان خود در کاسه چشم نمیباشند.

-۸۰ درصد امواج مایکرو ویو تلفنهای همراه بوسیله سر جذب میگردد.

-قد فضانوردان هنگامی که در فضا هستند ۵ تا ۷ سانتی متر بلنتر میگردد.

-بلژیک تنها کشوری است که فیلمهای غیر اخلاقی را سانسور نمیکند.

-جلیغه ضد گلوله، برف پاک کن شیشه خودرو و پرینتر لیزری همگی اختراعات زنان میباشند.

-موز پر مصرف ترین میوه کشور امریکا میباشد.

-درتمام انسانهای کره زمین ۹۹٫۹ % شباهت ژنتیکی وجود دارد.

-۹۸٫۵ % از ژنهای انسان و شامپانزه یکسان میباشند.

- قلب انسان بطور متوسط ۱۰۰ هزار بار در سال میتپد.

- لئوناردو داوینچی مخترع قیچی میباشد.

-سطح شهر مکزیک سالانه ۲۵ سانتی متر نشست میکند.

-۵۰ %جمعیت جهان هیچگاه در طول حیات خود از تلفن استفاده نکرده اند.

-در هر ۵ ثانیه یک کامپیوتر در سطح جهان به ویروس آلوده میگردد.

- ظروف پلاستیکی ۵۰ هزار سال طول میکشد تا در طبیعت شروع به تجزیه شدن کنند.

-اغلب مارها دارای ۶ ردیف دندان میباشند.

-۹۰% سم مارها از پروتئین تشکیل یافته است.

-هرگاه جمعیت کره زمین به ۱۰۰ نفر کاهش یابد، ۵۰ % پول جهان در دست ۶ نفر قرار خواهد گرفت.

-موشهای صحرایی سالانه ۱/۳ منابع و ذخایر غذایی جهان را نابود میسازند.

-۲/۳ آدم رباییهای جهان در کلمبیا به وقوع می پیوندد.

- ۲/۳ اعدامهای جهان در کشور چین بوقوع می پیوندد.

-سرود اصلی کشور یونان متشکل از ۱۵۸ بیت میباشد.

-تمساح ها قادرند آرواره های خود را با نیروی ۱۳۰۰ کیلو گرم ببندند.

-یک گاو بطور متوسط سالانه ۲ هزار و ۳۰۰ گالن شیر تولید میکند.

-خورشید از لحاظ وزن از ۷۰% هیدروژن،۲۸% هلیوم،۱٫۵% کربن+نیتروژن+اکسیژن و ۰٫۵% عناصر دیگر تشکیل شده است.

-سگهای شهری بطور متوسط ۳ سال بیشتر از سگهای روستایی عمر میکنند.

-در امریکا سالانه ۱۵ نفر بر اثر گاز گرفتگی توسط سگها جان خود را از دست میدهند.

-۷۰% فقرای جهان را زنان تشکیل میدهند.

-نور خورشید ۸٫۵ دقیقه طول میکشد تا به زمین برسد.

-خودروسازی بزرگترین صنعت در جهان میباشد.

-در هر ۲ هفته یک زبان در جهان منقرض میگردد.

-ون گوگ در طول حیات خود تنها یکی از نقاشیهای خود را بفروش رساند.

-گربه های خانگی ۷۰% وقت خود را در خواب سپری میکنند.

-پلنگها قادرند تا ارتفاع ۵ متری به بالا بپرند.

-سم مارهای قهوه ای استرالیا تا حدی مهلک میباشد که ۰٫۰۰۲ گرم از سم این مارها میتواند یک انسان را بکشد.

-اختراع پیچ گوشتی پیش از پیچ صورت گرفت.

سوسکها سریعترین جانوران ۶ پا میباشند. با سرعت یک متر در ثانیه.

-خرگوشها و طوطی ها بدون نیاز به چرخاندن سر خود قادرند پشت سر خود را ببینند.

-کرگدنها قادرند سریعتر از انسانها بدوند.

-هیچ پنگوئنی در قطب شمال وجود ندارد.

-مادر و همسر گراهام بل مخترع تلفن هر دو ناشنوا بوده اند.

-کانادا یک واژه هندی به معنی “روستای بزرگ” میباشد.

-۱۰ درصد وزن بدن انسان (بدون آب) را باکتریها تشکیل میدهند.

-۱۱ درصد جمعیت جهان را چپ دستان تشکیل میدهند.

-از هر ۱۰ نفر، یک نفر در سراسر جهان در جزیره زندگی میکند.

-۹۸ درصد وزن آب از اکسیژن تشکیل یافته است.

-یک اسب در طول یک سال ۷ برابر وزن بدن خود غذا مصرف میکند.

-رشد دندانهای سگ آبی هیچگاه متوقف نمیگردد.

-قلب والها تنها ۹ بار در دقیقه میتپد.

-چیتا قادر است در حداکثر سرعت خود گامهایی به طول ۸ متر بر دارد.

-شمپانزه ها قادرند مقابل آینه چهره خود را تشخیص دهند اما میمونها نمیتوانند.

-عمر سنجاقکها تنها ۲۴ ساعت میباشد.

-مدت زمان گردش سیاره عطارد بدور خود دو برابر مدت زمان گردش آن بدور خورشید میباشد.

-روشنایی قرص کامل ماه ۹ برابر هلال ماه میباشد.

-یک خرس بالغ قادر است با سرعت یک اسب بدود.

ارسال شده: 19 شهريور 1389 - 1 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

در روزگاراني دور در قبيله اي از ديار عرب به نام قبيله عامريان رييس قبيله كه مردي كريم و بخشنده و بزرگوار بود و به دستگيري بينوايان و مستمندان مشهور، به همراه همسر زيبا و مهربانش زندگي شاد و آرام و راحتي داشتند. اما چيزي مثل يك تندباد حادثه آرامش زندگي آنها را تهديد مي كرد. چيزي كه سبب طعنه حسودان و ريشخند نامردمان شده بود. رييس قبيله فرزندي نداشت. و براي عرب نداشتن فرزند پسر، حكم مرگ است و سرشكستگي...
رييس قبيله هميشه دست طلب به درگاه خدا بر مي داشت و پس از حمد و سپاس نعمتهاي او، عاجزانه درخواست فرزندي مي كرد...
دعاها و درخواستهاي اين زوج بدانجا رسيد كه خداوند آنها را صاحب فرزندي پسر كرديد. در سحرگاه يك روز زيباي بهاري صداي گريه نوزادي، اشك شوق را بر چشمان رييس قبيله كه ديگر گرد ميانسالي بر چهره اش نشسته بود جاري كرد:

ايزد به تضرعي كه شايد *** دادش پسري چنانكه بايد

سيد عامري رييس قبيله به ميمنت چنين ميلادي در خزانه بخشش را باز كرد و جشني مفصل ترتيب داد.
نهايت دقت و وسواس در نگهداري كودك بعمل آمد، بهترين دايگان، مناسب ترين لباسها و خوراكها براي كودك دردانه فراهم گرديد. زيبايي صورت كودك هر بيننده اي را مسحور خويش مي كرد. نام كودك را؛ قيس؛ نهادند، قيس ابن عامري
روزها و ماهها گذشت و قيس در پناه تعليمات و توجهات پدر بزرگتر و رشيدتر مي شد. در سن 10 سالگي به چنان كمال و جمالي رسيد كه يگانه قبايل اعراب لقب گرفت:

هر كس كه رخش ز دور ديدي *** بادي ز دعا بر او دميدي
شد چشم پدر به روي او شاد *** از خانه به مكتبش فرستاد

در مكتبخانه گروهي از پسران و دختران، همدرس و همكلاس قيس بودند. در اين ميان دختري از قبيله مجاور هم در كلاس مشغول تحصيل بود. نورسيده دختري كه تا انتهاي داستان همراه او خواهيم بود:

آفت نرسيده دختري خوب *** چون عقل به نام نيك منسوب
محجوبه بيت زندگانی *** شه بيت قصيده جوانی

دختري كه هوش و حواس از سر هر پسري مي ربود. دختري كه؛ قيس؛ نيز گه گداري از زير چشمان پرنفوذش نگاهي از هواخواهي به او مي انداخت و در همان سن كم شيفته زيبايي و مهربانيش شده بود. دختري به نام؛ ليلي؛

در هر دلي از هواش ميلي *** گيسوش چو ليل و نام ليلی
از دلداريي كه قيس ديدش *** دل داد و به مهر دل خريدش
او نيز هواي قيس مي جست *** در سينه هر دو مهر مي رست

زان پس درس و مكتب بهانه اي بود براي ديدار، براي حضور و براي همنفسي. نو باوگان ديگر به نام درس و مدرسه فرياد سر مي دادند و خروش قيس و ليلي براي همديگر بود.
هر روز ليلي با چهره اي آميخته به رنگ عشق و طنازي و قيس با قدمهايي مردانه و نيازمندانه فقط به آرزوي ديدار هم قدم به راه مكتب مي گذاشتند. تا جايي كه عليرغم مراقبتهاي اين دو، احوالات آنها بگونه اي نبود كه مانع افشاي سر نهانيشان شود:

عشق آمد و كرد خانه خالي *** برداشته تيغ لاابالي
غم داد و دل از كنارشان برد *** وز دلشدگي قرارشان برد
اين پرده دريده شد ز هر سوی *** وان راز شنيده شد به هر كوي
كردند شكيب تا بكوشند *** وان عشق برهنه را بپوشند
در عشق شكيب كي كند سود *** خورشيد به گل نشايد اندود

تصميم گرفتند زماني با عدم توجه ظاهري به هم آتش اين عشق را كه در زبان مردم افتاده بود خاموش كنند اما هر دو پس از مدتي كوتاه صبر و قرار از كف مي دادند، نگاههاي آندو كه به هم مي افتاد هر چه راز بود از پرده برون مي افتاد. بقول سعدي:

سخن عشق تو بي آنكه بر آيد بزبانم
رنگ رخساره خبر مي دهد از سر نهانم

اين ابراز عشق و علاقه اگر چه از طرف ليلي به سبب دختر بودنش با وسواس و مراقبت بيشتري اعلام مي شد اما قيس كسي نبود كه قادر به پرده پوشي باشد، كار بدانجا رسيد كه قيس را؛ مجنون؛ ناميدند:

يكباره دلش ز پا در افتاد *** هم خيك دريد و هم خر افتاد
و آنان كه نيوفتاده بودند *** مجنون لقبش نهاده بودند

اين آواي عاشقي چنان گسترده شد كه تصميم گرفتند اين دو را كه جواناني بالغ شده بودند از هم جدا كنند.افتراقي كه آتش عشق را در دل آنان شعله ورتر ساخت. ليلي در گوشه تنهايي خود اشك مي ريخت و مجنون آواره كوچه ها شده بود و اشكريزان سرود عاشقي مي خواند. كودكان به دنبال او راه مي افتادند؛ مجنون مجنون؛ مي كردند و گروهي سنگش مي زدند:

او مي شد و مي زدند هر كس *** مجنون مجنون ز پيش و از پس

.. در اين مدت مجنون به همراه چند تن از دوستانش که آنها هم غم عشق کشيده بودند هر شب به اطراف منزل ليلي مي رفت و در وصف او ناله ها مي کرد. روزها هم با اين دوستان در اطراف کوه نجد که نزديک شهر ليلي بود رفت و آمد مي کرد و از اينکه نزديک دلبند خويش است آرامش مي گرفت. در يکي از اين رفت و آمدها، دو دلداده پس از مدتي طولاني همديگر را ديدند ديداري که آتش عشق را در جان هر دو شعله ورتر ساخت، اشاره هاي چشم و ابروي ليلي، شانه کشيدنش به زلفان سياه و بيقراري و بي تابي مجنون و در رقص و سجود آمدنش زيباترين صحنه هاي عاشقانه را رقم زد:

ليلي سر زلف شانه مي کرد *** مجنون در اشک دانه مي کرد
ليلي مي مشکبوي در دست *** ليلي نه ز مي ز بوي مي مست
قانع شده اين از آن به بويي *** وآن راضي از اين به جستجويی

شرح اين عاشقي و دلدادگي براي هر دو دردسر آفرين شد. ليلي را به کنج خانه نشاندند و جان مجنون را به تيغ نصيحت آزردند.
پدر قيس در پي چاره کار, بزرگان و ريش سپيدان قبيله را جمع کرد و به آنها گفت:
"در چاره کار فرزند بيچاره گشته ام. مرا ياري رسانيد که دردانه فرزندم آواره کوه و بيابان گشته بحدي که مي ترسم هديه نفيس خداوندي در بلاي عشق دختري عرب از کفم برود."
پس از بحث و بررسي همه متفق القول اعلام کردند که تاخير بيش از اين فقط سبب بدنامي است بهتر است به خواستگاري ليلي برويم آنچه مي تواند آتش اين دلدادگي را فرو نهد يا مرگ است يا وصال.
سيد عامري پدر قيس شهد نصيحت نوشيد, ساز و برگ سفر فراهم کرد و با گروهي از بزرگان به ديدار پدر ليلي شتافت.
پدر ليلي که خود از بزرگان شهر مجاور بود هنگامي که خبر ورود سيد عامري را شنيد با رويي گشاده به استقبال آنان رفت:

