ارسال شده: 22 اسفند 1389 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
Category: شعر

 نیا باران زمین جای قشنگی نیست

 

من از جنس زمینم و خوب می دانم

 

که گل در عقد زنبور است

 

اما یک طرف سودای بلبل،

 

یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست میدارد

 

نیا باران پشیمان میشوی از آمدن

 

زمین جای قشنگی نیست

 

در ناودان ها گیر خواهی کرد

 

من از جنس زمینم خوب می دانم

 

که اینجا جمعه بازار است

ارسال شده: 14 دي 1389 - 0 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
Category: شعر

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند
تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی
شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند.

 

(فاضل نظزی).

ارسال شده: 10 آذر 1389 - 2 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
Category: شعر

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو هم درد من مسکینی
کاهش جان تومن دارم و من میدانم
که تو از دوری خورشید چه ها می بینی
تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینی
هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی
همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند
امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی
من مگر طالع خود در تو توانم دیدن
که توهم آینه بخت غبار آگینی
باغبان خار ندامت به جگر میشکند
برو ای گل که سزاوار همان گلچینی
نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
که کند شکوه ز هجران لب شیرینی
تو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان
گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی
کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد
ای پرستو که پیام آور فروردینی
شهریارا اگر آیین محبت باشد
چه حیاتی و چه دنیای بهشت آیینی

"شهریار"
 

ارسال شده: 07 آبان 1389 - 2 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
Category: شعر

...... وای باران:باران

شیشه پنجره را باران شست از دل من اما، چه کسی نقش تورا خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ،من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

میپرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران، باران

پر مرغان نگاهم را شست.

خواب رویای فراموشی هاست خواب را دریابم، که در آن دولت خاموشی هاست

من شکوفایی گل های امیدم را در رویاهایم می بینم

و ندایی که به من می گوید: گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است ......

در میان من و تو فاصله هاست، گاه می اندیشم،

می توانی توبه لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری دست های تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد.

چشم های تو به من آرامش می بخشد

وتو چون مصرع شعری زیبا،سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا،با وجود تو شکوهی دیگر، رونقی دیگر هست.

می توانی تو به من زندگانی بخشی، یا بگیری از من آنچه را می بخشی

گاه می اندیشم، خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی، روی تورا کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را، -بی قید- ، و تکان دادن دستت را که: -عجب عاقبت مرد؟!- ، -افسوس-

کاشکی می دیدم! من به خود می گویم:

چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد؟

با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی ها

با اکنون چه فراموشی هاست. چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟ خانه اش ویران باد

من اگر ما نشوم، تنهایم. تو اگر ما نشوی، خویشتنی

از کجا که من و تو شور یکپارچگی را در شرق باز برپا نکنیم.

از کجا که من و تو مشت رسواییمان را وا نکنیم.

من اگر برخیزم، تو اگر برخیزی همه برمیخیزند

من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد؟

چه کسی با دشمن بستیزد؟

چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن در آویزد ....

***تقدیم به اون که خودش می دونه.
 

ارسال شده: 10 مهر 1389 - 2 نظر [ نظر ] - 0 بازپیوند [ بازپیوند ]
Category: شعر

 بيا ره توشه برداريم.

قدم در راه بگذاريم.

كجا؟ هرجا كه پيش آيد.

بدانجايي كه مي گويند خورشيد غروب ما 

زند بر پرده شبگيرشان تصوير.

بدان دستش گرفته رايتي زربفت و گويد: زود

وزين دستش فتاده مشعلي خاموشي و نالد: دير

كجا؟ هرجا كه پيش آيد.

به آنجايي كه مي گويند....

مهدي اخوان ثالث