رفتند برون به ميزباني *** از راه وفا و مهرباني
با سيد عامري به يکبار ***گفتند "چه حاجت است، پيش آر"

پدر قيس گفت:
"از بهر امر خيري مزاحم شده ايم. فرزند دلبندت را براي تنها پسرم نور چشمم خواستارم. نوباوگان ما دلباخته همند. شرم و آزرم و خجالت محلي ندارد. من به اميدي به خانه ات آمدم باشد که نا اميد برنگردم"

خواهم به طريق مهر و پيوند *** فرزند تو را براي فرزند
کاين تشنه جگر که ريگ زاده است *** بر چشمه تو نظر نهاده است
من دُر خرم و تو دُر فروشي *** بفروش متاع اگر بهوشی

پدر ليلي تاملي کرد. افسانه جنون "قيس" در تمامي قبايل اطراف پيچيده بود. براي پدر ليلي بعنوان يکي از بزرگان شهر, سپردن دختر به پسري مجنون و ديوانه, هر چند پسر رييس قبيله عامري, خفت و خواري و سرشکستگي بحساب مي آمد. آنچه او را بر اين عقيده استوارتر مي کرد خلق و خوي عيبجوي اعراب بود که زبان تند و تيز و کنايه آميزشان شهره تاريخ است. به آرامي جواب داد:

"فرزند تو گرچه هست پدرام *** فرخ نبود چو هست خودکام
ديوانگيي همي نمايد *** ديوانه, حريف ما نشايد
داني که عرب چه عيبجويند *** اينکار کنم مرا چه گويند؟!
با من بکن اين سخن فراموش *** ختم است برين و گشت خاموش

پدر قيس از شدت خجالت سرخ شده بود. تمام خستگي راه با همين چند جمله به تنشان ماند. عليرغم درخواست پدر ليلي براي شب ماندن, دستور بازگشت داد. در طول راه همه ساکت بودند و پدر مجنون بي نهايت مغموم. وقتي رسيدند همه به نصيحت قيس در آمدند که "هر دختري از شهر ها و قبايل اطراف بخواهي به عقدت در مي آوريم, بسيار دختران سيمتن زيباروي همينجا هست که آرزويشان پيوستن با خاندان بزرگ عامري است. از اين قصه نام و ننگ بگذر و صلاح کار خويش و قبيله را گير ..."

طعم تلخ اين نصيحت چنان در کام مجنون نشست که زانوانش را سست کرد. پيراهنش را دريد و از خانه بيرون رفت. چين و چروکي که به چهره پدرش افتاده بود اين روزها عميق تر و چهره خسته و درمانده مادرش تکيده تر از هميشه شده بود ...
مجنون همچنان آواره کوه و دشت و بيابان بود و نجواي "ليلي ليل " ورد زبانش. آنچنان که گاه اين درد فراق بر جانش آتش مي افکند که تاب دوري نياورده و آرزوي مرگ کند و راستي! مگر مرگ چيست؟ دوري از محبوب بالاترين عذاب است و مرگ از اين زندگي شيرين تر!

... يک روز يکي از دوستان مجنون از سر دلسوزي و ترحم او را به کناري کشيد و گفت:
اي قيس! آخر اين چه بلائيست که بر خود آورده اي؟ نه از حال و روز خودت خبرت هست نه از حال و روز دوستان و خانواده ات. تو در بند عاشقي هستي و ما در بند نام و ننگ تو. هميشه از اين مي ترسيم که به جرم ديوانگي از شهر برانندت. هرشب با اين اضطراب به خواب مي رويم که فردا جنازه ات را برايمان بياورند ..."
و اما مجنون انگار گوشي براي شنيدن اين سخنان نداشت:
"آني را که شما به نام قيس مي شناختيد مدتهاست که مرده است. مدتهاست که شيشه عمر مرا به جور شکسته اند. نيازي به راندنم از شهر نيست که من خود رانده کوي يار هستم. شما هم مرا رها کنيد که نه من حرفهاي شما را مي فهمم نه شما سوز و آه من را"

اي بيخبران ز درد و آهم **** خيزيد و رها کنيد راهم
من گمشده ام مرا مجوئيد **** با گمشدگان سخن مگوئيد
بيرون مکنيد از اين ديارم **** من خود به گريختن سوارم

و شروع کرد به شرح دلدادگي. چنان گفت و چنان خواند که از هوش رفت. عده اي که نظاره گر اين ماجرا بودند، غمزده و افسرده او را به خانه اش رساندند.
آري! عشق اگر عشق باشد هر روز بر آتشش افزوده مي شود و خلاص عاشق از عشق ناممکن!
مجنون هر روز ضعيف تر و خميده تر مي گشت و در عشق استوارتر و بي تاب تر. تمامي مساجد و خانه ها و اماکن مقدس توسط پدر و خانواده اش زيارت شدند و همه جا دخيل بسته شد. بس نذرها که براي سلامتش ساختند و بس صدقه ها که پرداختند. اما داستان همان بود و حکايت همان. در نهايت يکي از نزديکان پيشنهاد داد که او را به سفر حج ببرند. تنها خانه مقدسي که باقي مانده است مقدس ترين آنها کعبه است .آنجا که حاجتگاه و محراب زمين و آسمان است و تمام جهانيان. پدر قيس کمي به فکر فرو رفت. چرا به فکر خودش نرسيده بود؟
"مي برمش مکه. شايد ديدار خالق، هوس مخلوق را از سرش بدر کند! . موسم حج هم نزديکه و اميد سلامت قيس رنج دوري و سختي سفر رو آسون مي کنه!"
مجنون اما حاضر به دور شدن از کوي ليلي نبود. هر چند ديدار ليلي نصيبش نمي شد اما همين که مي توانست از دور خرگاه و خيمه او را تماشا کند، همين که هر چند روز يکبار مي توانست خبري از او بگيرد برايش دنيايي ارزش داشت. دوري از ليلي برايش حکم از دست دادن او را داشت. بعضي وقتها فکر مي کرد اصرار عجيب و غريب اين آدمها براي کشاندن او به سفري دور شايد نوعي فريب باشد براي جداي هميشگيش از ليلي. اما يک چيز به او قوت قلب مي داد: اين که پدرش هم از جمله اصرار کنندگان است و او اعتمادي بي پايان به پدر داشت. با هزار زحمت و خواهش راضيش کردند براي سفر حج. کارواني عظيم راه انداختند به سوي کعبه ...
رايت کعبه که از دور پديدار شد پدر دست فرزند را گرفت و از شتر پياده شد. آهسته در گوشش خواند:
"پسرم قيس! اينجا کعبه است. خانه خدا. جايي که آرزوي همه آزادمردان چنگ زدن بر حلقه هاي خانه اش است. از خدا بخواه که اين هوي و هوس بچه گانه را از سرت بيرون کند و راه رستگاري را نشانت دهد. به هوش باش! جماعتي چشم انتظارند که من برگردم با همان قيس جوان، شاداب، پر انرژي و سر براه"

گفت اي پسر اين نه جاي بازيست **** بشتاب که جاي چاره سازيست
گو يارب از اين گزاف کاري **** توفيق دهم به رستگاري
رحمت کن و در پناهم آور **** زين شيفتگي براهم آور

مجنون ابتدا گريست. خيلي سخت و مردانه. پس از آن لبخندي زد و مثل مار از جاي برجست. دستان پدر را رها کرد و سوي کعبه شتافت دست در حلقه کعبه زد و گفت:
"من امروز مثل مثل اين حلقه، حلقه بگوش عشقم. به من مي گن از عشق بپرهيز و دوري کن. ولي آخه تمام قوت و توان من از عشقه. اگه عشق تو وجود من بميره من هم مي ميرم. اي خدا! تو را به کمال پادشاهي و نهايت خدائيت قسم! مرا به آنچنان عشقي رسان که اگر من نماندم عشقم بماند. از سرچشمه عشق نوري برايم فرست تا سرمه چشمانم کنم. هر چند مست و ديوانه عشقم، ولي از اين هم آشفته ترم کن، سيرابم کن

گرچه ز شراب عشق مستم **** عاشق تر از اين کنم که هستم

خدايا! ميل ليلي را در دلم افزون کن! باقيمانده عمر مرا بگير و به عمر او اضافه کن، هر چند از تب و تاب عشقش مثل تار مويي شده ام ولي نمي خواهم سر مويي از وجودش کم بشه. خدايا! خودت محافظ و نگهدارش باش ..."
مجنون مي گفت و مي خنديد و مي گريست. پدر گوشه اي ايستاده بود و با تعجب او را مي نگريست. کم کم براي او هم روشن شد که اين نه يک هوي و هوس زودگذر و از سر جواني و نابخردي است که عشقي است تمام و کمال. طلبي است مقدس و حيراني است عظيم. آهسته به سوي کاروان برگشت و ماجرا را براي همراهيان بازگو کرد:
"خيال مي کردم به کعبه که برسد، لبيک اللهم لک لبيک که بگويد، قرآن که بخواند از رنج و محنت ليلي رهايي مي يابد، نمي دانستم دست در حلقه کعبه که مي زند حلقه بگوشيش بخاطرش مي آيد، نمي دانستم سياهي پرده کعبع او را به شبستان گيسوي ليلي رهنمون مي کند، نمي دانستم اينجا هم که بيايد نفرين خود مي گويد و حمد و ثناي او ..."

... برگشتند. سفر حج هم حاجتشان را برآورده نکرد. حتي باعث دردسر بيشتري هم شد. جماعتي منتظر نشسته بودند که صلاح کار قيس را پس از اين سفر ببينند. اما ماجرا که آشکار شد، حسودان و منکران، زبان به طعنه گشودند. عده اي از اوباش قبيله ليلي به شکايت پيش رييس شحنه ها رفتند و گفتند:
"جواني ديوانه آبروي قبيله مان را برده است.جواني که هم خوب شعر مي گويد، هم صدا و آواز خوبي دارد. او شعر مي خواند و کودکان و نوجوانان هم ياد مي گيرند و تکرار مي کنند. هر شعر و غزلي که مي سرايد خنجري است که بر پرده حرمت شهر فرو مي آيد. بايد او را ادب کنيم ..."
کيد اين حسودان کارگر افتاد. شحنه اي که به قلدري و خونريزي شهره بود مامور مهار و دستگيري و گوشمالي قيس شد. يکي از عامريان که از ماجرا خبردار شد سريع خودش را به پدر قيس رساند و ماجرا را بازگو کرد. پدر يکباره از جاي برخاست و از هر طرف گروهي مامور براي پيدا کردن قيس و باز آوردنش روانه کرد. چند روز و چند شب بي وقفه دنبالش گشتند اما گويي قطره اي آب شده بودو به زمين فرو رفته بود. عده اي مي گفتند قيس با آن حال زار و نزارش يا در کوه خوراک درندگان وحشي شده است يا در بيابانها از فرط ضعف و تشنگي جان سپرده است. شايد هم آن شحنه سنگدل او را کشته است و جنازه اش را سر به نيست کرده باشد.
آنقدر گفتند و گفتند تا خانه مجنون تبديل شد به ماتمکده. گروهي نشسته بودند به عزا و نوحه در مرگ او ...
پس از گذشت هفته اي از اين ماجرا، مردي از قبيله بني سعد که از حوالي كوه نجد مي گذشت مردي ژوليده و ژنده پوش و رنجور را ديد که بيشتر به ارواح شباهت داشت تا انسان. اما در اعماق چشمهاي او بزرگي و نجابتش را توانست حدس بزند. کنارش نشست. خواست غذا و آبي به او بدهد. اما او امتناع مي كرد. هر چه کرد با او همسخن گردد و کلامي و نشاني از او بيابد افاقه اي نکرد. اين بود که او را به حال خود گذاشت و به راهش ادامه داد. پس از اينکه به قبيله عامريان رسيد همه را سياهپوش و عزادار ديد. ماجرا را پرسيد و ناگاه به ياد شبحي افتاد که چند روز پيش در گوشه خرابه ديده بود. نشاني او را که گرفت شباهتي بين آن شبح و جوان درگذشته احساس کرد. سريع پدر قيس را خبر کرد که در فلان خرابه، شبحي نيمه جان که نشاني هايش با نشاني هاي فرزندت همخواني دارد رنجور و ضعيف و دردمند، چنان که چشمان بي نورش گود رفته و مغز استخوانش پديدار شده، در چنگال ضعف و مرگ اسير است ...
پدر قيس به محض شنيدن خبر، از جا جست و سوار اسب تيزرويي شد. اصرار نزديکان که چند نفري همراه او بيايند فايده اي نداشت. دلش نمي خواست کسي غير از خودش قيس را در حالتي ببيند که مرد غريبه وصف کرده بود. چند روزي در کوهها و خرابه هاي سرزمين نجد وجب به وجب کوه و بيابان را دنبالش گشت تا اينکه پسر را يافت. غريب و محزون و مجروح ...
مجنون تا پدر را ديد به رعايت ادب بلند شد، زمين بوسيد و به پايش افتاد:
"اي تاج سر و افتخار من! عذرم بپذير که مجروح و ناتوانم. اصلا دلم نمي خواست مرا به چنين روزي و در چنين شرايطي ببيني ... مرا ببخش اما بدان که سر رشته کار از دست من نيز بيرون است"
پدر قيس که ابتدا براي دلداري فرزند صلابت خود را حفظ کرده بود ناگاه عنان صبر از کف داد و شروع به گريستن کرد و با مهرباني پدرانه شروع به صحبت کرد:
"آخه اي پسر! تا کي مي خواي اين بيقراري و ناشکيبي رو ادامه بدي؟ نمي دونم کدوم چشم بد و نفرين کدوم رو سياه، تو رو به اين حال و روز انداخت! از اين همه غصه خوردن و طعنه اين و اون شنيدن خسته نشدي؟ هنوز نفهميدي که مشت کوبيدن به سندان آهني اثري نداره؟ از همه اينها گذشته، گيرم که عاشقي، گيرم که مجنوني، نبايد از پدر و مادر پير و رنجورت خبري بگيري؟ اصلا مي دوني يک هفته است مادرت در عزاي تو موهاي خودش را کنده و صورتش رو زخمي کرده؟

گيرم که نداري آن صبوري *** کز دوست کني به صبر دوري
آخر کم از آنکه گاهگاهي *** آيي و به ما کني نگاهي؟

اينطور که تو خودت رو آواره کوه و بيابون کردي که کاري از پيش نمي ره. درسته که پدر ليلي به خفت و خواري جواب رد بهمون داد ولي هنوز روزنه اميدي باقيه:

نوميد مشو ز چاره جستن *** کز دانه شگفت نيست رستن
کاري که نه زو اميد داری *** باشد سبب اميدواري
در نو ميدي بسي اميد است *** پايان شب سيه سپيد است

اصلا خبر داري که شحنه ها قصد جونت رو کرده اند؟ چون ادعا مي کنند داستان سوز و عشق و عاشقيت آبروي خاندان ليلي را برده است"
مجنون کمي مکث کرد. به احترام پدر سر به زير افکند و آرام و شمرده شروع به پاسخ کرد:
"اي پدر! اي سرور و بزرگتر قبيله عامريان! اي قبله گاه حاجاتم پس از خداي! الهي هميشه زنده باشي که تو ملجأ و اميد و پناهگاه مني. ممنون که بديدارم آمدي و تشکر از پند و نصيحت هاي مشفقانه ات که که مرهم جانم شد. ولي پدر من سياه روي و شرمنده به اختيار خودم اينجا نيامده ام. حل اين مشکل بدست من نيست وگرنه بسيار زودتر از اينها چاره مي کردم و اما در مورد شحنه ها. مرا در اين عشق بيم تيغ و خون و خونريزي نيست چرا که اين بديهي ترين رسم عاشقي است. سر بي ارزشترين کالايي است که من مي توانم در راه محبوب فدا کنم ..."
مجنون اين گفت و سر در گريبان خويش فرو برد. ساعتي به سکوت گذشت. پدر، گوشه اي آرام اشک مي ريخت و در گوشه اي ديگر مجنون، لخت و عريان، با خودش زمزمه مي کرد. هنگام غروب پدر رداي خويش بر دوش او افکند و با اصرار و مهرباني او را بر ترک اسب خويش نهاد و با هم به خانه برگشتند ...

... واضح است که چه ولوله و شوق و اشتياقي در قبيله افتاد وقتي آندو را از دور ديدند. زندگي در قبيله به حالت عادي خود برگشت. مجنون چند صباحي با سختي و مشقت چون ديگر مردان قبيله رفتار مي کرد. به گله اسبها و شترها مي رسيد و گهگاهي با دوستانش به شکار مي رفت. اين زندگي برايش بسيار سخت بود اما بخاطر دل رنجديده پدر و مادر تحمل مي کرد اما هرگاه تنها مي شد هنگام طلوع و غروب خورشيد بر تپه اي مي نشست و چنان ناله اي مي کرد که دل سنگ هم آب مي شد.
مدت زيادي نگذشت که خلق و خوي انسانهاي عادي طاقتش را طاق کرد و دوباره راه کوه و بيابان گرفت. هر چند روز يکبار از بالاي کوه نجد به پايين مي آمد، در دامنه کوه مي ايستاد و از سوز دل و آتش درون غزلي مي خواند که دل هر شنونده اي را مي جنباند. مردم از از هر طرف براي شنيدن شعرها و آواز زيباي جوانکي مجنون جمع مي شدند و عده زيادي شعرهاي او را يادداشت مي کردند تا جاييکه ترجيع بند نامه هاي عاشقانه، غزليات مجنون بود.
و اما بشنويد از ليلی:
هر روز که مي گذشت ليلي خوش قد و قامت تر، کشيده تر و زيباتر مي شد. چشمهاي درشت و اغواگرش، که معصوميتي عجيب در خود داشت، به سياهي شب مي ماند و قتلگاهي بود براي عاشقان دل خسته، مژه هاي بلند و برگشته اش و کمان ابرويش خدنگ غم به جان بينندگان مي انداخت. چاه زنخدان چانه اش و گونه هاي برجسته و خوش آب و رنگش، به بوم نقاشي خارق العاده اي مي ماند که گويي يگانه روزگار با دقت و وسواسي عجيب تک تک اعضاي آن را در نهايت هنرمندي و چيره دستي به رنگ و لعاب عشق و طنازي تصوير کرده است. عليرغم اين همه زيبايي، وقار و متانت و و نجابتي مثال زدني در او بود که تمام آنهايي را که تنها دل به زيبايي ظاهري او سپرده بودند از ابراز علاقه پشيمان مي کرد. آنها جرأت ابراز وجود نداشتند و تنها با هر بار نظاره او آرزو مي کردند: "کاش ليلي از آن من بود"
با تمام اين اوصاف، ليلي در دلتنگي و بيقراري دست کمي از مجنون نداشت. فرق ميان اين دو در آن بود که مجنون از قيد و بند آزاد و رها بود، فارغ البال به بيان عشق و علاقه خود مي پرداخت و ليلي از اين نعمت محروم بود. شبها پس از آنکه همه به خواب مي رفتند آرام در بستر خود مي نشست و اشک مي ريخت. برخي شبها به بالاي پشت بام مي رفت و با ماه و ستاره رازهاي نهاني دلش را بازگو مي کرد.
پدرش اغلب به امر تجارت مشغول بود و تمام هم و غمش در محدوده خانواده پوشيده ماندن دختر بود از چشم نامحرمان. مادر هم آنقدر به رتق و فتق امور خدمتکاران و نديمگان سرگرم بود که از ظاهر فرزند نمي توانست به آتش درونيش پي ببرد. به اين تصور که ليلي کم کم قيس را از ياد مي برد، دلخوش بود.
هر چند روز يکبار، ليلي از پنجره اتاقش صداي کودکاني را مي شنيد که حين بازي اشعاري عاشقانه مي خواندند. اشعاري که هيچکس به اندازه ليلي نمي فهميد سروده کيست و در وصف کيست. آري! اشعار مجنون زبان به زبان و کوي به کوي مي گشت و از طريق کودکان بازيگوش به گوش ليلي مي رسيد. ليلي تمام آن اشعار را با هيجان زدگي يادداشت مي کرد و از آنجا که طبعي لطيف و دلي سوخته داشت به پاسخ هر بيتي، بيتي مي سرود در پاسخ مجنون. فصاحت و بلاغت مادرزادي به کمک دلش مي آمد تا زيباترين تصنيف هاي عاشقانه شکل بگيرد. هر چند روز يکبار اشعار مجنون و پاسخهاي خود را در ورق پاره هايي کوچک جمع مي کرد و شبانه از طريق پشت بام خانه در کوچه هاي اطراف پراکنده مي کرد. ليلي مطمئن بود که حرف دلش توسط قاصدي به گوش مجنون خواهد رسيد. خواه اين قاصد باد صحرا باشد يا کودکان بازيگوش. چه فرق مي کند؟

هر کس که گذشت زير بامش *** مي داد به بيتکي پيامش
ليلي که چنان ملاحتي داشت *** در نظم سخن فصاحتي داشت
آن را دگري جواب گفتي *** آتش بشنيدي آب گفتي
بر راهگذر فکندي از بام *** دادي به سمن ز سرو پيغام

و اين شايد عجيب ترين و مطمئن ترين سيستم پيام رساني دو دلداده در آن روزگاران بود. بدون استفاده از هيچ ابزار بخصوصي پيامها از کوه و بيابان نجد به خانه و اتاق ليلي مي رسيد و پاسخها بر مي گشت!
در يکي از روزهاي زيباي بهاري که بوي عطر گلها فضا را آکنده و رنگهاي متنوع گلهاي بهاري و درختان شکوفه کرده جلوه اي بديع به گلستان داده بود، صداي آواز بلبلان عاشق چنان داغ ليلي را تازه کرد که تصميم گرفت سري به بوستان اختصاصيشان بزند و همنوا با بلبل داغديده ناله سرايد.
مادر ليلي، بخيال اينکه دخترش پس از مدتها گوشه نشيني هوس تفرج و گشت و گذار کرده، بسيار خشنود شد. جمعي از کنيزکان سيمتن و زيبارو را فرا خواند و همراه ليلي روانه کرد. ليلي هر جند دوست داشت تنها بماند اما مصلحت ديد سکوت کرده و مقاومتي نکند.
در زير سايه سروهاي خوش اندام ساعتي نشستند به گفتن و شنودن و خواندن و رقصيدن. نديمان و مطربان چنان دستگاه رقص و آواز را کوک کرده بودند که گويي شادي عظيمي بر پاست. ليلي پس از ساعتي نشستن با ياران و هنگامي که ديد آنها چنان در رقص و پايکوبي آمده اند که چندان متوجه او نيستند کم کم از جمع کناره گرفت و به زير سايه تک درختي تنها خزيد و شروع به ناله کرد:
"اي مهربان يار وفادار! روزها بدين اميد سر از بالين بر مي دارم که تو در کنارم باشي و شبها با اين روياي شيرين به خواب مي روم که شب ديگر سر بروي شانه هاي تو مي گذارم. آخر اي دوست! گيرم که ديگر هواي ما در سرت نيست، چرا مدتي است خبري از خودت نمي فرستي تا دل رنجديده من را مرهمي باشد"

گيرم زمنت فراغ من نيست *** پرواي سراي و باغ من نيست
آخر به زبان نيکنامی *** کم زانکه فرستيم پيامي؟

...در همين حال و هوا بود که از دور صداي آوازي شنيد. بدقت گوش داد. لحن اشعار برايش آشنا بود. آري! اين سخنان مجنون بود که در قالب اشعاري جانسوز از دهان مردي رهگذر بيرون مي آمد. اشعاري که حکايت از غريبي و دربدري مجنون داشت و بي خيال نشستن ليلي در باغ و بهار به دست افشاني.
حکايت از رميدن مجنون از غم فراق و آرميدن ليلي در بستر آرام خويش. اشعاري که آتش به جان ليلي زد:

مجنون جگري همي خراشد *** ليلي نمک از که مي تراشد؟
مجنون به خدنگ خار سفته است *** ليلي به کدام ناز خفته است؟
مجنون به هزار نوحه نالد *** ليلي چه نشاط مي سگالد
مجنون همه درد و داغ دارد *** ليلي چه بهار و باغ دارد
مجنون کمر نياز بندد *** ليلي به رخ که باز خندد؟
مجنون به فراق دل رميده است *** ليلي به چه راحت آرميده است؟

ليلي با شنيدن اين پيام چگرش کباب شد. از يکسو غم و غصه دربدريهاي مجنون رنجورش کرده بود و از سوي ديگر اين تصور مجنون که او آرام و بي خيال و فارغ از مجنون به زندگي راحتش ادامه مي دهد جانش را آتش مي زد...

مجنون نمي دانست که ليلي هميشه به زندگي آزاد او چه حسرتها خورده است. نمي دانست در وراي اين آسودگي و شادي ظاهري چه رنج و درد عميقي نهفته است. ليلي مي خواست فريادي بزند که تا آنسوي کوه نجد را بلرزه در آورد:
"اي قيس! اي مجنون! اگر تو پاي بند جنوني من از تو ديوانه ترم در اين عشق، در اين طلب. خوشا بحال تو که فرصت ابراز اين جنون را از تو دريغ نکرده اند. من چه کنم که در اين قفس به ظاهر آباد مجال صحبت هم ندارم"
اما پنجه هاي بغض بي رحمانه گلويش را مي فشرد.
يکي از نديمگان که از طرف مادر ليلي مامور شده بود مخفيانه او را تحت نظر داشته باشد تمام ماجرا را از پشت بوته اي تماشا مي کرد. زمزمه هاي عاشقانه ليلي با محبوب، شنيدن غزلي عاشقانه و زار زدني سخت و غريب. در کوتاهترين زمان، خبر به مادر ليلي رسيد و او بدون هيچ ترديدي دانست که آتش عشق ليلي که او خيال مي کرد مدتي است فرو نشسته همچنان زبانه مي کشد. مادر ليلي هم بر سر يک دو راهي، کاسه چه کنم چه کنم بدست گرفته بود و نا اميدانه شاهد آب شدن دختر دلبندش بود. از طرفي نمي توانست سوختن فرزندش را ببيند و دم بر نياورد و از طرف ديگر مي دانست که نصيحت او هم اثري نخواهد داشت.
اما پديد آورندگان اين ماجرا به ليلي و مادرش و نديمگان و آن مرد رهگذر خلاصه نمي شدند در اين مقطع مردي وارد داستان مي شود که نقشي مهم در ادامه ماجرا بازي مي کند.
آنروز که ليلي، خرامان و مست به همراهي عده اي به سير باغ و گلشن مشغول بود، جواني نجيب زاده از خاندان بني اسد از آن حوالي عبور مي کرد. خستگي راه و ديدن آثار درختاني از دور، او را به اطراف باغ خانوادگي ليلي کشاند. در حال آب دادن به اسبش بود که صداي هلهله و شادي زيادي را از دور شنيد. به کنجکاوي برخاست و تعدادي دختران زيباروي را ديد که برقص و دست افشاني مشغولند. ليلي اما در آن ميانه چون ماه در ميان ستارگان مي درخشيد. از سر و وضع ظاهري و اينکه او را چون دُر در ميان گرفته بودند براي شخصي زيرک چون ابن سلام آسان بود که بانوي آن جماعت را از بقيه تميز دهد. آري، اين جوان ابن سلام نام داشت . جواني خوش اندام، تاجر و يگانه قبيله بني اسد که در عين جواني کوهي از ثروت داشت و دنيايي تجربه. در کرم و بخشش زبانزد همگان و در شجاعت و مردانگي بي همتا بود. براي اين سلام پيدا کردن نام و نشان پدر ليلي کار سختي نبود. با همان ديدار کوتاه چنان محو جمال و زيبايي ليلي شده بود که هيچ چيز جز ازدواج با او آرامش نمي کرد . به محض رسيدن به شهر خود، يکي از ريش سپيدان را با کارواني شتر از هداياي نفيس و گرانبها از ياقوتهاي يمني گرفته تا فرشهاي ايراني بسوي منزل ليلي روانه کرد به نشان خواستگاري!
پدر ليلي با ديدن شکوه کاروان همراه قاصد از از شادي در پوست خود نمي گنجيد. با اينحال با متانتي که هر پدري در لحظه خواستگاري دخترش بروز مي دهد ضمن تشکر، هداياي آنها را برسم ادب پذيرفت و گفت:
"خواستگاران دختر من بسيارند. ابن سلام را سلام برسانيد و بگوييد پدر ليلي براي بررسي و تحقيق جهت انتخاب بهترين فرد و دادن پاسخ به اين خواستگاران از جمله ابن سلام مدتي زمان مي خواهد"
پير قاصد زمين بندگي بوسيد و خداحافظي کرد.

بعد از رفتن آنها، مادر ليلي به شوهرش گفت:
"هيچکدام از خواستگاران ليلي به خوبي ابن سلام نبوده اند. تو که بهتر مي داني او از لحاظ شهرت و ثروت و مردانگي قابل مقايسه با هيچکدام از آنها نيست. تو بيشتر به دنبال تجارتي و نمي داني که هنوز آتش عشق آن پسرك ديوانه قيس در دل دخترت هست. او را بايد هر چه سريعتر به خانه بخت بفرستيم تا بلاي سر خودش و آبروي ما نياورده. نبايد فرصت به اين خوبي را از دست مي دادي. ابن سلام انگشت روي هر دختري که بگذارد، پاسخ منفي نخواهد شنيد.
پدر ليلي پاسخ داد:
"دختر من، هر دختري نيست. جواب مثبت در اولين ديدار و با اولين درخواست، صورت خوشايندي ندارد. او اگر واقعا طالب و خواستار ليلي باشد دوباره و چند باره بازخواهد گشت. اگر هم قرار است با يکبار جواب رد شنيدن پشيمان شود همان بهتر که ديگر نيايد اما من مطمئنم او برخواهد گشت"
و اما بشنويد از مجنون که بي خبر از ماجراها و وقايعي که در خانواده ليلي در حال وقوع بود همچنان آواره کوه و بيابان بود. در يکي از اين روزها دست تقدير مجنون و نوفل را بهم رسانيد.
نوفل، بزرگ عياران آن منطقه بود. کسي که جواني و زندگي خود را صرف امنيت و آرامش راهها، مقابله با راهزنان و حراميان و کمک و تنگدستي به ضعيفان و فقيران و در راه ماندگان کرده بود. از رشادت ها و مبارزات او در مقابل دزدان و تامين امنيت قافله هايي که در راه سفر اسير حمله آنها شده بودند داستانها و افسانه هاي بسياري نقل شده بود.
نوفل با جمعي از دوستانش، بقصد شکار در حال گذر از اطراف کوه نجد بود که صداي ناله اي جانسوز شنيد. به جستجوي آن صدا به غاري در آمدند. مردي ژنده پوش با موها و محاسن بلند ديدند که از خلق و خوي انسانهاي معمولي بيگانه بود. يکي از همراهان که ماجراي مجنون را مي دانست داستان را براي نوفل تعريف کرد ...

یکي از همراهان که ماجراي مجنون را مي دانست داستان را براي نوفل تعريف کرد:
"مي گويند در عشق دختري ازيکي از شهرهاي اطراف ديوانه شده و سر بکوه و بيابان گذاشته. روز و شب در اين حوالي مي گردد و با وزش هر باد يا عبور هر ابري از جانب شهر، بياد معشوقه شعر مي سرايد آنهم چه اشعاري! زيبا و جانسوز. مي گويند هر دو عاشق و دلداده هم بوده اند. اما اين مرد از سر جواني هر شب به کوي دختر مي رفته و به آواز بلند شرح عاشقي مي داده . تا اينکه به بهانه جنون ، او را زده اند و از شهر رانده اند. مي گويند خانواده اي شايسته و بلند مرتبه هم دارد بيچاره!"
نوفل از شنيدن داستان متاثر گشت. از اسب به زير آمد. به آرامي کنار مجنون نشست و دست نوازش ير سرش کشيد و در گوشش زمزمه کرد:
"پسرم! برخيز. من نوفل هستم. قهرمان داستانهاي عرب! نمي خواهي از ميهمانان تازه ات پذيرايي کني. نکند اينجا غريب نوازي رسم نيست!"
مجنون نوفل را مي شناخت. يعني اسم و رسمش را شنيده بود. در بازيهاي نوجواني، او هميشه نقش نوفل را بازي مي کرد و مقابل ديدگان ليلي چه افتخارها که نمي نمود. برگشت. با احترام دست نوفل را بوسيد و از او پوزش خواست. شروع کرد براي نوفل شعر خواندن. از بي رحمي روزگار، از نجابت و کرامت ليلي و از قداست عشق بي پايانشان به هم.
نوفل مثل يک دوست قديمي به حرفهاي مجنون گوش داد. در انتها گفت:
"خيالت راحت باشد که من ليلي را به تو باز مي گردانم. هيچ عاملي نمي تواند مقابل من مقاومت کند. من از حرفهاي تو نه تنها بوي جنون نمي شنوم بلکه کرامت و بزرگواري تو برمن ثابت شد. فقط يک شرط دارد و آن هم اينکه تو حرمت خويش نگاه داري و از اين بيابان گردي و غار نشيني دست برداري.

او را به زر و به زور و بازو *** گردانم با تو هم ترازو
گر مرغ شود هوا بگيرد *** هم چنگ منش قفا بگيرد
تا همسر تو نگردد آن ماه *** از وي نکنم کمند، کوتاه

مجنون پاسخ داد:
"اي نوفل! ممنون از محبتت اما اين که گفتي کاري بس سخت و دشوار است و من گمان نمي کنم حتي تو هم با وجود قدرت و بزرگيت بتواني مشکل مرا چاره کني. بزرگان بسياري در اين امر واسطه شدند و توفيق نيافته، نوميد گشتند و دست از من شستند. آنها دختري چون ماه را به مجنوني چون من نخواهند داد"

او را به چو من رميده خويی *** مادر ندهد به هيچ رويي
گل را نتوان به باد دادن *** مه زاده به ديوزاد دادن
او را سوي ما کجا طوافست؟ *** ديوانه و ماه نو؟ گزافست!!

بيا و از اين حديث در گذر. من توقعي از تو ندارم. همين که محبتت را از من دريغ نکردي و دوستانه و برادرانه به حرفهايم گوش نمودي برايم دنيايي ارزش دارد"

ار چشمه اين سخن سرابست *** بگذار مرا تورا ثوابست
تا پيشه خويش پيش گيرم *** خيزم، پي کار خويش گيرم

اين سخنان مجنون، نوفل را در عقيده کمک به او و رساندن ليلي و مجنون به همديگر استوارتر کرد. دستان مجنون را در دستانش گرفت و سخت فشرد. به خداوندي خدا و رسالت رسول سوگند ياد کرد و با مجنون ميثاق بست که تا معشوقه را به دلداده نرساند از پاي ننشيند. شرطي را که در ابتدا گفته بود دومرتبه تکرار کرد.کمي صبر و قرار از طرف مجنون لازمه رسيدن به هدف است:

نه صبر بود نه خورد و خوابم *** تا آنچه طلب کنم بيابم
ليکن به توام توقعي هست *** کز شيفتگي رها کني دست
بنشيني و ساکني پذيري *** روزي دو سه، دل بدست گيری

مجنون که صحبتهاي مردانه و محکم نوفل را شنيد در قلبش روزنه اميدي يافت. رسيدن به ليلي خيلي بيشتر از چند روزي خون جگر خوردن، صبر کردن و دم بر نياوردن ارزش داشت. شرط نوفل را قبول کرد. بر ترک اسب او نشست و به سوي قرارگاه نوفل شتافتند.
نوفل از مجنون در خانه خود، پذيرايي مي کرد لباسهاي فاخر به او پوشانيد و او را هميشه در کنار خود مي نشاند. مجنون در مدت کوتاهي قدرت گذشته و چهره و اندام زيبا و متناسب خود را باز يافت. از آنجا که صاحب هوش و ذکاوتي خاص بود حسابهاي مالي نوفل را سر و ساماني داد و هر روز نزديک غروب به جوانان تعليم شمشيربازي و تيراندازي و به نوجوانان خواندن و نوشتن آموزش مي داد.

چون راحت پوشش و خورش يافت *** آراسته شد که پرورش يافت
شد چهره زردش ارغواني *** بالاي خميده خيزراني
مجنون به سکونت و گراني *** شد عاقل مجلس معانی

.. دو ماهي به همين ترتيب گذشت. نوفل بدون مشورت با مجنون، هيچ کاري انجام نمي داد. حضور او برايش خوش يمن و پر برکت بود. از اينکه خداوند مجنون را سر راه او قرار داده بود خشنود و شاکر بود.
يک روز که نوفل و ياران به شادي کنار هم نشسته بودند نوفل رو به مجنون کرد و گفت:
"عزيزم، قيس! چندي از آن اشعار روح افزايت را برايمان بخوان تا مجلسمان نشاطي صد چندان يابد"
مجنون تاملي کرد و في البداهه سرودي سرود در شکايت از نوفل و فراموش کردن عهدي که با او در گوشه آن غار بست. از اينکه نوفل ظاهر او را مي بيند و از دل نزارش خبري نمي گيرد سرخورده و مغموم بود:

اي فارغ از آه دودناکم *** بر باد فريب، داده خاکم
صد وعده مهر داده بيشي *** با نيم وفا نکرده خويشي
صد زخم زبان شنيدم از تو *** يک مرهم دل نديدم از تو
صبرم شد و عقل، رخت بر بست *** درياب وگرنه رفتم از دست

از جاي برخاست و ادامه داد:
"از کسي چون نوفل توقع و انتظار فراموش کردن عهد را نداشتم. تو با من شرطي بستي. از من چيزي خواستي و به من تعهدي دادي. من به قولم عمل کردم اما در اين مدت حتي يکبار از تو در مورد قول و قرارت چيزي نشنيدم! من همانند تشنه اي هستم که به اميد يافتن آب زندگاني همراه و همنفس شما گشته ام. اگر قصد کمک بدين تشنه کام را نداريد رهايش کنيد تا به درد خويش بميرد"
آتش سخنان مجنون در جان نوفل نشست و او را شرمنده فراموشکاري خود کرد. سريع دستور داد لشکري از مردان جنگي مهياي سفر شوند. مجنون را به محبت نواخت. از او پوزش خواست و قول داد فردا صبح قبل از طلوع سپيده دم حرکت کنند. حرکت به سمت شهر ليلي.
غروب روز بعد به دروازه شهر رسيدند. نوفل دستور اطراق داد و سريع قاصدي فرستاد به سمت خانه ليلي و مقصود و خواسته خود را بيان کرد:
"اينک نوفل و لشکري آماده نبرد بر دروازه هاي شهر منتظرند. يا ليلي را به او سپاريد تا او را بدانکه سزاوار اوست برساند و يا براي جنگ با شمشيرهاي عريان ما آماده شويد."
باورش آسان نبود با اينحال جواب پدر ليلي روشن بود:
"نه دختر من کالاست و نه خانه ام تجارتخانه که عده اي به هواي راهزني شبانه بر آن هجوم آورند. اگر خيال ديدن روزهاي ديگر را داريد از همان راهي که آمده ايد بازگرديد"

دادند جواب کاين نه راهست *** ليلي نه کليچه، قرص ماهست
کس را سوي ماه دسترس نيست *** نه کار تو، کار هيچکس نيست

قاصد که برگشت پدر ليلي بزرگان شهر را جمع کرد. همه شگفت زده و حيران شده بودند:
"نوفل؟! از او جز خاطرات و سابقه اي روشن چيزي در ذهن ها نقش نبسته. چطور ممکن است؟!"
يکي از نگهبانان جوان خانه ليلي از ميان برجست و گفت: "آنچه واضح است اينکه نوفل و سپاهيانش اينک بر دروازه شهر آماده هجومند. قاصدش را گروهي ديديد و پيامش را شنيديد. او هم انسان است و لابد هوي و هوس بر او غلبه کرده است. از کجا معلوم که داستان قيس بهانه اي نباشد تا او خود راهزن ناموسمان شود؟"
نتيجه اين شد که ليلي بعنوان نماد آبروي شهر مي بايد محافظت شود. تا صبح فردا فرصت اندکي بود تا تعدادي مبارز را براي دفاع از حرمت و آبروي شهر به پيشواز سپاه نوفل روانه کنند.
هنوز نشسته بودند كه قاصد نوفل براي بار دوم و اينبار براي اتمام حجت بازگشت. پاسخ اما همان بود.
نوفل كه از عدم تامين خواسته اش به شدت عصباني شده بود نقشه حمله فردا را در ذهن مرور مي كرد. از طرفي گروهي از فدائيان شهر قول دادند كه تا تجهيز سپاهي كامل، براي دفاع از شهر در مقابل حملات نوفل مقاومت كنند.
با طلوع خورشيد فردا جنگ سختي بين دو طرف در گرفت. آرايش ميدان نبرد حاكي از هجوم نوفل و دفاع مدافعين شهر داشت. اما مجنون در اين ميانه نمي دانست چه كند. از طرفي به نوفل جهت رسيدن به خواسته اش دل بسته بود و از طرف ديگر، شمشير كشيدن بر خانواده و سپاه ليلي را جايز نمي دانست. از آنجا كه ليلي براي او عزيز بود تمام اطرافيان و وابستگان و مدافعان او هم برايش عزيز و گرامي بودند. اگر از نوفليان خجالت نمي كشيد در صف مدافعان شهر در مي آمد و با نوفل مي جنگيد. هر گاه يكي از مدافعين شهر جراحتي بر مي داشت سريع خود را به بالين او مي رسانيد و به مداواي او مشغول مي شد. هر گاه شرايط نبرد به نفع مدافعين تغيير مي يافت شروع به تشويق و تحسين آنها مي كرد و اگر مي ديد يكي از سرداران نوفل بي محابا تيغ مي زند و پيش مي رود، بي درنگ خود را به او مي رساند و با خواهش و التماس از او مي خواست دست از پيشروي بردارد!!
آنقدر اين حالت عجيب را ادامه داد كه بالاخره سرداري از نوفليان بي طاقت شد، از اسب به زير آمد، نگاهي خشمناك به او انداخت و گفت:
اي جوانمرد! اين همه رنج و تعبي كه مي كشيم از پي برآوردن مراد دل توست. چگونه است كه اينك دل بر سپاهيان دشمن بسته اي و اميد بر شكست ما؟!
مجنون پاسخ داد:
كدام دشمن؟ كدام جنگ؟ اگر منظور شما، مراد دل من است كه او آنطرف ميدان است! من از آن سو فقط بوي محبت، بوي عشق، بوي يار مي شنوم. چگونه مي توانم بروي محبوب خويش شمشير بكشم
ما از پي تو به جان سپاري *** با خصم ترا چراست ياري؟
گفتا كه چو، خصم، يار باشد *** با تيغ مرا چكار باشد
از معركه ها جراحت آيد *** اينجا همه بوي راحت آيد
ميل دل مهربانم آنجاست *** آنجا كه دلست جانم آنجاست...
نوفل همچنان مي غريد و مصاف مي كرد. چيزي نمانده بود به دروازه هاي شهر برسد كه غروب خورشيد مجالش نداد .

با تاریک شدن هوا دو سپاه از هم فاصله گرفتند و به قرارگاههای خویش بازگشتند. تلفات مدافعین شهر بسیار زیاد و از هر گوشه ای صدای ناله مجروحی به هوا بلند بود. با اینحال در طی روز بزرگان شهر بیکار ننشسته بودند و در پی رایزنیهای بسیار سپاهی بزرگ از تمام مردان شهر و قبایل اطراف تدارک دیده بودند. سپاهی که با ساز و برگ کامل، در نهایت آمادگی به آنان ملحق شده بود.
سپیده دم فردا نوفل، مغرور و سرمست از پیشروی نبرد روز گذشته، از خیمه اش بیرون آمد. در حالی که خمیازه بلندی می کشید رو بسوی شهر کرد. آه! باورش نمی شد. سرتاسر دشت پر بود از جنگجویانی آماده نبرد. تا چشم کار می کرد اسب بود و نیزه و شمشیر. نوفل کمی جا خورد. با اینحال به سمت سپاه خود رفت و آنها را برای نبرد تهییج کرد. فرمان حمله صادر شد و دو سپاه در هم آمیختند. در چشم بر هم زدنی بارانی از تیر بر سپاهیان نوفل باریدن گرفت.شرایط جنگ بسیار پیچیده تر از دیروز بود. شاید برای اولین بار بود که نوفل امیدی به پیروزی خود نداشت. او هیچگاه خود را برای چنین جنگی تمام عیار، آماده نکرده بود. تصور می کرد لیلی را با همان مذاکرات اولیه به مجنون خواهد رسانید.
شرایط بگونه ای پیش رفت که نوفل چاره ای جز درخواست صلح ندید:
"ما آمده بودیم دو جوان را بهم برسانیم. از ابتدا هم قصد جنگ و خونریزی نداشتیم. باز هم درخواست خود را تکرار می کنیم. اگر پذیرفتید که نهایت لطف و مردانگی را به جای آورده اید. تمام ثروت نوفل که کوهی از جواهرات است تقدیم شما خواهد شد. اگر هم راضی به معامله نیستید بهتر است جنگ را متوقف کرده و به این قتال خاتمه دهیم"

از بهر پری زده جوانی *** خواهم ز شما پري نشاني
وز خاصه خويشتن در اينکار *** گنجينه فدا کنم به خروار
گر کردن اين عمل صوابست *** شيرينتر از اين سخن جواب است
ور زانکه شکر نمي فروشيد *** در دادن سرکه هم مکوشيد

با پيام صلح نوفل موافقت کردند و آتش جنگ بصورت موقت فرو نشست.
مجنون که اين شرايط را ديد سريع خود را به نوفل رسانيد و در شکوه باز کرد:
"اي برادر خوش قول! تمتم هم و غم و زور بازويت همين بود؟! آنچه مي گفتند شکست ناپذيري نوفل، کجاست؟! من در اين دو روز اثري از آن نديدم! تنها فايده اي که حضور تو براي من داشت اين بود که اگر روزنه اميدي باقي مانده بود ديگر بسته شد. من اينک دشمن خوني اين قبيله بشمار مي آيم و محال است به ليلي دسترسي يابم. خوش وعده کردي و خوش وفاي به عهد به جاي آوردي!"

اين بود بلندي کلاهت *** شمشير کشيدن سپاهت؟
اين بود حساب زورمنديت *** وين بود فسون ديوبنديت؟
جولان زدن سمندت اين بود؟ *** انداختن کمندت اين بود؟

نوفل که آتش خشم مجنون را ديد او را به مهرباني نواخت و پاسخ داد:
"پسرم قيس! من نه عهد خود را فراموش کرده ام و نه شکست را پذيرفته ام. شرايط بگونه اي پيش رفت که ادامه آن قطعا شکست من بود. سياست اينگونه ايجاب مي کرد که ديدي. پيش از آنکه کسي متوجه شود قاصداني روانه کرده ام تا تمام عياران و دوستانم را از شهرهاي مدينه تا بغداد بسيج کنند و همراه خود بدينجا آورند. مطمئن باش نوفل تو را به مرادت خواهد رسانيد"
در فاصله چند روز سپاهي فراهم آمد که سرتاسر دشت را تا دامنه هاي کوه ابوقيس پوشانده بود. شيپور جنگ دوباره بصدا در آمد هر چند يک نيم روز کافي بود تا مدافعين بدانند که مقاومت بيهوده است.
اينبار ريش سپيدان قبيله به ديدار نوفل شتافتند:
"شهر اينک مامن زنان و کودکان و سالخوردگان است. از جوانمردي بدور است بر ناتوانان تاختن. ما همه تسليم امر توايم. از اشغال شهر در گذر"
نوفل پاسخ داد:
"اين کاري بود که همان ابتدا مي بايست مي کرديد تا از صرف هزينه اي به اين گراني جلوگيري شود. اينک آن دختر پري زاده را آماده کنيد!"

گفتا که عروس بايدم زود *** تا گردم از اين قبيله خشنود

از آن ميانه پدر ليلي با چهره اي افروخته از شرم و سري افکنده برخاست

"تمام عرب به سرزنش و ريشخند من زبان گشوده اند تا بدانجا که بعضي مرا عجمي مي خوانند! اگر مي خواهي دخترم را بياورم تا آن را به کمترين غلام خود بدهي حرفي نيست! اگر مي خواهي پيش ديدگان من سر از تنش جدا کني يا در آتشش بسوزاني، اعتراضي ندارم و سر از فرمانت بر نتابم. اگر مي خواهي در قعر چاهي بيفکنيش يا با شمشير تکه تکه اش کني باز هم مجال اعتراضي نيست اما نخواه و مپسند که من دخترم را به دست ديوي بيابان گرد دهم که آبرويي از خود و ما بر جاي نگذاشته. مخواه نوفل مخواه! که اگر چنين کني مرا تا انتهاي عمر با ننگ و ذلت همراه کرده اي.بخدا قسم که اگر اينگونه مي خواهي همين الان بر مي گردم و سر دخترم را گوش تا گوش مي برم و در پيش سگان ولگرد مي اندازم که حاضرم خوراک سگان شود تا اسير دست ديو!"

از بندگي تو سر نتابم *** روي از سخن تو برنتابم
اما ندهم به ديو فرزند *** ديوانه به بند به که در بند
گر در کف او نهي زمامم *** با ننگ بود هميشه نامم
ورنه بخدا که باز گردم *** وز ناز تو بي نيازگردم
برٌم سر آن عروس چون ماه *** در پيش سگ افکنم در اين راه
فرزند مرا در اين تحکم *** سگ به که خورد که ديو مردم

نوفل ناگهان به خود لرزيد. چون کابوس ديده اي که تازه از خواب پريده باشد تکاني خورد و سر در گريبان تفکر فرو برد. پس از مدتي لب به سخن گشود:
"من اصلا راضي نيستم که بر خلاف ميل يکي از دو طرف عملي انجام پذيرد. هر چند قدرت آن را دارم که شما را به تمکين در برابر خواسته ام وادار کنم اما صحبت از عشق است و زندگي. هر طرف اين کميت که بلنگد رسيدن به مقصود محال است. حرفهاي تو درست است. مجنون راه و روشي ناصواب اتخاذ کرده!! تمايل او به شکست ما در جنگ را فراموش نکرده ام و اين يعني او از هوشمندي فاصله گرفته است. سخنت پذيرفتني است. ما از اين حديث و خواهش در گذشتيم!"
سريع و بدون هيچ تاملي دستور بازگشت سپاهيان نوفل صادر شد.
مجنون که خود را آماده ديدار ليلي کرده بود از شنيدن شيپور برگشت شوکه شد. خبرها به سرعت باد به او رسيد و او با همان سرعت خود را به نوفل رسانيد. با چهره اي بر افروخته و رگهايي بر آمده فرياد زد:
"کجا رفت آن قول و قرارت، آن وعده کمک و آن اميد دستگيريت، مرا تشنه لب تا فرات بردي و آنگاه خسته و تشنه در آتشم افکندي؟!"
رو برگرداند و سريع از نوفل دور شد.
نوفل چون به قرارگاه خود رسيد دلش از بابت مجنون آرام نگرفت که خود را تا حدي در اين اميدوار کردن او گناهکار مي دانست. عده اي را گسيل کرد تا او را بيابند و به نزدش آورند اما مجنون چون قطره اي آب در بيابان گويي ناپديد شده بود ...
پدر ليلي پس از بازگشت نوفل سريع خود را به خانه رسانيد و رو به همسر و دخترش کرد و گفت:
"نمي دانيد چه حيله ها بستم و چه زبانها ريختم تا نوفل از قصد خويش پشيمان گشت و بازگشت. آن پسرک ديوانه - قيس - هم چون پشت خود را خالي ديد برگشت و چون باد گريخت! گمان نکنم ديگر جرات کند اين طرفها آفتابي شود!"
ليلي آنقدر تحمل کرد و بروي خود نياورد تا پدر از خانه بيرون رفت. آنگاه غمگين و دلشکسته به گوشه اتاق تنهائيش خزيد و سخت گريست ...
تنها گذشت چند روز کافي بود که اثرات جنگ و نبرد فراموش شود و زندگي به حالت عادي بازگردد. بازار خواستگاري ليلي دوباره گرم شده بود، ضمن اينکه شايع شده بود مجنون ديگر سراغ ليلي را نخواهد گرفت و به وادي نامعلومي گريخته است.
خبر که به ابن سلام رسيد سريع پيکي روانه کرد در بيان دوباره خواستگاري از ليلي:

آمد ز پي عروس خواهي *** با طاق و طرنب پادشاهي
آورد خزينه هاي بسيار *** عنبر به من و شکر به خروار
از بهر فريشهاي زيبا *** چندين شترش به زير ديبا
زان زر که به يک جوش ستيزند *** مي ريخت چنانکه ريگ ريزند

قاصد شيرين زبان آنقدر از ابن سلام گفت و گفت که پدر ليلي درمانده شد چه بگويد. همانجا رضايت خود را اعلام کرد و حتي قرار جشن عروسي را براي چند روز بعد مقرر کردند:

در دادن آن عمل رضا داد *** مه را به دهان اژدها داد ...

ليلي را به ابن سلام دادند و خبر را بمجنون رساندند، مجنون شوريده تر گشت و ليلي درمانده تر. ابن سلام را خواهش وصال ليلي در گرفت و بر صورتش طپانچه اي نشست از جانب ليلي، ابن سلام دانست كه ليلي سهم او نخواهد شد، مجنون با وحوش دمساز گشت و به سماع مشغول، پدر مجنون از كهولت سن و غم دوري فرزند بدرود حيات گفت، به فاصله اندكي بعد از او ابن سلام نيز، كه مهجور از وصال ليلي مانده بود. مادر مجنون نيز همان راهي را رفت كه پدر، پيش از او رفته بود و ابن سلام. ليلي بيمار مي شود و در پس يك بيماري سخت او نيز وداع حيات مي گويد و مجنون مي ماند و جهاني پر از تنهايي و انتهاي داستاني كه حدس زدنش چندان مشكل نيست :مرگ بر مزار يار...

...
...
...

پايان.

 

 

ارسال شده: 19 شهريور 1389 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

... به هر حال پس از بر طرف شدن موانع خروج از کشور به قصد حج خود را آماده کرد و به عنوان یک مسلمان وصیت خود را نوشت. زمستان سال 1348« امروز دوشنبه سیزدهم بهمن ماه پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهره های بیهوده تر شخصیتهای مدرج، گذرنامه را گرفتم و برای چهارشنبه جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شوید که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست (نشانه¬ای از تحمیل مدرنیزم قرن بیستم بر گروهی که به قرن بوق تعلق دارند).

گر چه هنوز تا مرز احتمالات ارضی و سماوی فراوان است اما به حکم ظاهر امور، عازم سفرم و به حکم شرع، در این سفر باید وصیت کنم.

وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز که در سی و پنج سالگی است، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته است چه خواهد بود؟ جز این که همه قرضهایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بی دریغی، تماما واگذار میکنم به همسرم که از حقوقم (اگر پس از فوت قطع نکردند) و حقوقش و فروش کتاب¬هایم و نوشته¬هایم و آن چه دارم و ندارم بپردازد؛ که چون خود می¬داند، صورت ریزَش ضرورتی ندارد.

همه امیدم به "احسان" است در درجه اول، و به دو دخترم در درجه دوم. و این که این دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آن¬ها و امل بودن من است ــ به خاطر آن است که در شرایط کنونی جامعه ما، دختر شانس آدم حسابی شدنش بسیار کم است، که دو راه بیشتر ندارد و به تعبیر درست؛ دو بیراهه:

یکی؛ همچون کلاغ ِ شوم در خانه ماندن و به قار قار کردن¬های زشت و نفرت بار، احمقانه زیستن که یعنی زن نجیب متدین. و یا تمام شخصیت انسانی و ایده¬آل و معنویش در ماتحتش جمع شدن، و تمام ارزش¬های متعالیش در اسافل اعضایش خلاصه شدن و عروسکی برای بازی ابله¬ها و یا کالایی برای کسبه مدرن و خلاصه دستگاهی برای مصرف کالاهای سرمایه¬داری فرنگ شدن که یعنی زن روشنفکر متجدد. و این هر دو یکی است. گرچه دو وجهه متناقض ِ هم، اما وقتی از انسان بودن خارج شود، دیگر چه فرقی دارد که یک جغد باشد یا یک چُغوک ، یک آفتابه شود یا یک کاغذ مستراح؟ مستراح شرقی گردد یا مستراح فرنگی؟ و آنگاه در برابر این تنها دو بیراهه¬ای که پیش پای دختران است سرنوشت دخترانی که از پدر محرومند تا چه حد می¬تواند معجزآسا و زمانه شکن باشد؟ و کودکی تنها، در این تند موج ِ این سیل کثیفی که چنین پر قدرت به سراشیب باتلاق فرو می¬رود تا کجا می¬تواند بر خلاف جریان شنا کند و مسیری دیگر را برگزیند؟

1. به لهجه خراسانی یعنی گنجشک

 

گر چه امیدوار هستم؛ که گاه در روح¬های خارق¬العاده چنین اعجازی سر زده است. پروین اعتصامی از همین دبیرستان¬های دخترانه بیرون آمده، و مهندس بازرگان از همین دانشگاه¬ها و دکتر سحابی از میان همین فرنگ رفته¬ها و مصدق از میان همین "دوله" ها و "سلطنه" های "صلصال کالفخار من حماء مسنون"، و "اینشتین" از همین نژاد پلید و "شوایتزر" از همین اروپای قسی آدمخوار و "لومومبا" از همین نژاد برده و "مهراوه" پاک از همین نجس¬های هند و پدرم از همین مدرسه¬های آخوند ریزو ... به هر حال "آدم" از لجن و "ابراهیم" از "آزر" بت تراش و "محمد" از خاندان بتخانه دار ، به دل من امید می¬دهند که حساب¬های علمی مغز را نادیده انگارد و به سر نوشت کودکانم در این لجنزار بت پرستی و بت تراشی که همه پرده دار بت خانه می¬پرورد امیدوار باشم.

دوست می¬داشتم که "احسان" متفکر، معنوی، پراحساس، متواضع، مغرور و مستقل بار آید. خیلی می¬ترسم از پوکی و پوچی موج نوی¬ها و ارزان فروشی و حرص و نوکر مآبی این خواجه تاشان نسل جوان معاصر؛ و عقده¬ها و حسد¬ها و باد و بروت¬ها ی بیخودی ِ این روشنفکران سیاسی. که تا نیمه¬های شب منزل رفقا یا پشت میز آبجو فروشی¬ها، از کسانی که به هر حال کاری می¬کنند بد می¬گویند و آنها را با فیدل کاسترو مائوتسه تونگ و چه گوارا می¬سنجند و طبعا محکوم می¬کنند، و پس از هفت هشت ساعت در گوشی¬های انقلابی و کارتند[؟] و عقده گشایی¬های سیاسی با دلی پر از رضایت از خوب تحلیل کردن ِ قضایای اجتماعی که قرن حاضر با آن در گیر است و طرح درستِ مسایل ــ آنچنان که به عقل هیچکس دیگر نمی¬رسد ــ به منزل برمی¬گردند و با حالتی شبیه به چه گوارا و در قالبی شبیه لنین زیر کرسی می¬خوابند.

و نیز می¬ترسم از این فضلای افواه¬الرجالی شود:

از روی مجلات ماهیانه، اگزیستانسیالیست و مارکسیست و غیره شود.

و از روی اخبار خارجی رادیو و روزنامه، مفسر سیاسی،

و از روی فیلم¬های دوبله شده به فارسی، امروزی و اروپایی،

و از روی مقالات و عکس¬های خبری مجلات هفتگی و نیز دیدن توریست¬های فرنگی که از خیابان¬های شهر می¬گذرند، نیهیلیست و هیپی و آنارشیست،

و یا [ از روی] نشخوار حرف¬های بیست سال پیش حوزه¬های کارگری حزب توده، ماتریالیست و سوسیالیست چپ،

و از روی کتاب¬های طرح نو ، "اسلام و ازدواج" ، "اسلام و اجتماع"، "اسلام و جماع"، اسلام و فلان و بهمان ... اسلام شناس،

و از روی مرده ریگ انجمن پرورش افکار بیست ساله، روشنفکر مخالف خرافات،

و از روی کتاب چه می¬دانم، در باب کشور¬های در حال عقب رفتن، متخصص کشور¬های در حال رشد،

و از روی ترجمه های غلط و بی¬معنی از شعر و ادب و موزیک و تئاتر و هنر امروز، صاحبنظر ِ وراج ِ لفاظِ ضد بشرِ هذیان گوی ِ مریض ِ هروئین گرای ِ خنگ، که یعنی: ناقد و شاعر نوپرداز و ...

خلاصه من به او "چه شدن" را تحمیل نمی¬کنم. او آزاد است. او خود باید خود را انتخاب کند. من یک اگزیستانسیالیست هستم. البته اگزیستانسیالیستم ویژه خودم؛ نه تکرار و تقلید و ترجمه. که از این سه تا ی منفور همیشه بیزارم. به همان اندازه که از آن دو تای دیگر؛ تقی زاده و تاریخ، از نصیحت نیز هم، از هیچکس هیچوقت نپذیرفته¬ام. و به هیچکس، هیچوقت نصیحت نکرده¬ام. هر رشته¬ای را بخواهد می¬تواند انتخاب کند. اما در انتخاب آن، ارزش فکری و معنوی باید ملاک انتخاب باشد، نه بازار داشتن و گران خریدنش. من می¬دانستم که به جای کار در فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ، اگر آرایش می¬خواندم یا بانکداری و یا گاوداری و حتا جامعه شناسی به درد بخور، آنچنانکه جامعه شناسان نوظهور ما برانند که فلان ده یا موسسه یا پروژه را اتود می¬کنند و تصادفا به همان نتایج علمی می¬رسند که صاحبکار سفارش داده، امروز وصیتنامه¬ام، به جای یک انشاء ادبی، شده بود صورتی مبسوط از سهام و املاک و منازل و مغازه¬ها و شرکت¬ها و دم و دستگاه¬ها که تکلیفش را باید معلوم می¬کردم و مثل حال، به جای اقلام، الفاظ ردیف نمی¬کردم.

اما بیرون از همه حرف¬های دیگر اگر ملاک را لذت جستن تعیین کنیم، مگر لذت اندیشیدن، لذت یک سخن خلاقه، یک شعر هیجان آور، لذت زیبایی¬های احساس و فهم و مگر ارزش برخی کلمه¬ها از لذت موجودی حساب جاری یا لذت فلان قباله محضری کمتر است؟

چه موش آدمیانی که فقط از بازی با سکه در عمر لذت می¬برند! و چه گاوانسان¬هایی که فقط از آخورآباد و زیر سایه درخت چاق می¬شوند. من اگر خودم بودم و خودم، فلسفه می¬خواندم و هنر. تنها این دو است که دنیا برای من دارد. خوراکم فلسفه، و شرابم هنر، و دیگر بس. اما من از آغاز متأهل بودم، ناچار باید برای خانواده¬ام کار می¬کردم و برای زندگی آنها زندگی می¬کردم. ناچار جامعه شناسی مذهبی و جامعه شناسی جامعه مسلمانان که به استطاعت اندکم شاید برای مردمم کاری کرده باشم، برای خانواده گرسنه و تشنه و محتاج و بی کسم، کوزه آبی آورده باشم.

او آزاد است که خود را انتخاب کند و یا مردم را، اما هرگز نه چیز دیگری را، که جز این دو هیچ چیز در این جهان به انتخاب کردن نمی¬ارزد، پلید است، پلید.

فرزندم! تو می¬توانی هر گونه "بودن" را که بخواهی باشی، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است، که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچکس، هیچ چیز.

انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد ( به خود و جهان) و می¬آفریند (خود را و جهان را) و تعصب می¬ورزد و می¬پرستد و انتظار می¬کشد و همیشه جویای مطلق است؛ جویای مطلق. این خیلی معنی دارد. رفاه، خوشبختی، موفقیت¬های روزمره زندگی و خیلی چیز¬های دیگر به آن صدمه می¬زند. اگر این صفات را جزء ذات آدمی بدانیم، چه وحشتناک است که می¬بینیم در این زندگی مصرفی و این تمدن رقابت و حرص و برخورداری، همه دارد پایمال می¬شود. انسان در زیر بار سنگین موفقیت¬هایش دارد مسخ می¬شود، علم امروز انسان را دارد به یک حیوان قدرتمند بدل می¬کند. تو هر چه می¬خواهی باشی باش اما ... آدم باش.

2. مقصود او در اینجا از خانواده اجتماع است و مقصود از تأهل، تعهد به مردم.

اگر پیاده هم شده است سفر کن. در ماندن، می¬پوسی. هجرت کلمه بزرگی در تاریخ "شدن" انسان¬ها و تمدن¬ها است. اروپا را ببین. اما وقتی ایران را دیده باشی، وگرنه کور رفته¬ای، کر باز گشته¬ای. افریقا مصراع دوم بیتی است که مصراع اولش اروپا است. در اروپا مثل غالب شرقی¬ها بین رستوران و خانه و کتابخانه محبوس ممان. این مثلث بدی است. این زندان سه گوش همه فرنگ رفته¬های ماست. از آن اکثریتی که وقتی از این زندان روزنه¬ای به بیرون می¬گشایند و پا به درون اروپا می¬گذارند، سر از فاضلاب شهر بیرون می¬آورند حرفی نمی¬زنم که حیف از حرف زدن است. این¬ها غالبا پیرزنان و پیر مردان خارجی دوش و دختران خارجی گز فرنگی را با متن راستین اروپا عوضی گرفته¬اند. چقدر آدم¬هایی را دیده¬ام که بیست سال در فرانسه زندگی کرده¬اند و با یک فرانسوی آشنا نشده¬اند. فلان آمریکایی که به تهران می¬آید و از طرف مموش¬های شمال شهر و خانواده¬های قرتی ِ لوس ِاشرافی ِکثیفِ عنتر ِفرنگی احاطه می¬شود، تا چه حد جو خانواده ایرانی و روح جاده [ساده؟] شرقی و هزاران پیوند نامرئی و ظریف انسانی خاص قوم را لمس کرده¬است؟

اگر به اروپا رفتی اولین کارت این باشد که در خانواده¬ای اتاق بگیری که به خارجی¬ها اتاق اجاره نمی¬دهند. در محله¬ای که خارجی¬ها سکونت ندارند. از این حاشیه مصنوعی ِبیمغز ِآلوده دور باش. با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش. "کن مع الناس و لا تکن مع الناس" واقعا سخن پیغمبرانه است.

واقعیت، خوبی، و زیبایی؛ در این دنیا جز این سه، هیچ چیز دیگر به جستجو نمی¬ارزد.. نخستین، با اندیشیدن، علم. دومین، با اخلاق، مذهب. و سومین، با هنر، عشق.

[عشق] می¬تواند تو را از این هر سه محروم کند. یک احساساتی لوس سطحی هذیان گوی خنگ. چیزی شبیه "جواد فاضل"، یا متین¬ترَش؛ "نظام وفا"، یا لطیف تـَرَش؛ "لامارتین"، یا احمق تـَرَش؛ "دشتی"، یا کثیف تـَرَش؛"بلیتیس"! و نیز می¬تواند تو را از زندان تنگ زیستن، به این هر سه دنیای بزرگ پنجره¬ای بگشاید و شاید هم دری ... و من نخستینش را تجربه کرده¬ام و این است که آن را "دوست داشتن" نام کرده¬ام. که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهی می¬بخشد و هم همچون اخلاق، روح را به خوب بودن می¬کشاند و خوب شدن. و هم زیبایی و زیبایی¬ها (که کشف می¬کند،که می¬آفریند) چقدر در این دنیا بهشت¬ها و بهشتی¬ها نهفته است. اما نگاه¬ها و دل¬ها همه دوزخی است. همه برزخی است که نمی¬بیند و نمی¬شناسد. کورند و کرند. چه آوازهای ملکوتی که در سکوت عظیم این زمین هست و نمی¬شنوند. همه جیغ و داد و غرغرو نق نق و قیل و قال و وراجی و چرت و پرت و بافندگی و محاوره.

وای، که چقدر این دنیای خالی و نفرت بار برای فهمیدن و حس کردن سرمایه دار است! لبریز است! چقدر مایه¬های خدایی که در این سرزمین ابلیس نهفته¬است! زندگی کردن وقتی معنی می¬یابد که فن استخراج این معادن

3. با مردم باش و با مردم مباش

ناپیدا را بیاموزی و تو می¬دانی که چقدر این حرف با حرف¬های "ژید" به "ناتانائل"ش شبیه است، با آن متناقض است! تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو می¬کنم، تصادف با یکی دو روح فوق¬العاده است، با یکی دو دل بزرگ، با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیبا است. چرا نمی¬گویم بیشتر؟ بیشتر نیست. " یکی" بیشترین عدد ممکن است. "دو" را برای وزن کلام آوردم و، نیست. گرچه من به اعجاز حادثه¬ای، این کلام موزون را در واقعیت ِ ناموزون زندگیم، به حقیقت، داشتم."برخوردم" (به هر دو معنی کلمه.

"کویر" را برای لمس کردن روحی که به میراث گرفته¬ام و به میراثت می¬دهم بخوان و آن دستخط پشت عکسم را که در پاسخ خبر تولدت فرستادم برای تنها و تنها "نصیحت" که در زندگی مرتکب شده¬ام حفظ کن( به هر دو معنی کلمه)

اما تو "سوسن" ساده مهربان ِاحساساتی ِزیباشناس ِ منظم ِدقیق و تو "سارا"ی رندِ عمیق ِ عصیانگرِ مستقل. برای شما هیچ توصیه¬ای ندارم. در برابر این تند بادی که بر آینده پیش ساخته شما می¬وزد، کلمات که تنها امکاناتی است که اکنون در اختیار دارم چه کاری می¬توانند کرد؟ اگر بتوانید در این طوفان کاری کنید، تنها به نیروی اعجاز گری است که از اعماق روح شما سر زند، جوش کند و اراده¬ای شود مسلح به آگاهی¬ای مسلط بر همه چیز و نقاد هر چه پیش می¬آورند و دور افکننده هر لقمه¬ای که می¬سازند. چه سخت و چه شکوهمند است که آدمی طباخ غذاهای خویش باشد. مردم همه نشخوار کنندگانند و همه خورندگان آنچه برایشان پخته¬اند. دعوای امروز بر سر این است که لقمه کدام طباخی را بخورند . هیچکس به فکر لقمه ساختن نیست. آنچه می¬خورند غذاهایی است که دیگران هضم کرده¬اند. و چه مهوع!

آن هم کی ها می¬سازند؟! رهبران روشنفکر ِزنان ِامروز ِاجتماع ما! آن¬ها که مدل نوین زن بودن شده¬اند! "هفده دی¬ای ها"! آزادزنان! این تنها صفتی است که آن¬ها موصوفات راستین آنند؛ آزاد از ... عفت کلام اجازه نمی¬دهد. این چادر های سیاه را، نه فرهنگ و تمدن جدید، و نه رشد فکری، و نه شخصیت یافتن واقعی، و نه آشنایی با روح و بینش و مدنیت اروپا، بلکه آجان و قیچی از سر اینان برداشت، بر اندام اینان درید، و آنگاه نتیجه این شد که همان "شاباجی خانم" شد که بود، منتها به جای حنا بستن، گلمو می¬زند و به جای خانه نشستن و غیبت کردن، شب

4. مقصود دکتر احتمالا این کلمات باشد: "پوران عزیزم این عکس را که چند لحظه پس از شنیدن خبر تولد احسان در یک کافه برداشته¬ام به رسم یادگار به تو تقدیم می کنم آثار پیری و "بابا" شدن به همین زودی در چهره ام نمایان است آن را به یادگار نگه دار تا بیست سال دیگر این خط شعر را که از زبان فردوسی به تو می نویسم بخواند و بداند که میراث اجدادی خویش را که جز کتاب و فقر و آزادگی نیست چگونه باید حفظ کند و او نیز جز رنج و علم و شرف در حیات خویش چیزی نیندوزد

چنین گفت مر جفت را نره شیر

که فرزند ما گر نباشد دلیر

ببریم از او مهر و پیوند پاک

پدرش آب دریا و مادرش خاک

1338 پاریس علی شریعتی

آن هم کی ها می¬سازند؟! رهبران روشنفکر ِزنان ِامروز ِاجتماع ما! آن¬ها که مدل نوین زن بودن شده¬اند! "هفده دی¬ای ها"! آزادزنان! این تنها صفتی است که آن¬ها موصوفات راستین آنند؛ آزاد از ... عفت کلام اجازه نمی¬دهد. این چادر های سیاه را، نه فرهنگ و تمدن جدید، و نه رشد فکری، و نه شخصیت یافتن واقعی، و نه آشنایی با روح و بینش و مدنیت اروپا، بلکه آجان و قیچی از سر اینان برداشت، بر اندام اینان درید، و آنگاه نتیجه این شد که همان "شاباجی خانم" شد که بود، منتها به جای حنا بستن، گلمو می¬زند و به جای خانه نشستن و غیبت کردن، شب نشینی می¬کند و پاسور می¬زند. یک "ملا باجی" اگر ناگهان تنبانش را در آورد و یا به زور درآوردند چه تغییراتی در نگاه و احساس و تفکر و شخصیتش رخ خواهد داد؟

اما مسأله به همین سادگی¬ها نیست. "زن روز" آمار داده¬است که از 1956 تا 66 (ده سال) موسسات آرایش و مصرف لوازم آرایش در تهران پانصد برابر شده است. و این تنها منحنی تصاعدی مصرف در دنیا و در تاریخ اقتصاد است و نیز تنها علت غایی همه این تجدد بازی ها و مبارزه با خرافات و آزاد شدن نیمی از اندام اجتماع که تا کنون فلج بود و زندانی بود و از این حرف¬ها ... اما این¬ها باز یک فضیلت را دارایند. یعنی یک امتیاز بر رقبای املشان. .... چه گرفتاری عجیبی در قضاوت میان این دو صفِ متجانس ِمتخاصم پیدا کرده¬ام. هر وقت آن "ملاباجی گشنیز خانم¬ها" را می¬بینم می¬گویم؛ باز هم آن¬ها. و هر وقت آن "جیگی جیگی ننه خانم¬ها" را می¬بینم، می¬گویم باز هم همین¬ها.

و اما تو همسرم. چه سفارشی می¬توانم به تو داشت؟ تو که با از دست دادن من هیچکسی را در زندگی کردن از دست نداده¬ای. نه در زندگی، در زندگی کردن. به خصوص بدان گونه که مرا می¬شناسی و بدان صفات که مرا می¬خوانی. نبودن من خلائی در میان داشتن¬های تو پدید نمی¬آورد. و با این حال که چنان تصویری از روح من در ذهن خود رسم کرده¬ای وفای محکم و دوستی استوار و خدشه ناپذیرت به این چنین منی، نشانه روح پر از صداقت و پاکی و انسانیت توست.

به هر حال اگر در شناختن صفات اخلاقی و خصایل شخصیت انسانی من اشتباه کرده باشی در این اصل هر دو هم عقیده¬ایم که: اگر من هم انسان خوبی بوده¬ام همسر خوبی نبوده¬ام. و من به هر حال آن قدر خوب هستم که بدی¬های خویش را اعتراف کنم و آنقدر قدرت دارم که ضعف¬هایم را کتمان نکنم و در شایستگیم همین بس که خداوند با دادن تو آنچه را به من نداده است جبران کرده است و این است که اکنون در حالی که همچون یک محتضر وصیت می¬کنم ، احساس محتضر ندارم. که با بودن تو، می¬دانم که نبودن ِمن، هیچ کمبودی را در زندگی کودکانم پدید نمی¬آورد و تنها احساسی که دارم همان است که در این شعر توللی آمده¬است که:

برو ای مرد، برو چون سگ آواره بمیر/ که وجود تو به جز لعن خداوند نبود// سایه شوم تو جز سایه ناکامی و یأس/ بر سر همسر و گهواره فرزند نبود

از طرف مالی، تنها یادآوری این است که به حساب خودم آنچه را از پول خود در هنگام زلزله خرج کردم از حساب 2 بانک تعاونی و توزیع برداشت کرده¬ام، و البته دلم از این کار چرکین بود و قصد داشتم در عید امسال که قرضی می¬کنم یا چیزی می¬فروشم، برای پول منزل آن را مجددا باز گردانم و امیدوارم تو این کار را بکنی.

آرزوی دیگرم این بود که یک سهم آب و زمین از "کاهه" بخرم به نام مادرم وقف کنم و درآمدش صرف هزینه تحصیل شاگردان ممتاز مدرسه این ده شود که در سبزوار تحصیلاتشان را تا سیکل یا دیپلم ادامه دهند (ماهی جهارصد و پنجاه تومان برای هر فرد و بنا بر این سالی سه محصل می¬توانند از این بابت درس بخوانند البته با کمک¬های اضافی من و خانواده خودش)

کار سوم این که جمعی از شاگردان آشنایم همه حرف¬ها و درس¬های چهار سال دانشکده را جمع و تدوین کنند و منتشر سازند که بهترین حرف¬های من در لابلای همین درس¬های شفاهی و گفت و شنود¬های متفرقه نهفته است. ... و نیز کنفرانس¬های دانشکاهیم جداگانه، و نوشته¬های ادبیم در سبک کویر، جدا؛ و نوشته¬های پراکنده فکری و تحقیقیم جدا، و آنچه در اروپا نوشته¬ام جمع آوری شود و نگهداری، تا بعد¬ها که انشاءالله چاپ شود. . شعرهایم همه به دقت جمع آوری شود و سوزانده شود که نماند، مگر "قوی سپید" و "غریب راه" و "در کشور" و "شمع زندان" و درس¬های اسلام شناسی، از "سقیفه به بعد"، با "امت و امامت" در ارشاد و کنفرانس¬های مربوط به حضرت علی و علت تشیع ایرانیان و دیالکتیک پیدایش فرق در اسلام و هر چه به این زمینه¬ها می¬آید از جمله "بیعت" در کانون مهندسین و "علی حقیقتی بر گونه اساطیر" و ... همه در یک جلد به نام جلد دوم اسلام شناسی تحت عنوان "امت و امامت" تدوین شود.

اگر مترجمی شایسته پیدا شد متن مصاحبه مرا با "گیوز" به فارسی ترجمه کند. در باره این آثار بخصوص کتاب DESALIENATION DES SOCIETES MUSULMANS مرا و همچنین مقاله SOCIOLOGIE D’INITIATION مرا که با چهار جامعه شناس خارجی تحقیق کرده¬ایم و "اوت زتود" چاپ کرده است. کتاب L’ANGE SOLITAIRE مرا دلم نمی¬خواهد ترجمه کنند. کار گذشته¬ای و رفته¬ای است.

همه التماس¬هایت را از قول من نثار ... عزیزم کن که آنچه را از من جمع کرده و در باره¬ام نوشته از چاپش منصرف شود که خیلی رنج می¬برم.

از دوستانم که در سال¬های اخیر به علت انزوایی که داشتم و خود معلول حالت روحی و فشار طاقت شکن فکری و عصبی بود، از من آزرده شده¬اند، پوزش می¬طلبم.و امیدوارم بدانند که دوری از آن¬ها نبود، گریز به خودم بود و این دو، یکی نیست.

کتاب "کویر" را با اتمام آخرین مقاله و افزودن "داستان خلقت" یا "دردبودن" پس از پاکنویس تمام کنید و منتشر سازید. مقدمه¬اش تنها نوشته عین القضاة است. و در اولین صفحه¬اش این جمله "توماس ولف": "نوشتن برای فراموش کردن است نه برای به یاد آوردن"

در پایان این حرف¬ها بر خلاف همیشه احساس لذت و رضایت می¬کنم که عمرم به خوبی گذشت. هیچوقت ستم نکردم. هیچوقت خیانت نکردم و اگر هم به خاطر این بود که امکانش نبود، باز خود سعادتی است. تنها گناهی که مرتکب شده¬ام، یک بار در زندگیم بود که به اغوای نصیحتگران ِبزرگتر، و به فن کلاهگذاری سر خدا ... ، در هیجده سالگی، اولین پولی که پس از هفت هشت ماه کار، یکجا حقوقم را دادند و پولی که از مقاله نویسی جمع کرده بودم، پنج هزار تومان شد. و چون خرجی نداشتم، گفتند به بیع وشرط بده. من هم از معنی این کثافتکاری بیخبر، خانه کسی را گرو کردم به پنج هزار تومان، و به خودش اجاره دادم ماهی صد تومان. و تا پنج شش ماه، ماهی صد تومان ربح پولم را به این عنوان می¬گرفتم . و بعد فهمیدم که بر خلاف عقیده علما و مصلحین دنیا، این یک کار پلیدی است و قطعش کردم و اصل پولم را هم به هم زدم. اما لکه چرکش هنوز بر زلال قلبم هست و خاطره اش بوی عفونت را از عمق جانم بلند می¬کند و کاش قیامت باشد و آتش و آن شعله¬ها که بسوزاندش و پاکش کند. و گناه دیگرم که به خاطر ثوابی مرتکب شدم و آن مرگ دوستی بود که شاید می¬توانستم مانعش شوم، کاری کنم که رخ ندهد، نکردم. گر چه نمی¬دانستم که به چنین سرنوشتی می¬کشد و نمی¬دانم چه باید می¬کردم. در این کار احساس پلیدی نمی¬کنم. اما ده سال تمام گداخته¬ام و هر روز هم بدتر می¬شود و سخت¬تر. و اگر جرمی بوده است آتش مکافاتش را دیده¬ام و شاید بیش از جرم. و جز این، اگر انجام ندادن خدمتی یا دست نزدن به فداکاری گناه نباشد، دیگر گناهی سراغ ندارم.

و خدا را سپاس می¬گزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین"شغل" را در زندگی مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم می¬دانستم و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب، معلمی است و نویسندگی و من از هیجده سالگی کارم، این هر دو. و عزیزترین و گران¬ترین ثروتی که می¬توان به دست آورد، محبوب بودن و محبتی زاده ایمان، و من تنها اندوخته¬ام این، و نسبت به کارم و شایستگیم، ثروتمند، و جز این، هیچ ندارم. و امیدوارم این میراث را فرزندانم نگاه دارند و این پول را به ربح دهند و ربای آن را بخورند که حلال¬ترین لقمه است.

و حماسه¬ام این که کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم. یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان من و مردم در کار بود و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمی¬شناخت و فخرم این که در برابر هر مقتدر تر از خودم متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف تر از خودم متواضعترین.

و آخرین وصیتم، به نسل جوانی که وابسته آنم. و از آن میان به خصوص روشنفکران، و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچوقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمی¬توانسته¬اند به سادگی مقامات حساس و موفقیت¬های سنگین به دست آورند اما آنچه را در این معامله از دست می¬دهند بسیار گرانبها تر از آن چیزی است که به دست می¬آورند.

و دیگر این سخن یک لا ادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بوده¬است که "شرافت مرد همچون بکارت یک زن است. اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمی¬تواند".

و دیگر این که نخستین رسالت ما کشف بزرگ¬ترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم و آن "متن مردم" است و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم. ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد برده¬ایم و این بیگانگی، قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاش¬های ماست.

و آخرین سخنم به آن¬ها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی مرا ناشناخته و قالبی می¬کوبیدند، این که:

دین چو منی گزاف و آسان نبود / روشن تر از ایمان من ایمان نبود // در دهر چو من یکی و آن هم کافر! / پس در همه دهر یک مسلمان نبود

ایمان در دل من، عبارت از آن سیر صعودی¬ای است که پس از رسیدن به بام عدالت اقتصادی _ به معنای علمی کلمه _ و آزادی انسانی _ به معنای غیر بورژوازی اصطلاح _ در زندگی آدمی آغاز می¬شود.»

5.بوعلی سینا

 

ارسال شده: 17 شهريور 1389 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

اما عشق.

عشق چیست؟

روزی موری برای یافتن معنای عشق تصمیم به سفر گرفت.مور در گذر از کوهی لاله واژگونی را دید که در تنهایی با آهنگ باد می رقصید.لاله را گفت راز این در تنهایی رقصیدن چیست؟

لاله در پاسخ گفت:من به پای یار همیشگی ام باد در این تنهایی ماندم و رقصیدم.

مور با خود گفت:آری حقیقت عشق این است.

به راه خود ادامه داد تا به دریایی رسید.در آنجا قطره ای را دید که جدا از تمام قطره ها غمگین و اندوهناک بود.او را گفت راز این غم چیست در این دریای ژرف.

و پاسخ گرفت:من تکه ای از ابر بودم که همراه قطرات دیگر به این دریا آمدم و هنوز در داغ دوری از آن ابر می سوزم.

مور دوباره گفت:آری معنای عشق این است.

و به راه خود ادامه داد تا به جنگلی سبز رسید.در آنجا کبوتری را دید که گوشه ای غمناک و اندوهگین نشسته است و می گرید.بدو گفت:این گلوله های اشک از برای چیست؟

و جواب گرفت:من مادر کبوتری بودم با فرزندانی زیبا روزی درختی که لانه من در آن واقع بود را بریدند وتمام کودکانم جان دادند.

مور بار دیگر گفت:آری حقیقت عشق عشق مادری است.

باز هم به راه خود ادمه داد.در راه به دشتی پر از گل و پروانه رسید.در میان آن همه پروانه پروانه ای را غمگین و اندوهگین دید.گفت:تو که میان این همه یاری چرا ناراحتی.

چواب داد:من پروانه ای بودم که به گرد گلی می گشتم.گل خشک شد و من تنها ماندم.

مور گفت:آری عشق واقعی این است.با کمی تأمل در اتفاقات پیش آمده دوباره گفت:نه عشق هرچه باشد آخرش تنهایی است.

ندایی از آسمان آمد که ای مور تو چه عالم هستی می دانی.

مور سر به زیر افکند و گفت:هیچ.

دوباره ندا آمد که بشنو از حقیقت عشق:خداوند عشق را آفرید تا تنهایی را از میان بردارد آنکه تنها می ماند عاشق نیست بلکه با توهمی از عشق زندگی می کند.عشق آمد برای وابستگی و ما آن را راهی برای امتحان بندگانمان قرار دادیم و آن کس از این امتحان سربلند بیرون می آید که در اوج ناراحتی تنهایی را نپذیرد.

 

 

ارسال شده: 17 شهريور 1389 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]

در زمان تدريس در دانشگاه پرينستون دکتر حسابي تصميم مي گيرند سفره ي هفت سيني براي انيشتين و جمعي از بزرگترين دانشمندان دنيا از جمله "بور"، "فرمي"، "شوريندگر" و "ديراگ" و ديگر استادان دانشگاه بچينند و ايشان را براي سال نو دعوت کنند. آقاي دکتر خودشان کارتهاي دعوت را طراحي مي کنند و حاشيه ي آن را با گل هاي نيلوفر که زير ستون هاي تخت جمشيد هست تزئين مي کنند و منشا و مفهوم اين گلها را هم توضيح مي دهند. چون مي دانستند وقتي ريشه مشخص شود براي طرف مقابل دلدادگي ايجاد مي کند. دکتر مي گفت: " براي همه کارت دعوت فرستادم و چون مي دانستم انيشتين بدون ويالونش جايي نمي رود تاکيد کردم که سازش را هم با خود بياورد.

همه سر وقت آمدند اما انيشتين 20دقيقه ديرتر آمد و گفت چون خواهرم را خيلي دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ايرانيان را ببيند. من فورا يک شمع به شمع هاي روشن اضافه کردم و براي انيشتين توضيح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضاي خانواده شمع روشن مي کنيم و اين شمع را هم براي خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از يک سري صحبت هاي عمومي انيشتين از من خواست که با دميدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ايراني ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنايي را نگه داشته اند و از آن پاسداري کرده اند. براي ما ايراني ها شمع نماد زندگيست و ما معتقديم که زندگي در دست خداست و تنها او مي تواند اين شعله را خاموش کند يا روشن نگه دارد."
آقاي دکتر مي خواست اتصال به اين تمدن را حفظ کند و مي گفت بعدها انيشتين به من گفت: " وقتي برمي گشتيم به خواهرم گفتم حالا ميفهمم معنی یک تمدن 10هزارساله چيست. ما براي کريسمس به جنگل مي رويم درخت قطع مي کنيم و بعد با گلهاي مصنوعي آن را زينت مي دهيم اما وقتي از جشن سال نو ايراني ها برمي گرديم همه درختها سبزند و در کنار خيابان گل و سبزه روييده است."
بالاخره آقاي دکتر جشن نوروز را با خواندن دعاي تحويل سال آغاز مي کنند و بعد اين دعا را تحليل و تفسير مي کنند. به گفته ي ايشان همه در آن جلسه از معاني اين دعا و معاني ارزشمندي که در تعاليم مذهبي ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شيريني هاي محلي از مهمانان پذيرايي مي کنند و کوک ويلون انيشتين را عوض مي کنند و يک آهنگ ايراني مي نوازند. همه از اين آوا متعجب مي شوند و از آقاي دکتر توضيح مي خواهند. ايشان مي گويند موسيقي ايراني يک فلسفه، يک طرز تفکر و بيان اميد و آرزوست. انيشتين از آقاي دکتر مي خواهند که قطعه ي ديگري بنوازند. پس از پايان اين قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انيشتين که چشمهايش را بسته بود چشم هايش را باز کرد و گفت" دقيقا من هم همين را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سين را ببيند.
آقاي دکتر تمام وسايل آزمايشگاه فيزيک را که نام آنها با "س" شروع مي شد توي سفره چيده بود و يک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرينستون گرفته بود. بعد توضيح مي دهد که اين در واقع هفت چين يعني 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع مي شود به نشانه ي رويش. ماهي با "م" به نشانه ي جنبش، آينه با "آ" به نشانه ي يکرنگي، شمع با "ش" به نشانه ي فروغ زندگي و ... همه متعجب مي شوند و انيشتين مي گويد آداب و سنن شما چه چيزهايي را از دوستي، احترام و حقوق بشر و حفظ محيط زيست به شما ياد مي دهد. آن هم در زماني که دنيا هنوز اين حرفها را نمي زد و نخبگاني مثل انيشتين، بور، فرمي و ديراک اين مفاهيم عميق را درک مي کردند. بعد يک کاسه آب روي ميز گذاشته بودند و يک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقاي دکتر براي مهمانان توضيح مي دهند که اين کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ي فضاست و نارنج نشانه ي کره ي زمين است و اين بيانگر تعليق کره زمين در فضاست. انيشتين رنگش مي پرد عقب عقب مي رود و روي صندلي مي افتد و حالش بد مي شود. از او مي پرسند که چه اتفاقي افتاده؟ مي گويد : "ما در مملکت خودمان 200 سال پيش دانشمندي داشتيم که وقتي اين حرف را زد کليسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از10 هزار سال پيش اين مطلب را به زيبايي به فرزندانتان آموزش مي دهيد. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"
خيلي جالب است که آدم به بهانه ي نوروز، فرهنگ و اعتبار ملي خودش را به جهانيان معرفي کند.

__________________
آنجا كه نظر جرات پرواز نمي كرد ما پيش تر از ديده نهاديم قدم را !!